http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/628/1882243/mahdi.jpg 
زندگے
سازِ دل استــ...
تو نوازنده این سازے
و بســ...
تواگر شاد زنے شاد شوے
گرچه باشے
چو قنارے به قفســ!
شاد بزنــ شاد شویــ...
و دراین شاد زدنــ شاد برقصـــ...

.:: وبلاگــــــ خاطراتـــــــ روزانـــــــه یه دختـــــــــر... ::.
.:: که عاشــــــــــــقــ زندگــــــــــیشه... ::.
.:: تازگیـــــــا دلـــــــــ از علاقــــه هاشــــــمــ کنــــــده... ::.
.:: هر اتفاقــــی که میفتــــــــه میگــــــــــــه... ::.
.:: خـــــــــــدایا...راضیمــــــــــ به رضـــــای تو... ::.




طبقه بندی: مدیــر دیــروزها،
برچسب ها: دیروزهایم،

تاریخ : سه شنبه 22 تیر 1395 | 07:30 ب.ظ | نویسنده : FatemeKyu | در پاســخـ وبلاگمــ
روز نوزدهمـ مدرسه...
-«هر چه دلـ تنگتــ، وجدانـ خوابتــ میخواهد فکر کنـ!»

جمله ی روز!!
-
حالا دیگه یاد گرفتمـ محکمـ باشمـ،
دیگه مهمـ نیستــ هر اتفاقی که میفته حتما نباید نیمه خالی لیوانو دید!
برای اولینـ بار یه دوستــ خوبــ پیدا کردمـ که تا حالا ندیدمش،
اینـ یکی با بقیه دوستای مجازی فرق میکنه،
مشخصه، نه برای تبادلـ لینکــ کامنتــ میده، نه کامنتاش به خاطر دریافتــ کامنته،
دوستی ما یه چیزی فراتر از مجازیه، بدونـ منتــ!
«کبری» ، همونی که تو اینـ مدتــ اصلنـ رهامـ نکرده و هر روز پا به پای منـ تو زندگیمـ جریانـ داره،
دلمـ میخواد براش جبرانـ کنمـ، هنوز پروژه تمومـ نشده،
«هل جزاء الاحسان الا الاحسان»
ازتــ متشکرمـ دوستــ خوبمـ، فراموشتــ نمیکنمـ!
دیــــروز نوشـــتــ1:
خلق دلـ سنگــ اند و منـ آیینه با خود می برمـ
بشکنیدمـ دوستانـ! دشنامـ پنهانی بس استــــ!

دیــــروز نوشـــتــ2:دیــــروز نوشـــتــ2:
رفیق...
شاید فردا،
دیـــروزی نباشه،
حتی اگه امروز بمیرمـ،
بهتــ اینـ جمله رو بدهکارمـ:
مرســـــــــــــــــــی که هستــــــــــــــی



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،

تاریخ : یکشنبه 30 مهر 1396 | 03:59 ب.ظ | نویسنده : FatemeKyu | نظرات
فاطمه ساداتــ.حـ ،
چه خوش قولـ!
به منـ و خواهرمـ گفته بود: فردا بهتونـ زنگــ میزنمـ نفسامـ، شکــ نکن!
و چقــدرمـ خوشمزه به قولش عملـ میکنه اینـ دختر!
دوستــ صمیمی اینـ چند سالـ منـ و خواهردوقلومـ، فاطمه ساداته.
یه دختر خیلی...
ولش کن، ازش تعریفــ نکنمـ بهتره، اینـ دوستــ اصلا حرفــ نداره،
ذووووق داره، غبطه همـ، داره،
از شما چه پنهونـ؟ یکمـ غرورمـ لا به لاش داره!
منـ تو هر چی همـ شانس نیاورده باشمـ،
تو 8 مورد دوستی که داشتمـ، 3 تاش "خیلی خوبــ" در اومد، یکیش "خوبــ"؛ بقیش باقالی بود!!
هعییییییییییی،
بگذریمـ...
نمیدونمـ چرا هرچقدر میخوامـ متفاوتــ بنویسمـ، دوباره قلممـ میره طرفــ یه چیز،
گریه های شبانمـ برا عشق...
آخه دیشبـمـ متفاوتــ بود...
دیــــروز نوشـــتــ1:
ما نفهمیده در اینـ غائله سربار شدیمـ
عاشقی دردسری بود، گرفتار شدیمـــ



