..::دیـــــــــــــــــروزهایـمــ::..

دیــروزهـایمـــ...روزهـایــی که سـپـــــری شــدنــد...

درباره من
بـــه نـــــــامــ خـــــــــــــــدا
.
.
ایـنــجا دختــــرکـیـــ از دیــــــروز هـایـشــ میـــ نـویســد
تـا یـادشــ نـرود گــذشــــته را ...
.
.
چقــدر فرقــه میونـ دوستانـی که سرمیــزننــ...

یکیــ ctrl+d میگیــره و چنــدتا نظر خوشملــ میده
یکیــ ctrl+w میگیــره و چنـدتا فحشــ میده میـــره

فرقشــ یه دکمــه اســ
اما چقـــدر واسمــ ارزش دارنــ اینــ گروه اولــ

♥♥دمتونــ گرمــ عشقولیـــای خودمـــــ♥♥
برچسب ها
نویسنده : FatemeKyu
تاریخ : سه شنبه 22 تیر 1395 07:30 ب.ظ
دیروزهایمـ 
زندگے
سازِ دل استــ...
تو نوازنده این سازے
و بســ...
تواگر شاد زنے شاد شوے
گرچه باشے
چو قنارے به قفســ!
شاد بزنــ شاد شویــ...
و دراین شاد زدنــ شاد برقصـــ...

.:: وبلاگــــــ خاطراتـــــــ روزانـــــــه یه دختـــــــــر... ::.
.:: که عاشــــــــــــقــ زندگــــــــــیشه... ::.
.:: تازگیـــــــا دلـــــــــ از علاقــــه هاشــــــمــ کنــــــده... ::.
.:: هر اتفاقــــی که میفتــــــــه میگــــــــــــه... ::.
.:: خـــــــــــدایا...راضیمــــــــــ به رضـــــای تو... ::.

http://s8.picofile.com/file/8280475050/230872.jpg
موضوع: مدیــر دیــروزها،
برچسب ها: دیروزهایم،
نویسنده : FatemeKyu
تاریخ : چهارشنبه 29 دی 1395 04:30 ب.ظ
هفتادمینـ روز مدارسـ...
فاطمه ساداتـ عینـ باکتـــری شده!
همش میشینه تو کلاسشونـ،از صندلیش تکونـ نمیخوره؛زنگای تفریحمـ همه میرنـ بیرونـ چراغو خاموش میکننـ،اینـ عینـ باکتری-از اونجا که باکتریا تاریکی رو دوستـ دارن!-بیرونـ نمیره.
دیــروز خیلی تو مدرسه دیــر گذشتــ،به خاطر اینـ بود که همه ی کلاسا با جدیتــ دایر بود!
منـ با یه اتفاقی مواجه شدمـ که دلمـ میخواستــ هیچگاه اتفاق نیفته؛
اونـ همـ اینـ بود که کارنامه ی قشنگـ و کاملـ-بیستــِ منـ ناموزونـ شد و سه تا نمره پایینـ بیستــ گرفتمـ!
جغرافی و ریاضی: 19/25    و جامعه شناسی: 18/5   که همشمـ بی دقتــی بود.
شبــ منـ و خواهر دوقلومـ زدیمـ از خونه بیــرونـ؛خیلی حال داد!
کلی از سر خیابونـ خرید کردیمـ و...
جدیدا اینـ خیابونمونـ خیلی خوبـ شده،هر نوع مغازه ای داره،جنساشونمـ متنوع و با کیفیتــ!!
وقتی برگشتیمـ،مادرمـ گفتــ خیلی نگرانمونـ شده ؛ منمـ با شوخی بهش گفتمـ:
نگرانـ نباش؛ما دو نفریمـ،از پس خودمونـ برمیایمـ! هیچکی حق نداره به پلیس آینده و خواهرش صدمه ای بزنه!
اونمـ خندید!!
دیــــروز نوشـــتــ1:
دنیــا فهمید خیلی حقیــر استــ،...
وقتی گفتمــ:
یکــ موی خواهرمـ را به او نمی دهمـ...

موضوع: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،
نویسنده : FatemeKyu
تاریخ : سه شنبه 28 دی 1395 03:14 ب.ظ
شصتـ و نهمینـ روز مدارسـ...
یه لحظه از خوابــ بیــدار شدمـ؛یکی داشتــ با صدای آرومـ بهمـ میگفتـ: بلنــدشو...دیــر شده!
نشستمـ،هیچکی نبود،فقط صداشو میشنیدمـ!
دیدمـ مادرمـ و خواهرمـ خوابنـ،منمـ گرفتمـ خوابیــدمـ...
بعــد از چند دقیقه یهو با صدای مادرمـ بیدار شدمـ که میگفتــ: فاطمــه؛مریــمـ،پاشید،خوابـ موندیمـ سرویس دمـ در بود بهش گفتمـ بره!
دیگـه زود بلند شدیمـ،پوشیدیمـ و تاکسی گرفتیمـ رفتیمـ.
اما هنوز کنجکاومـ که اونـ صدای کی بود که بهمـ گفتــ دیر شده؟! چرا به حرفش گوش ندادمـ؟ یعنی ممکنه اونـ...
وقتــ فکر کردنـ نبود...باید امتحانمـ رو خوبـ میدادمـ و دیگه بیخیـالش شدمـ.
مادرمـ ظهر تا شبــ که اصلا خونه نبود؛یکی از فامیلامونـ فوتــ کرده بود،حتی خرمشهـریا همـ اومدن!
شبــ که با خواهرمـ تنهــا بودیمـ،یهو داداشامـ اومدنـ مارو انداختنـ تو اتاق،همه ی مردایی که از خرمشهر اومده بودنـ،اومدنـ خونمونـ.
بی ادبــ! بی ادبــ! بی ادبــ!
هنوزمـ حرصمـ میگیره وقتی به اینـ فکر میکنمـ که مارو انداختنـ بیرونـ؛اصنـ چه بهتر ما همـ رفتیمـ طبقه بالا لیسانسه ها دیدیمـ!
دیــــروز نوشـــتــ1:
پیشامدهای باورنکردنی و اعصابــ خردکنـ به ما نشانـ می دهنــد که سرچشمه های زندگی ما از آنچه می پنداشتیمـ باشکوه ترند.
ویلیامـ جیمز
موضوع: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،
نویسنده : FatemeKyu
تاریخ : دوشنبه 27 دی 1395 03:15 ب.ظ
شصتــ و هشتمینـ روز مدارسـ...
واااااای نفس عمییییییییییق!
تنهــا کسی که تا حالا همه ی نمراتـو بیستــ شده منمــ!
جوابــ یازده تا امتحانــ اومده،همشمـ بیستـ!
ماشالا به خودمـ! (چقــد مغرورمـ منـ!)
ولی خبــ نباید خیلی خوشحال باشمـ؛یهویی خــدا حالمو میگیــره
خبــ؛چی بگمـ؟...آها
دیـــــروز با اینکـه دیــر شروع به درس خوندنـ کردمـ،اما همشو تونستمـ بخونمـ.
البته نه همش ؛ یه درسش موند اما منـ همیشه اونـ یه درسو حسابـ نمیکنمـ،چونـ تو مدرسه قبل امتحانـ خیلی حوصلمـ سر میره،اونـ موقع میخونمـ تازه بهترمـ یاد میگیــرمـ.
شبــ مامانمـ هی اصرار میکرد تو رو خـــدا برید بخوابیـــــــــد!
منمـ که نمیدونمـ چمـ بود،دوستـ داشتمـ بیشتـر بیدار بمونمـ.
آخرشمـ دیگه سکوتـ کرد،دیگه گیــر نداد؛زبونش مو دراورد بیچــاره...
اما وقتی رفتمـ تو رختخــوابــ،تازه فهمیدمـ چقـد خستمـ!
قربونـ مامانـ خودمـ بشمـ که انقدر به نیــازای منـ آگاهه!
دیــــروز نوشـــتــ1:
آدمـ های مهربانـ از سر احتیاج مهربانـ نیستنـد ..
آنها دنیا را کوچکتر از آن میبینند که بدی کنند ..!
آنها خود انتخابـ کرده اند که
نبینند ..نشنوند و به روی خود نیاورند ..
نه اینکه نفهمند ..!
هزارانـ فریاد پشتـ سکوت آدمهای مهربانـ استـ ...
سکوتشانـ را به پای بی عیبـ بودن خود نگذارید ...

