شرحــ دیــــــروزهایمــ...

دیروزهایمـ 
زندگے
سازِ دل استــ...
تو نوازنده این سازے
و بســ...
تواگر شاد زنے شاد شوے
گرچه باشے
چو قنارے به قفســ!
شاد بزنــ شاد شویــ...
و دراین شاد زدنــ شاد برقصـــ...

.:: وبلاگــــــ خاطراتـــــــ روزانـــــــه یه دختـــــــــر... ::.
.:: که عاشــــــــــــقــ زندگــــــــــیشه... ::.
.:: تازگیـــــــا دلـــــــــ از علاقــــه هاشــــــمــ کنــــــده... ::.
.:: هر اتفاقــــی که میفتــــــــه میگــــــــــــه... ::.
.:: خـــــــــــدایا...راضیمــــــــــ به رضـــــای تو... ::.

http://s8.picofile.com/file/8280475050/230872.jpg


برچسب ها: دیروزهایم

دیـــروز دویستـ و پنجاه و هشتمـ258

نمیدونمـ چرا انقدر همه ازمـ میخوانـ واسشونـ دعا کنمـ!
منـ که بدبختــ ترمـ!
"فاطمه ساداتـ.هـ" رفته طغرالجرد و از اوضاعـ بد اونجا میگه،از خونه خرابه ای که ساکنن،
ازمـ میخواد واسش دعا کنمـ و منـ نمیتونمـ بهش بگمـ که خــدا تو رو بیشتر از منـ دوستـ داره،منـ خیلی بدمـ!
واقعا چرا چند وقته همش فکر میکنمـ از بقیه عقبـ ترمـ؟
بالاخره منـ کیمـ؟ بدترینـ آدمـ دنیا،یا از بهترینا؟
یکی نیستـ به اطرافیانمـ بگه:ملاکـ خوبـ و پاکـ بودنـ،حافظ قرآنـ بودنـ و مدرسه معارفـ اسلامی رفتنـ نیستـ.
یکی باید واسه منـ دعا کنه،خواهش میکنمـ...
شبـ تا ساعتـ سه خوابمـ نبرد،تو اونـ تاریکی،درحالی که همه خوابـ بودنـ،باید چیکار میکردمـ؟!
هندزفریـ هامو تو گوشمـ کردمـ و امـ پی تریـ رو روشنـ کردمـ و مستقیمـ رفتمـ رادیو معارفـ...
برنامه ی خلوتـ انس: قسمتی زیبا از دعای ابوحمزه ثمالی با صدای آقای میرداماد و سلحشور(انقدر قشنگـ بود،کلی گریه کردمـ)
برنامه ی بر بال سخنـ: سخنرانی حجتـ الاسلامـ ماندگاریـ درباره توکل به خـدا
برنامه ی منشور امیر: قسمتی از حکمتـ 136 نهجـ البلاغه.
داستانـ صوتی: صد سال به اینـ سالها
و بعد خوابمـ برد...

دیــــروز نوشـــتــ1:

الصَّلاَةُ قُرْبَانُ كُلِّ تَقِیّ، وَالْحَجُّ جِهَادُ كُلِّ ضَعِیف. وَلِكُلِّ شَیْء زَكَاةٌ، وَزَكَاةُ الْبَدَنِ الصِّیَامُ، وَجِهَادُ الْمَرْأَةِ حُسْنُ التَّبَعُّلِ.

امامـ(علیه السلامـ) فرمود: نماز وسیله تقربـ هر پرهیزگارى استـ و حج، جهاد هر ضعیفـ، و براى هر چیز زكاتى استـ و زكات بدن روزه استـ و جهاد زن شوهردارى شایسته اوستـ.نهجـ البلاغه،حکمتـ 136