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،

تاریخ : شنبه 29 مهر 1396 | 07:01 ب.ظ | نویسنده : FatemeKyu | نظرات
دو شاخـ اتو رو میزنمـ به برق،
حوله رو از زیر گردنش درمیارمـ و روی چهارپایه پهنـ میکنمـ،
حالا اتو رو که یکمـ داغ شده، میذارمـ روی حوله و شروع میکنمـ به گرمـ کردنش؛
-منمـ پارسالـ که اینطوری شدمـ به خاطر زیاد چایی دادنـ بود، تو حسینیه.
از درد گردنش، اخماش میره تو همـ.
-یادمـ نمیاد.
یه لبخنــد تلخ،
-آره، شما فقط دردای خودتونو یادتونـ میاد.
بهمـ نگاه میکنه:
-چطور مگه؟
-گریه های منـ همیشه متعلق به شبــ بوده، در خفا.
بهش نگاه میکنمـ، زل زده تو چشمامـ.
-میخوای بگی دارمـ خودمو واسه مامانـ لوس میکنمـ؟
اتو رو روی حوله رها میکنمـ و میرمـ میشینمـ رو تختــ خودمـ. سرمو میندازمـ پایین:
-تو نمیفهمی وقتی مریض میشی، مامانـ اخلاقش با همه چیز متفاوتــ میشه. نمیفهمی چقدر دوستتـ داره که به خاطر تو حاضره سر هر کسی، از منـ گرفته تا نوه هاش، از بیگناه یا با گناه، داد بزنه.
بوی سوختنی حوله تو فضا میپیچه. بذار بسوزه،مالـ خودمه اتفاق خاصی نیستــ!
سرمو میارمـ بالا و تو چشماش خیره میشمـ:
-اگه دفعه ی بعد مریض بشی یا چیزیتــ بشه، خودمـ، میکشمتــ!
دیــــروز نوشـــتــ1:
در نی زار...
پرنده ای اندوهگینـ می خواند...
انگار چیزی را به یاد آورده...
که بهتــر بود فراموش کند...



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،

تاریخ : جمعه 28 مهر 1396 | 05:42 ب.ظ | نویسنده : FatemeKyu | نظرات
روز هجدهمـ مدرسه...
-افسردگی دارمـ؛ اینو از کاردستی ناخودآگاه شبمـ فهمیدمـ.
-بچه های راهیانـ نور به سلامتــ از غربــ ایرانـ برگشتنـ،
چقدر صورتاشونـ نورانی شده.
از ذهنمـ میگذره: وقتی منمـ از اعتکافــ برگشته بودمـ، دوستمـ بهمـ گفتــ چقــدر صورتتـ نورانی شده فاطمه!
و منـ هــــزار بار سوختمـ و سوختمـ که چرا به مادرمـ قولـ دادمـ دیگه نرمـ اعتکافــ تا اذیتــ نشنـ؟!
دوستـ دیگه ای گفتــ:
میدونستی از اوایلی که دیــروزهاتو می نوشتی تا الانـ، خیلی فرق کردی؟؟
گفتمـ: چطور مگه؟
گفتــ: «نوشته هاتــ از شرح روز نویسی، شده دلنوشته نویسی.
اینـ نشونـ میده که یه فرایند منطقی تا احساسی رو طی کردی.
نوشته هاتــ از دنیوی بودنـ، شده شرح حالــ یه دختر مذهبی،
اینـ نشونـ میده یه اتفاقی داره تو زندگیت میفته.»
منمـ که چقـــدر مدیونـ مدرسه معارفـ هدی هستمـ!!!
دیــــروز نوشـــتــ1:
با گلبرگــای خشکــ شده وضعـ حالـ رو قشنگتر میشه شرح داد:
http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/628/1882243/PAJMORDEH.jpg



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،

تاریخ : پنجشنبه 27 مهر 1396 | 02:11 ب.ظ | نویسنده : FatemeKyu | نظرات
روز هفدهمـ مدرسه...
پاهای خستمو به زمینـ میکشمـ و خودمو به کلاس خاشعاتــ میرسونمـ.
چقـــدر اینـ مسیر برامـ تکراری شده،
مسیر دور کلاس منـ(ذاکراتــ) تا کلاس دوستامـ(خاشعاتــ) روزی سه الی پنج بار توسط منـ طی میشه؛
چیزی که باعثــ میشه آرزو کنمـ کااااااااش تو یه کلاس بودیمـ!
اما نه،منـ برای تنهـــایی آفریده شدمـ تا خودمو بسازمـ!
گرچه خواهر دوقلومـ کنارمـ میشینه،
ولی مثلـ یه رابطه عادی، اصلا با همـ حرفــ نمیزنیمـ.
هنوزمـ که هنوزه دوستامـ میانـ خبر میدنـ قراره اربعینـ کربلا باشنـ،
هنوزمـ دلمـ اونطوری یواشکی میشکنه و یه لبخند میزنمـ میگمـ به سلامتی!
هنوزمـ شبا زیر پتو گریه میکنمـ،
اما دیـــروز یه دریا اشکــ به روزمـ اضافه شد وقتی احساس کردمـ اوضاع دلمـ خیلی بده!
خانمـ کریمی میگه گریه دلـ آدمو پاکــ میکنه، سبکش میکنه،
اما چرا منـ با هر اشکــ ننگینـ تر و سنگینـ تر میشمـ؟؟؟
دیــــروز نوشـــتــ1:
هواتو کردمـ، اسیر دردمـ،
بذار بیامـ منمـ حرمـ دورتــ بگردمـ...
حالمـ عجیبه، دلمـ غریبه،
فضای قلبــ منـ پر از شمیمـ سیبه،
تا کی صبوری، آخه چجوری،
خسته شدمـ دیگه از اینـ فراق و دوری...
اربابــ شکسته اینـ بالمـ، اربابــ ز دوری می نالمـ
اربابــ خرابه اینـ حالمـ، اربابــ سالار زینبــ...




طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،

تاریخ : چهارشنبه 26 مهر 1396 | 03:48 ب.ظ | نویسنده : FatemeKyu | نظرات
روز شانزدهمـ مدرسه...
اطرافیانمـ مشکلاتــ زیادی تو زندگیشونـ دارنـ،
مثلا خواهرمـ...
هنوزمـ دارمـ براش هر روز زیارتــ عاشورا میخونمـ، شنیدمـ مشکلـ گشاستــ،
و منـ همـ چقـــــــدر به امامـ حسینمـ(ع) اعتماد دارمـ،
مطمئنمـ که خــدا اونقدر امامـ رو دوستــ داره که متوسلینش رو رد نمیکنه.
اینـ وسط...
نمیدونمـ چرا برای خودمـ دعا نمیکنمـ.
منـ که یه سالـ بینــ هزارانـ هزار آرزو دارشتمـ غرق میشدمـ، اما حالا حتی ماهی یه بار یادآوریشونـ نمیکنمـ،
خودمو به کلی یادمـ رفته، شخصیتمـ، آرزوهامـ، و حتی هدفمـ!
یادتونه تو اولینـ دیــروزامـ میگفتمـ:
میترسمـ رویاهامـ و آرزوهامـ از بینـ بره؟؟
حالا انگار همونـ وقتیه که پیش بینی کردمـ علایقمـو زیرپا میذارمـ،
دیگه فکر پلیس شدنـ تو سرمـ نیستــ، دیگه آرزوی سفر به هرجایی رو ندارمـ، یادمه قبلا دوستــ داشتمـ خیلی جاها رو ببینمـ،
دیروز به شهرهایی که به چشمهامـ قولـ داده بودمـ نشونشونـ بدمـ، فکر کردمـ، چقدر تغییر کرده بود، انگار جهانمـ محدود شده به هفتــ تا شهر، انگار تو جهــانـ فقط 7 تا شهر وجود داره،
قمـ... مشهــد... دمشق... نجفــ... کاظمینـ... سامرا... و...
کربلــــــــــــــــــــا...
دیــــروز نوشـــتــ1:
شبی نیستــ که تو رویاهامـ
تــوی صحنـــ تو راه نرمـــ
کمکمــــ کنـــ آقـــــای منــــ
دیگــه سمتــ گنـــــــاه نرمـ
دیــــروز نوشـــتــ2:
حالمـ خوبــ نیستــ،
منـ کربلا میخوامـ خداااااااااااااااااااااااااااااا
همه ی دوستامـ دارنـ میرنـ،
کسی هستــ درکمـ کنه؟؟؟؟؟؟



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،

تاریخ : سه شنبه 25 مهر 1396 | 03:49 ب.ظ | نویسنده : FatemeKyu | نظرات
روز پانزدهمـ مدرسه...
حالـ مادرمـ تقریبا خوبــ شده،
اما درباره اینکه بالاخره روزی یه بار قرص فشار بخوره یا دو بار، هنوز اختلافــ نظر هستــ!
معلمای هر درس هر روز موقع پرسش، حتما باید اسمـ منو صدا کننـ.
اقتصاد ... عربی ... زبانـ ... فلسفه!
دیگه طاقتــ نیاوردمـ، وقتی خانمـ حکیمـ جوادی صدا زد: «فاطمه فلانـ...»
بلند شدمـ گفتمـ: «خانمممممـ! منـ درس خوندمـ اما بی انصافیه، معلما همش منو صدا میزننـ، هر زنگــ از منـ درس میپرسنـ، از اولـ سالـ تا حالا نشده خواهرمو صدا بزننـ، بگنـ "مریمـ فلانـ" !! همش فاطمه فاطمه فاطمه!!»
یه لبخنــد زد، درحالی که طبق معمولـ سرش کج بود و عمییییق نگاهمـ میکرد، اولینـ سوالـ رو ازمـ پرسید!
گفتمـ: «واقعا بابتــ پیگیریتونـ متشکرمـ»!!
کلاس ترکید!!!
سوالای سختی ازمـ پرسید، اما فکر میکنمـ به قدری خوبــ جوابــ دادمـ که بهمـ نمره کاملـ بده.
دیگه ببینیمـ خدا چی میخواد...
دغدغه ی اینـ روزامـ دیگه درس نیستــ،
از زندگی لذتــ بردنه،
اما انگار سهمـ منـ از ارتباطاتــ زندگی فقط خونواده ی سه نفره خودمه،
شاید لایق بیشتر نیستمـ، باید یاد بگیرمـ اولـ شکر اینـ نعمتـو به جا بیارمـ تا بعد شاید خدا بهمـ چیز دیگه ای داد...
دیــــروز نوشـــتــ1:
خــدایا
یا خیلی برگردونـ عقبــ
یا بزنـ بره جلو
اینجای زندگی خیلی دلمـ گرفته...