موضوع: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،
نویسنده : FatemeKyu
تاریخ : یکشنبه 26 دی 1395 03:48 ب.ظ
شصتــ و هفتمینـ روز مدارسـ...
سر جلسه امتحانـ،هی همه ناله میکردن میگفتن سخـته،
هی منـ با تعجبـ بهشونـ نگاه میکردمـ که اینا چی میگنـ؟!
خودممـ به خودمـ شکـ کردمـ!،فقط دو امکانـ وجود داشتــ؛یا ورقمـ با بقیه فرق داشتـ،یا همرو ساده گرفته بودمـ همش اشتباه بود!
ولی چیکــار میشد کرد؟! منـ همیشه تو درس ریاضی اعتماد به نفس بیش از حد داشتمـ!
خلاصه؛اومدمـ بیرونـ...
دوستمـ فاطمه ساداتـ فهمید که یه چیزی رو اشتباه نوشته،خیلی ناراحتــ بود.
منمـ یه کاکائو مرداس کردمـ تو دهنش تا حالش جا بیاد!
کاکائو مرداس از اونـ کاکائوهاییه که توش جرقــه اس!
وقتی اومدیمـ خونه،از فرصتــ استفاده کردمـ،چونـ فرداش امتحانـ نداشتیمـ،گرفتمـ تا شبـ خوابیدمـ!
شبــ همـ که اصلا خوابمـ نمیبرد،یکمـ قرآنـ گوش دادمـ...
دیــــروز نوشـــتــ1:
مرداس
موضوع: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،
نویسنده : FatemeKyu
تاریخ : شنبه 25 دی 1395 03:21 ب.ظ
ساعتـ نه بیــدار شدیمـ واسه خداحافظی با عمه...
خبــ ؛ عمه همـ برگشتــ به کویتــ...
رفتمـ تو اتاقش و یکمـ مرتبش کردمـ و نشستمـ قرآنـ حفظ کردمـ.
خداروشکـــر ؛ سوره رعــد رو همـ تمومـ کردمـ.
فقط کاش یکی بود که به همینـ مناسبتــ بهمـ هدیه میداد...
یکی مثلـ بابامـ ، یکی مثلـ مادربزرگمـ ، یا ... امامـ زمانـ(ع)
جدی چقــد داره طولانی میشه اینـ غیبتــ مولا...
جمعه های عمرتــ میگذره و دریغ از یه دیدار با امامـتـ!
تو کلـ روز جمعه فقط تونستمـ یا دعا بخونمـ،یا قرآنـ مرور کنمـ،یا درس بخونمـ.
ریاضی...درسی که هیچـ وقتــ براش استرس نمیگیــرمـ خداروشکر...
اما به قول خودمـ،ریاضی درسیه که هر چقــدر تمرینـ بیشتر حلـ کنی،بیشتـر موفقی.
منمـ تا تونستمـ حلـ کردمـ و حلـ کردمـ و حلـ کردمـ!!
دیــــروز نوشـــتــ1:
جمعه به جمعه
فصل به فصل
سپری شد . . !
اکنون ما مانده ایمـ
با زمستانی سرد
و جمعه هایی دلگیـرتر
که نمیدانیمـ
دلتنگی های دلـ بخار گرفته را
به گردنـ کدامیکـ بیاندازیمـ . . .
موضوع: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،
نویسنده : FatemeKyu
تاریخ : جمعه 24 دی 1395 06:09 ب.ظ
وقتی از کلاس حفظـ قرآنـ برگشتیمـ،مادرمـ و عمه امـ همـ نبودنـ،
طبق معمولـ رفتــنـ تنهـــایی بگردنـ.
ولی خبــ ما اگه همـ تو خونه بودیمـ،نمیتونستیمـ باهاشونـ بریمـ؛
چونـ باید ریاضی کار میکردیمـ،شنبه امتحانـ ریاضی داشتیمـ...
خواهرمـ بهونه گیری میکرد و میگفتـ چطوری باید ریاضی خوند؟آخه ریاضی رو که نمی خونن!
اما منـ همـ ریاضی واسمـ نسبتا آسونـ بود،همـ نشستمـ از اول کتابـ هرچی تمرینـ بود،از هر نمونه دوتا حل کردمـ!
بعد از ظهــر مادرمـ و بقیه طبق معمولـ زدنـ بیــرونـ از خونه،رفتنـ حرمـ.
منمـ از فرصتــ استفاده کردمـ و واسه خودمـ و خواهرامـ و خواهرزادمـ آیس پکــ درستـ کردمـ!
جاتونـ خالی خیلی خوشمزه شد،فقط چون اولینـ بارمـ بود،تا همه چی بریزمـ توش،کمی آبـ شد.
شبــ از اینـ خبرا نبود که هر کاریـ دلمـ بخواد بکنمـ،عمه امـ میخواستـ فرداش برگرده کویتـ و همه دعوتـ بودنـ...
خلاصه یه جوریـ اونـ روز رو سر کردیمـ!
عمه شبــ به هرکی اونجا بود پولـ،هدیه داد و همه رفتنـ خونه هاشونـ...
دیــــروز نوشـــتــ1:

موضوع: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،
نویسنده : FatemeKyu
تاریخ : پنجشنبه 23 دی 1395 06:29 ب.ظ
شصتـ و ششمینـ روز مدارسـ...
نمیدونمـ چرا تو راحتـ ترینـ سوالـ گیــر کرده بودمـ!
فکر میکردمـ خیلی راحته،نخونده بودمش!
یه چرتـ و پرتی نوشتمـ و اومدمـ از جلسه امتحانـ بیرونـ.
همونـ موقعش کلاس تقویتی ریاضی شروعـ شد.
معلمـ ریاضیمونـ بارها به منـ گفته بود که اینـ کلاس به درد تو نمیخوره تو ریاضیتـ خوبه!
اما منـ گوش نمی دادمـ و همش شرکتـ میکردمـ...
بعد از کلاس ریاضی یکمـ با خواهرمـ بدمینتونـ بازی کردیمـ.
وقتی اومدیمـ خونه،مادرمـ گفتـ امروز قرار نیستـ مهمونـ بیاد؛
بهش گفتمـ:نگاه کنـ،شبـ امتحانـ خوبـ مهمونی میدینـ،روزی که هیچی نداریمـ،مهمونمـ نداریمـ؟!
دیگه از بس غر زدمـ،خواهرمـ و بچه هاش ظهر و داداشمـ و بچه اش شبـ اومدنـ خونمونـ...
دیشبــ با مادر و عمه امـ رفتیمـ حرمـ...
جاتونـ خالی خیلی خوبـ بود ؛
یکی داشتـ روضه امامـ حسینـ(ع)میخوند که خیلی قشنگـ بود،مدامـ درباره کربلا حرفـ میزد منمـ هی میزدمـ زیر گریه!
صداشو واسه روز مبادا ضبط کردمـ!
دیــــروز نوشـــتــ1:
حسینـ هنوز مظلومـ استـ...
چونـ وقتی خورشیــد،عصــر عاشورا غروبــ کرد،...
او همـ میرود...تا سال بعــد...تا یاد بعــد...
جاودانگی حسینـ میطلبد که هر روز به یادش باشیمـ...
موضوع: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،
نویسنده : FatemeKyu
تاریخ : چهارشنبه 22 دی 1395 01:07 ب.ظ
آخرینـ تعطیلیِ امتحاناتــ بود...
یعنی هفتــه ی بعدش همـ امتحانـ میدیمـ همـ هر روز مدرسه میریمـ!!
به قول بچه ها ، همینـ الانشمـ نمی کشیمـ چه برسه به هفته بعد!
راستش یکمـ از اصول عقایــد می ترسمـ
به خاطر همینـ از صبحـ شروعـ کردمـ به خوندنـ.
اما فاجعه اینجــا بدتر میشـد که کلی همـ قرار بود مهمونـ بیاد.
مادرمـ از همونـ اول باهامونـ اتمامـ حجتــ کرد که وقتی مهمونا اومدنـ اصلا کاریــ بهشونـ نداشته باشیمـ و بریمـ تو اتاق بخونیمـ.
اما مگه میشــد...؟؟
شبــ که رفتمـ حمومـ،خواهر بزرگمــ گفتـ که دلش واسه شنیون مو تنگــ شده و ازمـ خواستـ موهامو درستــ کنه(به عبارتی باهاش ور بره!)
بیستــ دقیقه ای موهامو فر کرد و همینطوری باز گذاشتـ!
گفتــ حق نداری ببندیش ؛ حق نداری یا یه هفته همـ موهاتو بشوری!
ولی منـ که مطمئنمـ بیشتــر از چهار روز طاقتــ نمیارمـ!!
دیــــروز نوشـــتــ1:

موضوع: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،
نویسنده : FatemeKyu
تاریخ : سه شنبه 21 دی 1395 11:49 ق.ظ
شصتـ و پنجمینـ روز مدارسـ...
دیگه دارمـ از امتحاناتــ خسته میشمـ؛خیلی طولانیههههه
هرچقــدر میدیمـ بازمـ هستــ!
خبــ،منـ تصمیمـ گرفتمــ انقــدر سه نقطه نذارمـ،اونطوری معلومـ میشد خیلی حرفـ دارمـ!!
البته اینـ روزا دوباره داره تکراری میشه،فقط یه گردش یا دیدار با دوستامـ میتونه یه دیروز پر از حرفــ بسازه
عمه امـ هنوز نرفته کویتــ و هنوز مهمونای زیادی تو خونه مونـ داریمـ
گفته بودمـ یه دفترچه خریدمـ و توش انشا درباره امامـ زمانـ(عج)می نویسمـ،خبــ فعلا مشغولـ اونمـ.
خواهر دوقلوممـ که فقط بلده داستانـ بنویسه!!
الان فصلـ صـد و پنجاه و خرده ایه ؛ نمیدونمـ این همه ماجرا رو از کجاش درمیاره؟!
دیــروز هوس کرده بودمـ بازی رایانه ای بکنمـ؛اونمـ از نوع دخترونه!!
خلاصه کلی بازی کردمـ و بقیــه روز رو علافــ بیکــار نشسته بودمـ پیش مهمونا...
شبــ دیگه داشتمـ از حال میرفتمـ از بس سردرد داشتمـ
بعضی بچه ها چقــد شیطون و پرروئن!!
منـ اگه یه روزی بچه دار شدمـ یادمـ باشه یه کاری کنمـ بچمـ انقــدر لوس و چندش نشه!
اه اه...منـ دیگه برمـ،اعصابـ نمیذارنـ واسه آدمـ!
دیــــروز نوشـــتــ1:
تنهــا حرفی که یه دانش آموز عصبانی تو اوج امتحاناتــ به دوستاش میگه:
بذارینـ امتحانا تمومـ شه...
همتونو به چالش عکس کارنامه دعوتــ میکنمـ!!!!
موضوع: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،
نویسنده : FatemeKyu
تاریخ : دوشنبه 20 دی 1395 01:09 ب.ظ
مادرمـ و خاله هامـ و عمه امـ با همـ قرار گذاشته بودنـ شبـ برنـ حرمـ...
خیلی موقعیتــ خوبی بود...
شبــ وفاتــ حضرتــ معصومه(س) ؛ تو حرمـ!!
منمـ بهشونـ گفتمـ اگه درسمو تا اون موقعـ تمومـ کردمـ،میتونمـ باهاتونـ بیامـ؟
گفتنـ بیا...
اما...با اینکــه برای اولینـ بار از صبحـ درس خوندنـ رو شروع کرده بودمـ،نتونستمـ تا اذانـ مغربــ تمومش کنمـ...
خیلی ناراحتــ بودمـ،تا اینکه مادرمـ گفتـ ناراحتـ نباش پنجشنبه میبرمتونـ...
چند ساعتی منـ و خواهر دوقلومـ تو خونه تنهــا بودیمـ...
بعد از اینکه درسامونـ تمومـ شد،یه سر رفتیمـ تلگرامـ،یهو از خواهرمـ تو گروه خبر رسید که رفسنجانی فوتـ کرد...
مادرمـ اینا همـ که برگشتنـ خونه،گفتنـ راننده تاکسی اینـ خبرو بهشونـ داده...
دیگه تا آخر شبــ تمامـ برنامه های تلویزیونـ دگرگونـ شد و هر کدومـ از شبکه ها یه نوار مشکی کج بالاش بود و...
ما دانش آموزا که دیگه اصنـ نگــو...
فقط تو اینـ حال و هوا بودیمـ که فردا تعطیله یا نه!!!!!!!
دیــــروز نوشـــتــ1:
معصومه تفسیر معصومیتــ استــ که روزگارى در مدینه طلوع کرد،...
معصومه اقامتـ غربتــ است در روزگار غربت نگاه ها،...
معصومه تفسیر بلند تبعیتــ استــ از ولایتــ.
..
معصومه نگاه سبزى استــ که از معصومیتــ سرچشمه مى گیرد،...
معصومه، روزگار دلدادگى استــ و از غربتــ به قربتــ رسیدنــ.