برچسب ها: دیروزهایم

دیـــروز دویستـ و پنجاه و هفتمـ257

دیــروز گیر داده بودمـ،میخواستمـ یه میکس از عکس و فیلمای خواهرزاده ها و برادرزاده هامـ درستـ کنمـ.
خواهر بزرگمـ حرص میخورد:
آخه اینـ چه کاریه؟به جاش بشینـ پیکــ نوروزیــ دخترمو درستـ کنـ!
تمومش کردمـ و با خواهر دوقلومـ نشستیمـ تمااااامـ پیکش رو درستـ کردیمـ،
انقدر خوشگلـ شد،فکر کنمـ ضایس که خودش هیچـ دستی توش نداشته!
راستش اینـ چند شبــ همش خوابمـ آشفته اس.
نمیدونمـ چرا ؛ ولی یا نمیخوابمـ،یا دوستامو خوابـ میبینمـ.
بیشتـــر فاطمه زهرا رو میبینمـ،
همونـ فاطمه زهرایی که خییییییلی مهربونـ بود،
همونی که قبلا گوشه ی حیاط مدرسه با همـ قدمـ میزدیمـ و از هر دریـ میگفتیمـ...
همش خوابـ میبینمـ با همـ رفتیمـ بیرونـ،یا اونـ اومده مدرسه مونـ سر بزنه...
شاید انقدر تنها شدمـ که مدامـ دلمـ میخواد پیش دوستامـ باشمـ اما به جای اینکه بتونمـ ببینمشونـ،خوابشونو میبینمـ!
کاش اینطوریــ منتظر و آشفته ی امام زمانمونـ(عج) بودیمـ...
دیــــروز نوشـــتــ1:
ابا صالح مـــرا با روسیــــاهی .... به خود راهمـ بده با یکــ نگاهی
ابا صالح فقیــــرمـ من فقیـــرمـ ..... بده دستی که دامانتـ بگیـــرمــ
ابا صالح تو خوبی مـن بدمـ بــد ..... مرا از درگهــــتـ ردم مکــن رد
اباصالح چه خوش زیبنـــده باشد ..... کـه تو لعلـ لبتــ پر خنـده باشد
دیــــروز نوشـــتــ2:
از انـدوه فراقتـ دل  چه تنگـ استـ
و رویایمـ در آغوشتـ قشنگـ استـ
به وقتــ  دوریـ  و  درد  جدایـــی
خیالتـ همـ  برای منـ  قشنگـ استـ


برچسب ها: دیروزهایم

دیـــروز دویستـ و پنجاه و ششمـ256

واااای ببینـ چقد زود دارمـ پیر میشمـ!
منظورمـ اینه که ببینـ چطوریــ اعداد بالا دارنـ میرنـ جلو و نمیشه متوقفشونـ کرد؛
ثانیه های زندگی همـ اینطوریــ عبور میکننـ و فرصتــ نمیدنـ آدمـ بفهمه کجاستــ!
داشتمـ فکر میکردمـ که چقدر زود به چهارمینـ روز سالـ رسیدیمـ،
یهو یادمـ اومد منـ 16 سااااااااالمه!
منـ الانـ باید 12 سالـ داشته باشمـ،آخرینـ بار 12 سالمـ بود،چیشد که چهار سالـ پریدمـ؟!
مادرمـ نگرانـ بود که چندینـ روزه منـ و خواهرمـ اصلا از خونه در نیومدیمـ،
درحالی که الانـ سر تا سر ایرانـ بیشتر نوجوونا درحالـ خوش گذرونی و سفرنـ.
گفتــ که بریمـ به خونه داداشمـ سر بزنیمـ،
اما اونا همـ رفته بودنـ بیرونـ :(
اما گفتنـ شبـ بیاینـ.خلاصه؛
رفتیمـ و کلی آجیلـ خوردیمـ و برگشتیمـ خونه،همین!
شبـ یکی زنگــ زد،شماره موبایلـ نا آشنا...
عوضش یه صدای خیلییییییی آشنا...
فاطمه زهـــــــرا
دیــــروز نوشـــتــ1:
طی شد اینـ عمر تو دانی به چه سانـ؟
پوچـ و بس تند، چونانـ باد دمانـ
همه تقصیر منـ استـ،خود می دانمـ،
که نکردمـ فکریــ،
و تاملـ ننمودمـ روزیــ،
ساعتی،
یا آنی،
که چه سانـ میگذرد عمر گرانـ...