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،

تاریخ : دوشنبه 24 مهر 1396 | 05:03 ب.ظ | نویسنده : FatemeKyu | نظرات
روز چهاردهمـ مدرسه...
مادرمـ حالش خوبــ نبود،
میگفتــ سردرد داره، با تمامـ بی تجربگیمـ درکش میکردمـ.
فشارش هی بالا و پایینـ میشد،
هر کی میفهمید، میگفتــ خیلی خیلی خطرناکه.
یه ساعتــ رو 12 بود، یه ساعتــ رو 17 ...
میگفتمـ قفسه سینمـ تنگه،
اینجا بود که یواشکی زدمـ زیر گریه.
منـ و مادرمـ با داداش علی رفتیمـ دکتر،
اونـ دکتر بیچاره همـ جز یه قرص زیرزبونی هیچـ کار دیگه ای نمیتونستــ بکنه،
درحالی که مادرمـ هنوز سردرد داشتــ.
حالا قدر مادرمو بیشتر میدونمـ،
وقتی میبینمـ رنج مادر جلوی چشمـ فرزند (به خصوص دختر) چقـــدر سخته،
از همه بدتر، از دستــ دادنش!!
خدا سایه همه مادرا رو از سر هیچـ دختری کمـ نکنه...
دیــــروز نوشـــتــ1:
مادرمـ مرا ببخش
اگر روزی بی حوصله بودمـ
اگر روزی بی اعتنایی کردمـ
بداخلاقی هایمـ را جدی نگیر
که منـ بدونـ تو هیچـــمـ...



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،

تاریخ : یکشنبه 23 مهر 1396 | 06:10 ب.ظ | نویسنده : FatemeKyu | نظرات
گاهی آدمـ باید درباره خودش کوتاه بیاد؛
همیشه همـ فکر نکنه که همه چی حق با اونه،
همه چیو میدونه،
همه چیو بلده.
منـ اعترافــ میکنمـ که هنوزمـ نمیدونمـ کجا هستمـ و برای چی  دارمـ زندگی میکنمـ؛
اگه میدونستمـ،
انقـــــــــدر دنیا رو دستــ کمـ نمی گرفتمـ.
واقعا چیزای قشنگی توی اینـ زندگی هستـ که میشه باهاش جلو رفتــ و به خدا رسید،
اما ما آدما اکثرا یا اونا رو نمی بینیمـ، یا اگه میبینیمـ، استفاده و تصور درستی ازش نداریمـ.
دیـــروز منـ و مادرمـ و خواهرامـ رفتیمـ خونه دخترخالمـ(همونی که دوقلو داره).
از اونجا که خونشونـ پردیسانه و خیلی دوره، برخلافــ عادتمونـ خیلی تو خیابونا بودیمـ.
احساس کردمـ چقــــــــدر دنیای بیرونـ خونه قشنگه!
آسمونـ، خیابونا، ماشینا، آدما، درختا ...
انگار یه چیز مجهولـ تازه وارد بودنـ!
سعی کردمـ تو عمقشونـ وارد بشمـ،
اونـ موقع بود که به یه حس دیگه دستــ پیدا کردمـ:
«منـ چقـــدر شهرمـ قمـ رو دوستــ دارمـ»!!
دیــــروز نوشـــتــ1:
قدر زندگــی را بدانـ
پروانه ها،
فقط یکــ بهـــار می رقصنــد...



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،

تاریخ : شنبه 22 مهر 1396 | 04:07 ب.ظ | نویسنده : FatemeKyu | نظرات
تنوعـ رو دوستــ دارمـ،
تو همه چی!
دلمـ میخواد کارامـ تنوعـ داشته باشه،
رفتارمـ تنوعـ داشته باشه،
دیـــروزهامـ پر از تنوعـ باشنـ،
خلاصه همه چی...
دیــروز احساس کردمـ چقدر وبلاگمو دوستــ دارمـ،
بیشتر از همه ی وبلاگای دیگمـ،
بقیه عمر کوتاهی داشتنـ، یا از اهمیتشونـ کاسته شده،
شاید خیلی با اشتیاقـ نساختمـ و آپــ نکردمـ،
اما وبلاگــ دیروزهامـ روز به روز ارزشی تر و عزیزتر میشه،
همـ پیش خودمـ، همـ پیش اطرافیانمـ...
قالبشو عوض کردمـ، یه فضا پر از سفیدی...
امکاناتشو بیشتر کردمـ، گوگلـ پذیرفتتش!
دیگه هرکی ازمـ آدرسشو میخواد،
بهش میگمـ تو اینترنتــ سرچـ کنـ «دیروزهایمـ»،
وبلاگمـ اولینـ سایتیه که میاد!!
یه حسی بهمـ میگه اینـ وبلاگــ داره واسه روزای خوبــ آماده میشه!
دیــــروز نوشـــتــ1:
بعضیــا هستنـ که میخوانـ باعثــ تنوعـ شنـ،
منتهـــا وارد نیستنـ بیشتر باعثـ تهوعـ میشنـ!