معصومه ترجمانــ بلند عاشوراستـ و قصه ی با زینبـ هم سفر شدنـ...
وفاتــ اینـ بانوی با کرامتــ تسلیتــ...
موضوع: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،
نویسنده : FatemeKyu
تاریخ : یکشنبه 19 دی 1395 07:06 ب.ظ
شصتـ و چهارمینـ روز مدارسـ...
بالاخره شنبــه رسید و منـ تونستمـ برمـ فروشگـاه کنار مدرسه مونـ چیــزی که چند وقتی بود دلمـ میخواستـ،بخرمـ...
یه خرس پشمالو نرمـ سفیــد،که یه روبانـ قرمز داره...
وقتی دوستامـ اونو دیدنـ؛همه موبایلاشونو در اوردنـ و ازش عکس گرفتنـ،حسابی محبوبــ شد...!!
وقتی همـ خواهرامـ یا زن داداشمـ اونو دیدنـ،اولینـ چیزی که پرسیدنـ اینـ بود که:
«اسمشـ چیـــه؟!»...
بعــد از کلی جستجــو و زحمتــ منـ و خواهرامـ،دو تا اسمـ براش انتخابــ شد،یه کره ای و یه انگلیسی:
"Fatellow" که تشکیل شده از fatemeh و yellow ...
"창회"- چانگـ وی که اسمـ موردعلاقمـه و اگه نیاز باشه،اونو به اینـ اسمـ معرفی میکنمـ!...
عمه امـ رفتــه بود تهـــرانـ،اما ما بازمـ تنهــا نموندیمـ...!!
خواهرمـ با بچه هاش اومد خونمونـ،یکی از دوقلوها(سارا)به شدتـ مریض شده بود...
به خاطر همینـ منـ و خواهرمـ برش داشتیمـ و رفتیمـ دکتر...
چنــد ساعتــی که اونجا بودیمـ،بعدشمـ که اومدیمـ خونه،انقــدر خسته بودمـ که زود خوابمـ برد...
هیچی همـ درس نخوندمـ...
دیــــروز نوشـــتــ1:
عکس فاتلو پای تختــه سیاه کلاسمـونـ:
فاتلو
موضوع: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،
نویسنده : FatemeKyu
تاریخ : شنبه 18 دی 1395 04:05 ب.ظ
باید مثلـ هر جمعه خونه رو تمیــز میکردیمـ،...
اما مادرمـ گفتــ بشینیمـ درس بخونیمـ...
کل دیـــروز رو مهمونـ داشتیمـ،مادرمـ نمیذاشتــ از اتاق بیایمـ بیرونـ،...
میگفتــ اولـ همه رو بخونیــد،بعد...
همیشه جامعه شناسی برای منـ درس راحتی بود،...
به خاطر همینـ خیلی راحتــ همشو خوندمـ...
شبـ قرار بود بریمــ جمکــرانـ،اما دوباره مهمونـ اومد و قسمتــ نشد شبــ میلادی بریمـ...
خیلی حیفـ شد؛دلمـ میخواستــ فقط زود چشامو باز کنمـ ببینمـ اونجامـ...
دلمـ میخواستــ بعد یه عمریــ،دعای آل یاسینـ بخونمـ،نماز امامـ زمانـ(عج)بخونمـ...
کااااش می شد...
دیــــروز نوشـــتــ1:
قطعه ی گمشــده ای از پر پرواز کمـ استـ...
یازده بار شمردیمـ و یکی باز کمـ استــ...
اینــ همه آبـــ که جاریستــ نه اقیانوس استــ...
عرق شرمــ زمینـ استــ که سرباز کمــ استــ...
موضوع: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،
نویسنده : FatemeKyu
تاریخ : جمعه 17 دی 1395 04:05 ب.ظ
"چقــدر خونمونـ خالیــه..."
اینــ منمـ وقتی دیدمـ همه چند روزیه تو خونمونـ همه جمعن،...
عمه امـ اینجـاستــ و همه خوشحالن...
اما بابامــ نیستــ...
"مگه بابامــ چند نفر بود که با رفتنش حتی شهر خالی شد؟"
شبانه روز دعا میکنمـ سایه هیچـ پدری از سر فرزندانش کمـ نشه،...
و اینکه همه قدر پدراشونو بدونن...
و اینکه...یه بار دیگه خودمو تو بغل بابامـ ببینمـ...
عصر همه رفتنـ بقیع-جاده قمـ کاشان- سر مزار بابامـ...
و چون ماشینـ جا نداشتــ،منو تو خونه گذاشتن و رفتن...
چنــد وقتی بود که دوستـ داشتمـ یه کلیپــ از مجموعه عکسا و فیلمای خواهرزاده برادرزاده هامـ بسازمـ...
تا شبــ تمومش کردمـ...
چیـــــز جالبی در اومد ولی به پای کلیپــ قبلی نمی رسید...
کلیپــ قبلی همونی بود که همه نوه های مامانمـ رو برده بودیمـ بوستان کوکبــ...
قشنگــــ تر از اونـ کلیپــ اصلا نمیشه...
همه تو فامیل ما رو به این میشناسن که تو کارای هنری-کامپیوتری واردیمـ...
به خاطر همینـ فقط منتظرن کلیپــ بسازیمـ!!
دیــــروز نوشـــتــ1:
دوستامــ بهمـ میگفتنـ آنـــــــه ی یتیمـ...
"آنه...تکرار غریبانه ی روزهایتـ چگونه گذشتـ؟
وقتی روشنی چشمهایتـ در پشتـ پرده های مه آلود اندوه پنهانـ بود...
با منـ بگو از لحظه لحظه های مبهمـ کودکیتــ...
از تنهــایی معصومه دستــهایتــ...
+همانـ دستهــایی که به سمتــ مردی دراز می شد تا تو را در بغل گیــرد..."
موضوع: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،
نویسنده : FatemeKyu
تاریخ : پنجشنبه 16 دی 1395 04:05 ب.ظ
شصتـ و سومینـ روز مدارسـ...
از اینکه نمره امتحانـ جغرافی رو کامل بگیرمـ مطمئنـ نبودمـ ولی به خاطر اینکه قرار بود اونـ روز یه اتفاق باحال بیفتـه،نذاشتمـ غمـ بشینه تو دلمـ...
قبل از اینکـه بریمـ،با دوستای خودمونـ(فاطمه ساداتـ و مهدیه)،چهارنفری رفتیمـ کل جامعه الزهرا رو بگردیمـ...
سوار پله برقی شدیمـ،مسخره بازی در اوردیمـ،عکس و فیلمـ گرفتیمـ،تواشیحـ گوش دادیمـ...
هیچکی همـ نبود،همه جا خلوتـ خلوتـ بود،چونـ اونـ روز همه طلابــ امتحانـ داشتنـ...
ساعتــ ده و نیمـ به همراه فاطمه و فاطمه معصومه(چهارنفری)به طرفــ مدرسه قبلی مونـ حرکتــ کردیمـ...
وقتی رسیدیمـ،بعضی از بچه ها هنوز تو جلسه امتحانـ بودنـ...
البتــه برای منـ،همه کسمـ تو جلسه امتحانـ بود... :(
بالاخره همه کسمـ(فاطمه زهرا)از جلسه اومد و یهویی با عکس العمل عجیبـ بچه ها مواجه شدمـ...
انگاریــ؛همه میدونستنـ منـ و فاطمه زهرا هنوز همـ دوستــ صمیمی هستیمـ...
همه ریختنـ سرش و چشاشو گرفتنـ و اوردنش پیش منـ،میفهمی؟پیش منـ!!
اگه بخوامـ اونـ روز رو بنویسمـ،شاید بشه صد برابر حد استاندارد!!
پس خلاصه اش میکنمـ،عوضش کااااااامل تو دفتر خاطراتمـ نوشتمش...
بعد از دو ساعتــ دیدار دوستانـ،به خونه برگشتیمـ...
اونـ روز همـ اتفاق خاصی نیفتاد غیــر از اینکه همه دوباره اینجـا جمع شده بودنـ به خاطر وجود عمه امـ...
و یه اتفاق جالبـ انگیز دیگه که همیشه به خاطرش خوشحال میشمـ،شنیدنـ صدای یکی دیگه از دوستای صمیمیمـ،فاطمه ساداتـ،پشتـ تلفنـ!
دیــــروز نوشـــتــ1:
معنی دوستــ :
د = دور از همـ      و = واسه همـ
س = سایه همـ      ت = تا عمر داریمـ کنار همـ