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،

تاریخ : جمعه 21 مهر 1396 | 10:09 ب.ظ | نویسنده : FatemeKyu | نظرات
روز سیزدهمـ مدرسه...
گفته بودمـ خودمونـ سرویس خودمونو عوض کردیمـ؟
سرویس مدرسه پارسالمـ خیلی خوبــ بود،
اما امسالـ یکی دیگه بود که بگی نگی ازش راضی نبودیمـ.
خانمـ سیفی دوباره امسالـ سرویس منـ و خواهردوقلومـ شد و تداعی خاطراتــو واسمـ راحتــ کرد!
البته، سرویسمونـ 3 نفره بود، یکی دیگه رو به زور گیر اوردیمـ که اصلا مدرسش با ما یکی نیستــ،
کلاس هشتمه،خیلیمـ غر میزنه! عینـ بچه ها میگه حتما باید جلو بشینه!
آخه اینـ جلو نشستنـ مگه چی داره؟ منـ که واسمـ فرقی نداره!!!
چونـ منـ یاد گرفتمـ تو زمانـ بیکاری، تو راه و اینا... ، اصلا تو جو نباشمـ،
صبحـ محو زیارتــ عاشورامـ،چیزی از اطرافــ نمیفهممـ.
ظهرمـ محو افکار خودمـ...
گاهی همـ کتابــ رمانـ به دستــ...
خواهر بزرگمـ به یه مشکلـ برخورده،
دخترش سرویس نداره، خونشونـ بدجاییه سرویسا یا گرونـ میگیرنـ یا اصلا نمیخوانـ اینـ مسیرو.
دیدنـ اشکای خواهرمـ خیلی تحتــ تاثیر قرارمـ داد.
انقـــدر، که دلمـ میخواستــ طلاهامو بفروشمـ و بدمـ بهش،شاید بتونه یا هزینه سرویسا رو بده یا یه ماشینـ بخره.
خیلی ناراحتــ کننده اس که اختیارمـ دستـ خودمـ نیستــ...
اگه بابامـ بود، کمکش میکرد نه؟؟
دیــــروز نوشـــتــ1:
اگه کسی گریه میکنه به خاطر اینـ نیستــ که ضعیفه،
به خاطر اینه که واسه یه مدتــ طولانی قوی بوده…




طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،

تاریخ : پنجشنبه 20 مهر 1396 | 10:21 ق.ظ | نویسنده : FatemeKyu | نظرات
روز دوازدهمـ مدرسه...
امتحانـ ریاضی داشتیمـ،از کلـ کتابــ پارسالـ!
تا رسیدمـ مدرسه،سه تا صفحه پر گذاشتنـ جلومونـ گفتنـ تو نیمـ ساعتــ حلش کنید!!
اولش خیلی استرس گرفتمـ و نمره کاملو محالـ میدونستمـ،
اما بعدش دیدمـ برخلافــ گفته بچه های دیگه چقـــــدر سوالا واسمـ راحتــ بود!
خیلی سریع انجامـ میدادمـ و میرفتمـ جلو،
هر کسی 6-7 تا سوالـ رو بلد نبود یا وقتــ نکرد بنویسه،
اما منـ فقط 1 سوالـ رو ننوشتمـ که به نظرمـ اصلـ سوالـ مشکلـ داشته چونـ هیچکی حلش نکرده بود.
خبــ، حالا میفهممـ استرس همیشه همـ بد نیستــ،
باعثــ شد به طرفــ کتابــ سوق داده بشمـ چونـ اگه نبود،عمرا میرفتمـ میخوندمـ و عمرا میتونستمـ انقدر از خودمـ راضی باشمـ.
به هر حالـ...
اینمـ گذشتــ؛
خواهر بزرگمـ پیشاپیش برای هدیه تولد منـ و خواهر دوقلومـ دو تا سنجاق تزئینی خریده.
اونا رو زدیمـ به کیفامونـ!
دیــــروز نوشـــتــ1:
http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/628/1882243/kifam.jpg



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،

تاریخ : چهارشنبه 19 مهر 1396 | 05:14 ب.ظ | نویسنده : FatemeKyu | نظرات
روز یازدهمـ مدرسه...
نمیدونمـ چرا ساعتــ 2:30 نیمه شبــ از خوابــ بیدار شدمـ،
فرداش مدرسه داشتمـ،نباید بیــدار میموندمـ اما دیگه خوابــ از سرمـ پریده بود...
سردرد عجیبی داشتمـ،
کمرمـ داشتــ از وسط نصفــ میشد، حالتــ تهوع داشتمـ...
اونـ شبــ، یه شبــ استثنایی بود؛
انقــــــــــــدر حالمـ بد شد که ناخودآگاه زیر لبــ «المستغاثـــ بکــ یا صاحبــ الزمانـ(عج)» میخوندمـ.
تو اونـ تاریکی و تنهایی،نمیخواستمـ مادرمـ بفهمه و نگرانـ باشه که دوباره منـ حالمـ بد شده.
همیشه وقتایی که خیییییلی ناراحتــ میشمـ،استرس میگیرمـ یا افسردگی سراغمـ میاد،
تمامـ هورمونای بدنمـ به همـ میریزه.
با پناه بردنـ به اماممـ،که قربونش برمـ انگار همیشه حواسش به شیعیانش هستــ،
یه آرامش خاصی گرفتمـ،عصبانیتــ دیشبمـ فروکش کرد.
و ...
کشفــ کردمـ که چقــدر خوبــ میشه مدرسه ساعتــ 9 صبح شروعـ بشه،
واقعا خیلی خوبــ بود وقتی ساعتــ 6 خوابیدمـ ساعتــ 9 بیدار شدمـ،مامانمـ منو رسوند مدرسه!!
دیــــروز نوشـــتــ1:
«منـ میامــ،فقط صــدامـ بزنینـ»...
دوستای خوبمـ یادتونـ باشه تو هر سختی که افتادینـ،
اولـ همه چیو به خدا بسپارینـ بعد به امامـ زمانـ(ع) توسلـ کنینـ،
تکرار اینـ جمله واااااقعا معجزه میکنه:
«المستغاثــ بکــ یا صاحبــ الزمانـ(عج)»...



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،

تاریخ : سه شنبه 18 مهر 1396 | 05:11 ب.ظ | نویسنده : FatemeKyu | نظرات
روز دهمـ مدرسه...
ناراحتی بابتــ نفهمیدنـ درس فلسفه،
دلـ نگرانی برای امتحانـ کلـ کتابــ پارسالـ ریاضی،
کمبود وقتــ،
بی لیاقتی تو انجامـ کارای روزمره،
تنهــایی،
همش باعثــ شد دیــــروز خودمو یه بی عرضه بی خاصیتــ بدونمـ.
مغزمـ مدامـ فرمانـ میداد که به خودمـ مسلط باشمـ،اینـ یه افسردگی کوچولوی زودگذره،
اما قلبمـ داشتــ از وسط نصفــ میشد.
خواهرمـ طبق معمولـ مثلـ روانشناسا سرزده از در خونه وارد شد،
شروعـ کرد به گفتنـ و گفتنـ و گفتنـ...
نمیدونمـ چی میگفتــ،
تو حالـ خودمـ بودمـ،
اما احتمالا کلی نصیحتــ بود درباره اینکه انقدر به درسمـ اهمیتــ ندمـ!!!
دیــــروز نوشـــتــ1:
افسردگی بهایی استــ،
که انسانـ برای شناختــ خود می پردازد
هرچقــدر به زندگی بنگری به همانـ مقــدار همـ،
عمیق تر رنج می کشی...



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،

تاریخ : دوشنبه 17 مهر 1396 | 04:01 ب.ظ | نویسنده : FatemeKyu | نظرات
روز نهمـ مدرسه...
"«واژه ی فلسفه ریشه ی یونانی دارد»...
«و از کلمه فیلوسوفیا گرفته شده استــ»...
«فیلوسوفیا به معنای دوستداری دانایی استــ»...
«سوفیستــ ها مغالطه میکردند که معنای نامـ آنها از دانشمند به مغالطه کار تغییر کرد»...
«به سوفیستــ ها سوفستایی نیز میگویند»...
«از اینـ رو کلمه ی سفسطه به معنای مغالطه کاری به وجود آمد»...
«سقراط نامـ خود را فیلوسوفوس گذاشتــ به معنای دوستدار دانش»...
«معنای فیلوسوفوس پس از مدتی به دانشمند تغییر کرد»...
«فلسفه نیز به همراه آنـ معنای دانش را به خود گرفتــ»...
به خودمـ تبریکــ میگمـ که تونستمـ یه صفحه،
اونمـ صفحه اولـ اولینـ کتابــ فلسفه دبیرستانـ رو بعد سه ساعتــ و چهلـ و پنجـ دقیقه پیوسته خوندنـ، یاد بگیرمـ!
حالا باید در اینـ رابطه 30 تا تستــ حل کنمـ،
پیشاپیش برای خودمـ آرزوی موفقیتــ میکنمـ!
شنبه، شانزدهمـ مهرماه سالـ 1396 ، ساعتــ ده و نیمـ شبــ!! "
دیــــروز نوشـــتــ1:
اتفاق خوبــ!
فاســد می شومـ
اگر نیفتی.
نیفتادنـ تو تاریخـ انقضاء دارد!!