موضوع: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،
نویسنده : FatemeKyu
تاریخ : چهارشنبه 15 دی 1395 04:41 ب.ظ
چونـ میخواستمـ دیگه دختــر خوبی بشمـ،تصمیمـ گرفتمـ صبحـ زود بیــدار شمـ...
یعنی نه صبحــ زود ؛ ساعتــ هشتــ...
اراده کردمـ و راستی راستی بیــدار شدمـ...
تا ساعتــ هفتــ شبــ وقتــ داشتمـ همـ به نظافتــ خونه برسمـ همـ به نظافتـ خودمـ...
همـ قرآنـ حفظـ کنمـ،همـ امتحانـ فردا رو بخونمـ،همـ دیــروزمـو بنویسمـ...
برنامه ی به ظاهر فشرده ای بود،اما تونستمـ...
عمه امـ رسیــد...
طبق انتظـار ؛ همه خواهر برادرامـ اومدنـ دیدنش...
مادرمـ شامـ آش و الویه درستــ کرده بود و همه با به به و چه چه میخوردنش...
تا اینکـه ساعتــ 11 شد و همه رفتنـ خونه هاشونـ...
مثل هر سالـ،عمه ما رو صدا کرد و شروع کرد دادنـ هدیه هامونـ...
دو تا کیفـ و یه کفش و دو تا بلوز و شلوار خونگی...
فردا روز سختی رو داشتیمـ،چونـ قرار بود بریمـ مدرسه قبلی...
دیــــروز نوشـــتــ1:
بدانـ که همه چیز در جهانـ در یکــ نظمـ کامل به سر می برد...
چه بتوانی این نظمـ را درکــ کنی،...
و چه نتوانی،...
اینـ امر حقیقتــ دارد...
موضوع: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،
نویسنده : FatemeKyu
تاریخ : سه شنبه 14 دی 1395 04:11 ب.ظ
شصتــ و دومینـ روز مدارسـ...
آه...خسته شدمـ از بس جمله ی بالارو نوشتمـ!
(حالا خواهرمـ باشه،بهمـ گیر میده میگه خسته نشدی اینـ همه دیــروزمـ دیــروزمـ نوشتی،از اینـ روزشمار مدارس خسته شدی؟)
دوستامـ خیلی تنبلن ؛ همش بلدنـ یه گوشه ی مدرسه بشینن و با همـ حرفـ بزننـ یا چیزمیز نشونـ همـ بدنـ...
اما منـ دوستـ دارمـ از مدرسه برمـ بیرونـ،برمـ کتابخـونه،فروشگــاه...
همه پا میشنـ میرنـ پیاده روی ؛ اینا نشستنـ درباره سوسکــ حرفــ میزنن!...
منمـ عصبانی شدمـ،تنهـایی بلند شدمـ رفتمـ فروشگاه جامعه الزهرا...
بقیه روز همـ دیگه تعریفــ خاصی نداره...
عینـ بقیــه دوشنبــه ها معلمـ حفظ اومد خونمونــ و...
اینـ روزا...
انگاری دارنـ عینـ روزای تابستـونـ یکنواختــ و تکراری میشن...
البتــه خوبه که تکراریــ شنـ و هر روز یه مشکلی واستــ پیش نیاد...
اما منـ چیزی که الانـ خیلی محتاجشمـ و اگه انجامـ بشه،میتونمـ چندینـ صفحه ازش بنویسمـ:
یه قــــرار با دوستای خوبمــــه...
با بقیه قرار گذاشتیمـ چهارشنبه بعد مدرسه بریمـ مدرسه قبلی به دوستامونـ سر بزنیمـ...
اما منـ که میدونمـ عینـ پنجــ قرار قبلی کنسل میشه...!!
دیــــروز نوشـــتــ1:
دوستی گلی استــ که فقط...
در دلهــای پاکــ و بی آلایش رشد می کنــد...
و شما مفهــومـ آنـ گلیـــد...
تقدیمــ به چهــارتا دوستــ صمیمی و گلمــ...
موضوع: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،
نویسنده : FatemeKyu
تاریخ : دوشنبه 13 دی 1395 04:09 ب.ظ
یا الله...
هیچی همینطــوری میخواستمـ دیــروزمو با اسمـ خدا شروعـ کنمـ...!!
واقعا انسانا چرا اینطـورینـ؟
ها؟چـــــرا؟؟
چرا باید انقــدر فراموشکار باشنـ؟یه چیزی رو به خودشونـ قولـ میدنـ،بعد از دو ساعتــ یادشونـ میره!
خبـ حالا حرص خوردنـ بسه،بریمـ سر دیــروزمونـ...
بعضی وقتا به سرمـ میزنه همه جا رو میگیــرمـ تمیز میکنمـ...
لباسا،کمـد،کشو،اتاق،روی تختــ،زیر تختــ...!!
همینـ دیگه؛بعد از کلی تمیــزکاری یکمـ نشستمـ انگلیسی بخونمـ که سر و کله ی خواهرمـ و بچه هاش پیــدا شد...
اما بیچــاره خواهرممـ سرگرمـ املا گفتنـ به دخترش بود...
خیلی همـ بچه هاش اذیتمونـ نکردنـ اما خودمونـ هی مسخره بازی درمی اوردیمـ نمیخوندیمـ...
دو تا درس باید میخوندیمـ اما همونـ دو درس پر نکته و اینا بود...
مامانمـ ازمـ پرسید چند درس مونده نخوندی؟
گفتمـ نگرانـ نباش فقط دو درس مونده...
یه لحظه شکــ کرد،گفتـ از چند درس؟
هیچی دیگه...وقتی فهمید از دو درس،منو شوتـ کرد تو اتاق!!
دیــــروز نوشـــتــ1:
زمانی که شما در حالـ استراحتــ هستیــد،...
کسی درحالــ جلو رفتنــ استــ...!!
موضوع: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،
نویسنده : FatemeKyu
تاریخ : یکشنبه 12 دی 1395 04:13 ب.ظ
شصتـ و یکمینـ روز مدارسـ...
امتحانـ سختــ ترینــ درس رو دادمـ...
البتــه انقــدر سختــ بود،هیچــکی امیــد نداشتــ نمره ی خوبی بگیــره...
اما دیگه ناراحتی فایده ای نداشتــ...
کلاس انگلیسی داشتیمـ...اونمـ رفتیمـ و بعدش برگشتیمـ خونه...
خیلی خستــه بودمـ،بدونـ ناهار خودمو انداختمـ رو تختـ گرمـ و نرممـ و خوابمـ برد...
منـ یه آدمیمـ که هیچــ وقتـ ظهــر و عصر نمیخوابمـ اما اگه بخوابمـ،کمتر از دو ساعتـ نمی خوابمـ...
ساعتـ سه از خوابـ بیـــدار شدمـ و ناهار خوردمـ...
بعدش مادرمـ از جامـ بلندمـ کرد و گفتـ پاشید بریمـ حرمـ!!
چشمتونـ روزی بد نبینــه...
مدیــر مدرسه مونـ خادمـ اونجا بود،یهویی منـو دید و شروع کرد احوال پرسی...
منمـ همـ خجالتی،همـ رنگــ روسریمـ شاد...!!!
دیگه هیچی دیگه...
بعد از حرمـ همـ مامانمـ به زور مارو برد فروشگــاه...
قبلش مامانمـ از دستـ منـ و خواهرمـ حرص میخورد که چرا وقتی میریمـ فروشگاه یا خرید،هیچی واسه خودمونـ برنمیداریمـ...
میگفتـ چرا نه بسکوییتی...نه کیکی...نه آبمیوه ای...
اما حالا از وقتی که یه جایی خونده اینا سرطانـ زاستـ،خیلی خوشحاله!!
دیــــروز نوشـــتــ1:
افراد خجالتـــی همیشه در دلـ خود آشوبــ به همراه دارند...
موضوع: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،
نویسنده : FatemeKyu
تاریخ : شنبه 11 دی 1395 04:26 ب.ظ
امتحان تاریخـ اسلامـ طوری بود که باعثــ شد اعتماد به نفسمـ حسابی بره بالا...
یا به قولـ بعضیــا:
اعتمـــــــاد به سقـفـــــ...!!
به خاطر همینـ مدامـ می گفتمـ اذانـ مغربــ که بگه،میشینمـ میخونمـ تا دوازده شبــ...
اما چشمتونـ روزی بد نبیــنه...
به زووووووور تونستمـ تا دوازده هفتــ درس از نه درس رو بخونمـ اونمـ با کیفیتــ بد...
تنهــا کاریــ که می تونستمـ تو اونـ موقعیتــ بکنمـ اینـ بود که با کلی دعا و آیه الکرسی برمـ تو رختخـوابـ...!
از رویدادای خوبــِ دیـــروز اینـ بود که دوستـمــ فاطمه زهرا-همونی که دیگه تو یه مدرسه نیستیمـ و از همـ دوریمـ-نتـ گرفته بود و مدامـ ایمیلـ می داد...
منمـ که تشنــه ی صحبتــ با دوستامـ...!!
حسابی ایمیلـ رد و بدلـ کردیمـ...
راستی یه خبر خوبــ،عمه امـ میخواد بیاد ایرانـ!(همون عمه ای که کویتـ زندگی میکنه)...
البته هنوز شایعه اس،یه سری میگن اول میره مشهد بعد میاد قمـ...
یه سری میگنـ اولـ میره تهرانـ بینی شو عملـ میکنه بعد میاد قمـ...
یه سری همـ میگنـ فقط میره مشهــد،بعد میره تهرانـ،دیگه نمیاد قمـ...
خلاصه،خودش میگه فعلا فقط برای مشهد بلیت دارمـ اما همه میگنـ دروغ میگه میخواد سوپرایز کنه!!
دیــــروز نوشـــتــ1:
کسی که باور نمیکنــه،نمیرسه...
پس چیــزی که میخــوای برسی رو،...
باور داشتـــه باش...
موضوع: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،
نویسنده : FatemeKyu
تاریخ : جمعه 10 دی 1395 04:40 ب.ظ
بعد از کلاس حفظ قرآنـ،با خواهرمـ رفتیمـ سر خیابونـ لوازمـ التحریر خریدیمـ...
بعدشمـ که رسیدیمـ خونه،با مادر و زن داداشمـ رفتیمـ خونه خواهر بزرگمـ...