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،

تاریخ : یکشنبه 16 مهر 1396 | 05:49 ب.ظ | نویسنده : FatemeKyu | نظرات
شاید بتونمـ بگمـ از بچــگی با روز "جمعــه" رابطه ی خوبی نداشتمـ،
برعکس همه ی شما که دارینـ اینـ پستــ رو میخونینـ.
چونـ از روزمرگی بدمـ میاد،
به عبارتــ ساده تر، از آرایه تکرار بیزارمـ،
به عبارتــ ساده تر، هر چی مد باشه حالـ به همـ زنه،
به عبارتــ ساده تر، یکسانـ بودنـ قوانینـ طبیعتــ اصلا واسمـ جالبــ نیستــ،
به عبارتــ ساده تر، از راکد بودنـ خوشمـ نمیاد،
به عبارتــ ساده تر، یکجا نشستنـ و گذر عمر دیدنـ رو دوستــ ندارمـ!
اکثر جمعه های منـ،از زمانی که هفتــ-هشتــ ساله بودمـ تا الانـ،
خلاصه شده به اینـ:
خونه رو جارو میکنیمـ، گردگیری میکنیمـ، خونه داداش میانـ خونمونـ، ما سفره میندازیمـ، ناهارشونو میلـ میفرمایند، بچه ها شلوغ میکننـ، درگیر ظرفا و اینا میشیمـ، خونه داداش بای بای میکننـ، روفرشیای به همـ ریخته رو درستـ میکنیمـ، اسبابــ بازیای جا مونده رو جمعـ میکنیمـ، خونه دوباره کثیفــ شده حالا مجددا جارو میکنیمـ، درسی چیزی باشه میخونیمـ، شامـ، مسواکــ، خوابــ!!
سهمـ منـ از جمعه ها خونه نشینی بوده و هستــ،
اما تا یه جایی به بعد دیگه نخواهد بود،
منـ، منـ فقط میخوامـ، اطرافیانمـ یادشونـ نره، جمعه صرفا برای استراحتــ نیستــ،برای مهمونیای کوچولو و بزرگــ نیستــ،
جمعه همـ یه روز دیگه از روزای خداستــ،
منـ فقط میخوامـ جمعه هامـ مهدوی باشه، میخوامـ جمکرانی باشه، همینـ!
خواسته ی بزرگی نیستــ،هستــ؟
خبــ قدرنشناسا، چندینـ ساله شما جمعه ها مهمونـ خونه مادرینـ، نمیشه یه جمعه شما ما رو مهمونـ یه مسیر جمکرانـ کنید؟؟
دیــــروز نوشـــتــ1:
عمریستــ که منـ منتظر دیدارمـ
یکــ جمعه بیا به جمکرانـ دلـ منـ



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،

تاریخ : شنبه 15 مهر 1396 | 05:09 ب.ظ | نویسنده : FatemeKyu | نظرات
-"یه پنجشنبه ی ایده آلـ،
یه مینی بوس آبی،
یه جاده ی دراز،
یه قبر آشنا،
یه چادر خاکی،
یه چشمـ نمناکــ...
پدر جانـ،
اومدمـ تولدتو پساپس تبریکــ بگمـ!"
-بدبختی دوباره شروع شد!
واحد تحقیقاتــ بالاخره تحقیقمـ رو تصحیح کردنـ و بهمـ تحویلـ دادنـ،
نمره ی خوبی همـ گرفتمـ، 91 از 100.
اما چون گزینه 5 امتیاز رو انتخابــ کرده بودمـ،
امکانش هستــ که اشتباهاتمو درستــ کنمـ و دوباره تحویلـ بدمـ تا 5 امتیاز بیشتر بگیرمـ،
یعنی میشمـ 96 !!
بیشتر اشتباهمـ تو چکیده و فهرستــ منابع و گذاشتنـ نیمـ فاصله اس!!
پدرمـ در میاد تا بخوامـ نیمـ فاصله ها رو اصلاح کنمـ،
خدا رحمـ کنه!
دیــــروز نوشـــتــ1:
پدرمـ گاهی جزئیــاتــ را فراموش میکنمـ
اما
چهره اتــ موقع خندیــدنـ
چیزی جزئی نیستــ که بتوانـ فراموش کرد...



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،

تاریخ : جمعه 14 مهر 1396 | 09:41 ب.ظ | نویسنده : FatemeKyu | نظرات
روز هشتمـ مدرسه...
چه هوای خوبییییییییی،
چه بارونـ زیباییییییییی،
یهو هوای قمـ از اینـ ور به اونور شد،
در عرض یه شبــ!
همکلاسیامـ دیوونه شده بودنـ،
وقتی دیدنـ بارونـ قطع شد،پنجره رو باز کردنـ،
اسپری آبـ گلدونارو برداشتنــ،
دقیقه ای 500 تومنـ بارونـِ مصنوعی درستــ کردنـ و کار و کاسبی شونـ حسابی رونق گرفتــ،
به اینـ صورتــ که مشتری میره تو حیاط پشتــ توری پنجره،
دار و دسته بارونـ مصنوعی اینور پنجره:
یکی آبــ میپاشید،به منزله بارونـ،
یکی فوتــ میکرد،به منزله باد،
تور پنجره خاکی بود،اونمـ میشد بارونـ به همراه بوی رطوبتــ!!!!!!!

دیــــروز نوشـــتــ1:
آدمـ بعضی اوقاتــ دوستــ داره
بعضی اتفاقاتــ همیشه تکرار بشه،
هر روز، هر ساعتــ و هر لحظه
مثلـ لبخندش مثل نگاهش...



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،

تاریخ : پنجشنبه 13 مهر 1396 | 01:37 ب.ظ | نویسنده : FatemeKyu | نظرات
روز هفتمـ مدرسه...
نمیدونمـ چرا سر کلاس عربی خوابمـ برد!!
معلممـو نمیدونمـ،
نهفمیـــد،
یا فهمید و به رو خودش نیاورد!!
هر چی باشه منـ شاگرد ممتاز کلاسمـ،حرمتمـ به جاستــ!!
دیـــروز،دفتر و کتابامو ریختمـ بیرونـ قفسه و مرتبشونـ کردمـ،
بعضیا رو همـ برای استفاده دستـ دومـ تر تمیز و جلد کردمـ.
تو هر دفترمـ،یه خاطره یا یه یادگاری از دوستــ صمیمی سابقمـ،فاطمه زهرا بود...
هر چیز کوچیکی منو یاد اونـ مینداختــ،صدای "مرو ای دوستــ" اصفهانی تو گوشمـ میپیچید.
چشامـ پر اشکــ شد،چطور شد که انقدر از همـ فاصله گرفتیمـ؟؟ نمیدونمـ!
اونـ دیگه حوصله نداره حتی چند دقیقه از ماه رو به منـ اختصاص بده،
اینـ همونیه که قبلا بدونـ همـ انگار نمیتونستیمـ زندگی کنیمـ،شاید فقط منـ!
ناراحتمـ،یادمـ میاد چند روز پیش بهش ایمیلـ دادمـ،خیلی ساده و بی مزاحمتــ...
جوابــ نداد،یادمه بهش دوباره ایمیلـ دادمـ که چرا جوابــ ندادی؟ گفتــ مگه منـ بیکارمـ؟!!!
یه حسی بهمـ میگه شاید منظور خاصی نداشته،اینـ قوه امیده که بهمـ میگه حرفــ فاطمه زهرا شوخی بوده؟!!
فقط یادمه اونـ لحظه یه چیز تو دلمـ شکستــ و یه چیزی تو گلومـ ترکید!
اعترافــ میکنمـ دلمـ برای دوستمـ، خییییییییلی تنگــ شده...
دیــــروز نوشـــتــ1:
دلـمـ برای تو که نه
ولی برای اونـ کسی که فکر میکردمـ تویی
تنگـــ شـــده!
یه روز دلتــ برامـ تنگــ میشه اینو بدونـ.



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،

تاریخ : چهارشنبه 12 مهر 1396 | 03:25 ب.ظ | نویسنده : FatemeKyu | نظرات
روز ششمـ مدرسه...
دیـــروز تولد بابا جونمممممـ!
اگه اینجــا بود،حتما براش یه چیز گرونـ قیمتــ می خریدمـ،
شاید یه ادکلنـ گرونـ، یا یه کتــ و شلوار شیکــ، یا...
اما حالا که نیستــ،
باید یه جوری براش یه هدیه خوبــ پیدا میکردمـ که با تمامـ هدیه های دنیا فرق داشتــ،
یه چیز منحصر به فرد...
گفتمـ بذار یه روز خوبــ باشمـ،
حواسمـ به خودمـ باشه،گناه نکنمـ،
مطمئنـ بودمـ اعمالـ صالحمـ به شکلـ چیزای خوبی به دستش میرسه،
یه حسی بهمـ میگفتـ:
حجابمـ به شکلـ یه لباس بهشتی از حریر به دستش میرسه،
نماز به موقع و با حضور قلبمـ به شکل یه تختــ از طلا،
کمکهامـ به دیگرانـ میشنـ یه دسته گل رز خییییییلی خوشبو،
اشکامـ میتوننـ یه چشمه ی جوشانـ جلوی قصرش بسازنـ...
چه هدیه ای شد امسالـ!!!
آخه بابامـ هر سالـ بهترینـ هدیه رو برا تولدمـ میده،
یه دعای خـــیر،
منـ احساسش میکنمـ!
دیــــروز نوشـــتــ1:
ای آسمــــــــانـ زیبا امشبــ دلمـ گرفته
از های و هوی دنیا امشبــ دلمـ گرفته
امشبــ خیالـ دارمـ تا صبحـ گریه کردنـ
شرمنــده امـ خدایا امشبــــ دلمـ گرفته




طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،

تاریخ : سه شنبه 11 مهر 1396 | 03:32 ب.ظ | نویسنده : FatemeKyu | نظرات
تعداد کل صفحات : 24 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...