خواهرمـ برای اولینـ بار آش درستـ کرده بود...
و ما همـ همگی رفتیمـ که با خوردنـ اونـ آش،یکمـ ازش تعریفـ کنیمـ تا بهش روحیــه بدیمــ...!!
ولی به دور از شوخی،واقعا خوبــ بود...
اما داداشمـ بلد نیستـ از غذایی ایــراد نگیـــره...!
همه ی فامیل اونـ رو به منتقد غذاها میشناسنـ...
و هرکی قراره واسش غذا درستــ کنه،استرس میگیــره،بیچــاره زنش...!!
منــ دیــروز مدامـ با برنامه ی B612 عکسای باحال میگرفتمـ و اینـ عادتــ اونـ روزمـ شده بود...
+نوشتنـ اونـ دفترچــه ی کوچولو...
چقــدر صحبتــ با امامـ زمانـ(عج)از طریقــ انشا جالبــ بود...
فکر کنــ...
هر دو ساعتــ یه بار برای اینکــه امامـ زمانــ رو یادمـ نره،می رفتمـ چند خطی از اوصافــ اونـ می نوشتمـ...
یه وبلاگــ رو همـ برای مسابقه ساختمـ تا موضوعش همینــ باشه(لینکش زیر اینـ پسته)...
دیــــروز نوشـــتــ1:
چنــد جمله از انشامـ:
مولایمـ...
نمیگویمـ که در اینـ مدتــ فراموشتــ کرده بودمـ،نه...
پروردگار گاهی عشرتــ آنـ ایامـ را به یادمـ می انداختــ...
اما این جفا را شیطانـ در دلمـ پایدار ساخته بود...
و باز پروردگار رندانه وارد قلبمــ می شد...
شاید که دل از دنیــا برکنمـ  و عازمـ کوی تو شومـ...
اما نشدمـ...
ماندمـ و در مردابـ غفلتــ و گناه هر روز ظالمانه تر از دیـــروز فراموشتــ کردمــ...
موضوع: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،
لینک های مرتبط: مولای منـ
نویسنده : FatemeKyu
تاریخ : پنجشنبه 9 دی 1395 04:11 ب.ظ
شصتمینـ روز مدارسـ...
خیلی خونســرد امتحانمـ رو دادمـ و از سالنـ خارجـ شدمـ...
حالا منتظر خواهرمـ و دوستامـ بودمـ که از امتحانـ بیانـ بیرونـ و امروزمـ بترکونیمـ...!!
تا ده نشستیمـ دور همـ و حرفـ زدیمـ و خندیدیمـ و خوندیمـ...
بعدشمـ پا شدیمـ رفتیمـ از مدرسه بیــرونـ...
کلــّ جامعـه الزهرا رو گشتیمـ،همه ی معارفیهای هدی اونجــا پخش بودنـ...!!
اول رفتیمـ فروشگــاه محصولاتــ فرهنگی؛کلی چیز میز خریدیمـ...
بعدشمـ رفتیمـ کتابخــونه،چند دور همه ی قفسه هارو نگاه کردیمـ و در اومدیمـ...
بعدشمـ رفتیمـ بوفه و ساندویچـ خریدیمـ خوردیمـ...
وقتی برگشتیمـ خونه،دوستـ داشتمـ خواهرمـ زود بیاد که طلق روسری که واسش خریدمـ رو بهش بدمـ...
دیــروز با خواهرامـ کلی خوش گذشتــ...
چیپس و بستنی و دلستر خریدیمـ وقتی همه ی همه خوابــ بودنـ،یواشکی خوردیمشون...!
اما شبــ همـ از فعالیتــ و پیاده روی صبحــ خسته بودمـ،همـ از بستنی گلومـ درد گرفتــه بود...
اما همچنانـ بیدار بودمـ و دفترچه ی جدیدمـ رو پر مطلبـ می کردمـ...
مطالبی جدید در قالبــ انشا برای امامـ زمانمـ(عج)...
روش نویسندگی جدید مبارکــ...
دیــــروز نوشـــتــ1:
شاد بودنـ تنهــا انتقامی استــ،...
که میتوانـ از زندگی گرفتــ...
موضوع: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،
نویسنده : FatemeKyu
تاریخ : چهارشنبه 8 دی 1395 04:10 ب.ظ
صبحــ که بیـــدار شدمـ،مادرمـ گفتــ از دیشبــ تا حالا هال و حیاط برق نداره...
چونـ سیمی تو حیاطه که وقتی بارونـ میاد،اتصالی میکنه...
حالا می فهممـ چرا از جهانـ،بعضیا دعا میکننـ بارونـ نیاد...
تا شبــ فقط تو آشپزخونه و اتاقا برق داشتیمـ...
منـ که تازه یادمـ اومده بود تحقیق مهمی برای تاریخــ اسلامـ دارمـ تا یه نمره امتیازی بگیرمـ،...
از ساعتــ یازده تا دوازده که قرآنـ حفظ کردمـ...
دوازده تا پنج همـ یه سرههههه تحقیق یکی از شخصیتای کتابـ تاریخ اسلامـ رو انجامـ دادمـ...
منـ یه فرد خیلی ویژه رو انتخابـ کردمـ،حضرتــ ابوطالبــ(علیه السلام)...
چونـ تحقیقمـ دستــ نویس بود،واقعا خیلی براش زحمتـ کشیدمـ و دلمـ نمیخواستـ بدمـ به معلممـ...
بعد از اونـ،دیگه یه سره نشستمـ واسه خوندنـ امتحانـ تاریخـ اسلامـ...
اینـ درس یکی از درسایی بود که همیشه ازش میترسیدمـ...
من برای اولینـ بار آرامش و خونسردیی کامل رو در شبـ امتحانـ تاریخ تجربه کردمـ...
اما اینـ دفعه مادرمـ استرس گرفته بود و حرص میخورد...!!
دیــــروز نوشـــتــ1:
هرگز در کاری که دوستش نداری نمانـ...
اگر از آنچه انجامـ می دهی لذتــ ببری،...
خودتــ را همـ دوستــ خواهی داشتــ و آرامشی درونی را تجربه خواهی کرد...
و اگر در کنار اینــ عواملـ از نعمتــ سلامتی همـ برخوردار باشی،...
به موفقیتی بزرگــتر از آنچه تصور می کرده ای دستــ خواهی یافتــ...
موضوع: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،
نویسنده : FatemeKyu
تاریخ : سه شنبه 7 دی 1395 04:44 ب.ظ
پنجاه و نهمینـ روز مدارســ...
قرار بود بعــد از امتحانـ از مدرسه بزنیمـ بیرونـ و بریمـ کل جامعه الزهــرا رو بگردیمـ...
کتابخــونه،فروشگــاه...
اما فاطمه سادات و مهدیــه قبول نکردنـ،گفتنـ بشینیمـ دور همـ بیشتـر خوش میگذره...
نشستیمـ کفــ زمینـ و کمی صحبتــ کردیمـ،البتـه فاطمه ساداتــ هر ده دقیقه یه پیامـ بازرگانی می رفتــ...
یه تواشیحــ میخوند،یا یه آهنگــ از حامد زمانی ؛ چه میدونمـ،من که فقط تواشیحارو میشناختمـ...!!
فاطمه معصومه اومد گفتــ که یه قرار دیگه میذاریمـ،چهارشنبه بعد از امتحانـ تاکسی میگیریمـ چهارنفری میریمـ مدرسه قبلی مونـ...
اما انگــار خدا نمیخواستــ ما پامونـو اونجا بذاریمـ...
چونـ شبـ فهمیدیمـ اونا چهارشنبــه تعطیلنــ...
خلاصه وقتی رسیدیمـ خونه،یکمــ حالمـ خوبــ نبود...
دل درد داشتمـ و نمیتونستمـ از جامـ بلند شمـ...
مادرمـ کمی بهمـ رسید تا حالمـ اومد سر جاش و دیگــه شروعـ کردمـ به کارای روزمره...
البتــه عصر معلمـ خصوصی حفظ قرآنمونـ میومد خونه مونــ...
دیگه یه جوری برنامه ریزی کردمـ که بعد از کلاس همـ منـ و خواهرامـ بشینیمـ واسه خواهرزاده ی کلاس اولیمـ کلی کاردستی درستــ کنیمـ،بلکه یه چند تا امتیاز بگیــره این درس نخوندناش جبرانـ شه...!!
دیــــروز نوشـــتــ1:
زندگی یکــ اثر هنریستــ...
نه یکــ مسئله ریاضی...
بهش فکر کنــ...
و ازش لذتــ ببر...
موضوع: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،
نویسنده : FatemeKyu
تاریخ : دوشنبه 6 دی 1395 04:04 ب.ظ
صبحــِ خودمـ رو با حفظ قرآنــ شروع کردمـ...
بعدشمـ نشستمـ پای لبــ تابــ و دیــروزمـ رو نوشتمـ که دیگه تو طول روز طرفــ لبــ تابــ نرمــ...
به خودمـ قول دادمـ کلی درس بخونمـ...
اما خواهرمـ بچه هاشو گذاشتــ پیشمونـ و رفتــ مدرسه ی دختر کلاس اولیش،جلسه بود...
وقتی نبود،حسابی به دخترش رسیدمـ و کارتونـ مورد علاقه شو گذاشتمـ و نودل درستـ کردمـ دادمـ و ...
اما وقتی مادرشــ اومد،با عصبانیتــ بیش از حد اونـ روبرو شد...
خواهرمـ ناراحتــ بود و میگفتــ معلمش ازش راضی نیستـ،میگه زنگــ اول همش خوابه و روخونی همـ ضعیفــ تر از همه اس...
اینطــوری بچــه ها ازش بدشونـ میاد خبــ...!!
دعواش می کرد،از یه طرفــ دلمـ براش میسوختـ،از طرفی نمیشد تو تربیتــش دخالتــ کرد...
تو مدتی که اونا خونمونـ بودنـ،یه خط یه خط درس میخوندمـ اما در جمع فقط یه درس شد...
وقتی رفتنـ دیگه یه سره تا ساعتــ یکــ شبــ نشستمـ خوندمـ...
دیــــروز نوشـــتــ1:
دلمـ واسه اول دبستانمـ تنگــ شده،...
که وقتی تنها یه گوشه ی حیاط مدرسه وایسادی،...
یه نفر میاد و بهتــ میگه با من دوستــ میشی ؟

موضوع: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،
نویسنده : FatemeKyu
تاریخ : یکشنبه 5 دی 1395 04:08 ب.ظ
پنجاه و هشتمینـ روز مدارس...
چقــد ترسناکه اینـ که اولینـ روز امتحاناتــ سرویستـ خوابـ مونده باشه...!!
با بیستـ دقیقه تاخیــر رسیدیمـ مدرسه،ولی انگاری کادر مدرسه تصمیمـ گرفته بودنـ امتحانـ به جای هفتـ و نیمـ،ساعتــ هشتــ شروعـ شه...
ده دقیقه قبلــ از شروعـ،به سالنـ امتحاناتـ(نمازخونه)رفتیمـ...
وای عاقا ؛ بدترینـ جا نصیبــ منـ شده بود:
همـ کنار در بودمـ و سرمای شدید بهمـ میخورد،همـ ته ته بودمـ و صدای معلما رو نمیشنیدمـ،همـ مراقبــ اصلی یعنی خانمـ میمـ(ناظمـ)کنارمـ می نشستــ...!!
یعنی افتضاحــ...
ولی عوضش امتحانـ رو خوبــ دادمـ،اما تا ساعتــ یازده و نیمـ علافی کشیدیمـ...
ظهــر که برگشتیمـ،قرار بود بریمـ حرمـ اما مادرمـ پیش بینی کرد که قراره بارونـ بیاد...
ولی تا غروبــ نیومد،مادرمـ گفتــ نظرتون چیه حالا که خبری از بارونـ نیستـ بریمـ خونه داداشتونـ(محمد)؟؟
ما همـ با ذوق و شوق در اومدیمـ،تا در اومدیمـ بارون بارید...!!
تو خونه ی داداشمـ که بودیمـ،کلی منتظر شدیمـ تا بارونـ بند اومد و رفتیمـ خونه...
دیــــروز نوشـــتــ1:
از چیــزهای کوچکــ لذتــ ببر...
چرا که روزی بازمیگردی و می فهمی که چه چیزهای بزرگی بوده اند...
موضوع: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،
نویسنده : FatemeKyu
تاریخ : شنبه 4 دی 1395 04:33 ب.ظ
اعصابمـ خرد بود...
آخه همـ دیر بیــدار شدمـ،همـ حوصله ی جارو کردنـ به اجبار رو نداشتمـ...
دستــ خواهرمـ هنوز بستــه بود و باید به جای نوبتـ اونـ،منـ جارو می کردمـ...
اما منـ آدمیــمـ که همیشه کوتاه میامـ و خواسته ی دیگرانو زود قبولـ میکنمـ...
خلاصه بعــد کلی جارو و اتو و اینــا،رفتمـ حمومـ واسه غسل جمعه...
ولی متوجه شدمـ بالاییا(داداشمـ و3تا پسراش)با همدیگــه رفتنـ حمومـ...
همیشه اینطور بود که وقتی اونا میرنـ،ما نباید بریمـ چون آبـ روی اونا سرد میشه و اولویتـ با اوناس...
خبــ منمـ ساده و ضعیفــ؛از ترس داداشمـ تو حمومـ با آبـ سرد سرد حمومـ کردمـ...
مادرمـ به خاطر اینکه منـ مجبور شدمـ با آبـ سرد حمومـ کنمـ،ناراحتـ بود...
علاوه بر اونـ،تو طول دیــروز چندینـ اتفاق دیگه افتاد که باعثــ میشد از دستـ بالاییا کلافه شیمـ...
دلمـ نمیخواد دیگــه دربارش حرفــ بزنمـ،چونـ اصلا کدورتــ رو دوستـ ندارمـ...
مخصوصا درباره چیزای کوچیکی که بینـ ما و داداش عزیزتر از جونمـ پیش میاد...
دیــــروز نوشـــتــ1:
خوش بینی و خوش مشربی ملاتــ زندگی هستنـد...
بدونـ اینـ دو هرگز نمی توانیــمـ از بنــد دغدغه ها رهــا شویمـ... (فیلیپ باتلر)

دیــــروز نوشـــتــ2:
کسی که از او خطایی سر می زند و آنـ را اصلاح نمی کنــد،...
در حقیقتــ مرتکبــ خطای دومـ شده استــ... (کنفسیوس)
موضوع: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،
نویسنده : FatemeKyu
تاریخ : جمعه 3 دی 1395 04:22 ب.ظ
کلاس حفظــ قرآنــ اینـ هفتــه رو کنسل کردیمـ...
آخه خیلی خستــه بودمـ و حتی نتونستمـ تو اینـ چند روز نیمـ صفحه حفظ کنمـ...
عوضش صبحـ ساعتـ 10 رفتیمـ حسینیه مراسمـ چهلمـ پدرشوهر ناظمـ مدرسه مونـ...!!
آخه ناظمـ مدرسه مونـ میشه "جاریِ دخترعموی مادرمـ" !!
بعد از اونـ،دیگه نشستمـ سر لبـ تابـ و وبلاگــ مسابقاتــ فرهنگی هنری رو ساختمـ...
تا اینکــه خواهرمـ سرزده اومد خونمونـ...
بیچــاره خیلی ازمـ خواستــ بلنــد شمـ و بشینمـ کنارشـ،همگی با همـ بازی دورهمی کنیمـ...
اما باید وبلاگــو زودتر میساختمـ...
چونـ به مادرمـ قولـ داده بودمـ شبـ همـ همراهش برمـ حسینیه مراسمـ چهلمـ یکی دیگه از اقوامـ...!!
وقتی از اونجا برگشتیمـ،دیدیمـ داداشمـ علی و زن و بچه اش همـ با ما رسیدنـ خونه...
هر وقتــ ما میریمـ از خونه بیرونـ،برمیگردیمـ میبینیمـ اونا همـ پشتـ سر ما در اومدنـ...!!
دلمـ واسه اونـ روزا تنگــ شده که داداش ما رو هم جزء خونواده خودش حسابـ میکرد و میبرد بیرونـ...
نکنه دیگه از خواهراش خوشش نمیاد...
حالا مدامـ خودمـ رو سرزنش میکنمـ که کجا اشتباه کردمـ...؟
دیــــروز نوشـــتــ1:
زندگی به منــ آموختــ...
که هیچــ چیز از هیچکــس بعیـــد نیستــ...
موضوع: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،
نویسنده : FatemeKyu
تاریخ : پنجشنبه 2 دی 1395 04:31 ب.ظ
پنجاه و هفتمینـ روز مدارسـ...
فکر کنمـ راحتــ ترینــ امتحانــ رو دیــروز دادیمـ...
امتحانــ علومــ و معارفــ قرآنی که به اختصار بهش میگنـ تجویــد...
دلمـ میخواستــ باقی روز رو توی مدرسه خوش بگذرونمـ و وسط کلاس یه کار باحال انجامـ بدمـ...
کتابـ بخونمـ یا نقاشی بکشمـ،...
اما بیشتــر خوابمـ میومد...
البتــه همکلاسیامـ از منــ بی حوصله تر به نظر می رسیدنـ،اینـ شد که تصمیمـ گرفتیمـ بشینیمـ کفــ زمینـ و حقیقتــ-جرئتــ بازی کنیمـ...
بچه ها همشــ جرئتــ رو انتخابــ می کردنـ،برعکس دوستای قبلی خودمـ...
آخرشمـ به بوسیدنـ معلمـ جغرافیا و نوشتنـ قسطنطنیه با دماغ روی تخته سیاه و ادای دیوونه ها در اوردن و کول کردنـ یکی از بچه ها ختمـ شد...
آخرینــ روز ترمـ اولـ همـ تمومـ شد و اومدیمــ خونه...
خواهرمـ بعد از چند روز اومد خونمونـ و برا هر کدومامونـ عکس سه در چهار دوقلوها رو هدیه اورده بود...
دیــــروز نوشـــتــ1:
تو نمی توانی بر اتفاقاتی که بیــرونـ می افتنــد تسلط کاملــ داشته باشی...
اما بر اتفاقاتی که درونـ تو رخــ می دهنــد اختیار کاملــ داریــ...
موضوع: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،
نویسنده : FatemeKyu
تاریخ : چهارشنبه 1 دی 1395 04:00 ب.ظ
پنجاه و ششمینـ روز مدارســ...
همونطور که گفتمــ،از شیش درس آمادگی دفاعی،فقط دو درس خونده بودمــ...
خیلی موقعیتــ بدی بود،گفتنــ امتحانـ ساعتــ هفتــ و نیمــ شروع میشه...
انقـــدر به خدا التماس کردمــ که...
یهــو خبر دادنــ امتحانــ ساعتــ نه شروع میشه،اشکامـ جاریــ شد...
دیگـه چی میخواستمـ؟،خدای به اینـ خوبی داشتمـ که فقط کافی بود لبــ تر کنمـ،ازش چیزی بخوامــ...
زود در اختیارمـ میذاشتـ...
خداروشکــر خیلی عالی دادمـ...
دیــروز یه کتابــ دیگه امانتــ گرفتمــ...:
"سقای آبــ و ادبــ"...
بازمــ یکی از کتابای اونـ دو پدر و پسر نویسنده:
"سید مهدی شجاعی" و "سید علی شجاعی"...
خیلی وقتــ بود دنبالــ اونــ کتابــ میگشتمــ...
دیــــروز نوشـــتــ1:
خدا وقتی بخـواهد...
غیرممکنــ می شود...
ممکنــ...
موضوع: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،
نویسنده : FatemeKyu
تاریخ : سه شنبه 30 آذر 1395 04:20 ب.ظ
پنجاه و پنجمین روز مدارس...
امتحان احکامـ داشتیمــ اما منـ انقــدر خونده بودمـ،به خودمـ اعتماد داشتمـ...
خیلی استرس نگرفتمـ و امتحانمو عااااالی دادمــ...(خدایا شکرتــ)
راستی؛کتابــ "پدر،عشق و پسر" رو همــ خریدمــ...!!
ساعاتــ دیـــروز خیلی فشرده شده بود،هر معلمی حاضر نبود از کلاسش بزنه...
اما خبــ،دستــ خودشونــ نبود...
مدرسه چهار میلیونـ تومنــ واسه جشنــ اونــ روز خرج کرده بود و باید اجرا می شد...
مدرسه ی ما تنهــا مدرسه ی قمــه که درس روش تحقیق و پژوهش رو بینــ دروس گذاشته...
به خاطر همینـ،به مناسبتــ هفته ی پژوهش،...
جشنــ پژوهش با کلی تزئیناتــ و مهمونــای کله گنده و برنامه های کسالتـ آور و تندیس و هدیه های زیاد و شش تا کیکــ گنــده و یه نشــریه آماده برای رو نمایی ، برگزار شد...
بعــدشمــ با ده دقیقه تاخیــر از مدرسه زدیمـ بیرونــ...
فرداش امتحانــ آمادگی دفاعی داشتیمــ،اونـ روز کلاس حفظ قرآنمـ داشتیمــ...
خلاصه بگمـ دیگه،از بینــ 6 درســ آمادگی دفاعی،فقط دو درس اول رو خوندمــ...
یه وضع فجیع اصلا...!!!!!!!
دیــــروز نوشـــتــ1:
کار ما شاید این استــ که میانـ گلــ نیلوفر و قرنـ بی پرواز حقیقتــ بدویمـ...
هفتـه پزوهش مبارکـــ...
موضوع: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،
تعداد کل صفحات : 7 1 2 3 4 5 6 7
جستجو در وبلاگ
تازه ترین مطالب
نظرسنجی
به نظرتــ با توجه به خاطــراتمـ،منــ چجـور دختــریمــ...؟؟










ابزارک های وبلاگ

قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

لوگـوی اینــ وبلاگــ

دیـــــــروزهــایمـــــ...

ریزشـــ پــر کـد موســ

کد حرکت متن دنبال موس رنگ پس زمیــنه