برچسب ها: دیروزهایم

دیـــروز دویستـ و پنجاه و پنجمـ255

باید ساعتـ نه و نیمـ بلند می شدیمـ و میرفتیمـ کلاس قرآنـ.
اما تا بلند شدمـ،موبایل رو چکــ کردمـ یهو دیدمـ معلممونـ پیامـ داده گفته بارونـ شدیده،کلاس امروز کنسل شد.
بعدشـ گرفتمـ با خیالـ رااااااااااحتـ تا ساعتـ یکـ خوابیدمـ!
منـ و خواهرمـ چند روزه گیر دادیمـ به سریالـ «سرنوشت»که شبکه امید تکرارشو داده بود.
درحالی که نه تنها از لی مینـهو بدمونـ میاد،بلکه از وقتی که وارد اینـ مدرسه شدیمـ،خیلی خوشمونـ نمیاد طرفـ کره بریمـ،اما
از لحاظ بیکاریــ،میبینیمـ!
چه روز بارونیِ قشنگیییییی
کاش حرمـ بودمـ،یا جمکرانـ...
یا دوباره سر مزار بابامـ...
کاش زودتر بزرگــ شمـ و خودمـ تنهایی بتونمـ برمـ هرجایی که دلمـ میخواد.
اونوقتـ هر هفته یا هفته ای دو بار میرفتمـ ساعتهــا بالا سر بابامـ،گریه میکردمـ و درد و دلـ.
اونمـ با سکوتش دلداریمـ میداد...
دیــــروز نوشـــتــ1:
دمش گرمـ...
بارانـ را می گویمـ...
دیـــروز گفتـ تو خستــه شدیــ،
استراحتـ کنـ منـ به جایتـ می بارمـ...


برچسب ها: دیروزهایم

دیـــروز دویستـ و پنجاه و چهارمـ254

یخـ و بی روحــ...
اما یه قسمتـ خوبـ داشتـ،رفتمـ سر مزار بابا جونمـ!
بابایی...
خیلی سخته به جای «نوروز مبارکـ» بهتـ بگمـ «روحتـ شاد»...
یازدهمینـ نوروزیــه که بدونـ تو میگذره.
تقریبا چهــار هزار و پونزده روزه که نمی بینمتـ؛
دوستمـ یه ماهه پدرشو از دستـ داده و داره از یتیمی و بی پدریــ دق میکنه،اما منـ...
اینـ صبراً جمیلاً رو از کی به ارثــ بردمـ؟ نمیدونمـ...
لباس عیــدمـ سیاهه ی نبود وجود توئه...
و نگاهمـ،پر از انتظار آغوشـیه که دیگه نیستـ...
کی گفته عمو و برادر میتوننـ جای پدر نداشته مو بگیرنـ؟
عمویی که چند سال یه بارمـ نمی بینمش و محبتی ازش دریافتــ نکردمـ،
یا برادریــ که تمامـ روز و شبــ و فکر و ذکرش شغلشه؟
باور میکنی بابایی...
برادرمـ از بس به خودش نمیرسه،روز به روز داره ضعیفـ تر و پیرتر میشه،
کجا دیدی جوون 30 ساله تمامـ موهاش سفید باشه؟
کجا دیدی جوون 30 ساله کلیه درد و قلبـ درد و کبد درد و سردرد و معده درد و فشارخونـ و عفونتـ خونـ یه باره به سراغش بیاد؟
از اینـ جوونـ انتظاریــ نیستـ که به خواهر یتیمش فکر کنه،چونـ به خودشمـ فکر نمیکنه!
اللهمـ اشفــ کلـ مریضــ برای اینجور آدمایی که خودشونـ نمیخوانـ خوبـ شنـ صدق میکنه؟
دیــــروز نوشـــتــ1:
پدرمــ...
کمی بیا با منـ قدمـ بزنـ،
قولـ میدهمـ تو را به قابــ برگردانمـ


برچسب ها: دیروزهایم

دیـــروز دویستـ و پنجاه و سومـ253

شروعـ یه روز تعطیلـ با حفظ قرآنـ چقدر لذتـ بخشه...
دخترخالمـ بعد یکی دو ماه اومد خونمون و منـ طبق معمول تمامـ فکر و ذکرمـ شد دوقلوهاش،
امیر عباس و امیر حسین...
میگنـ منـ بیشتر به امیر حسینـ اهمیتـ میدمـ چون تمامـ دیروز اونـ دستمـ بود،
اما منـ میگمـ نه!
هیچـ فرقی واسمـ ندارنـ اما امیرحسینـ بانمکـــ تره!
همکلاسیامـ عکس پروفایلـ منـ و خواهرمو که میبینن،اعصابشونـ بهمـ میریزه:
هرچی دوقلو میذارین تو پروفایلتون تموم نمیشه ماشالله،چند تا دوقلو دارین؟
دیــــروز نوشـــتــ1:
دوقلو اما متفاوتــ...
http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/628/1882243/1.jpg


برچسب ها: دیروزهایم

دیـــروز دویستـ و پنجاه و دومـ252

همه چی عینـ یه تیکـه یخه ، بی روحـ و بی احساسـ.
مسلمــا اگه یه پدریــ بالا سر اینـ خونواده بود،اینطوری نمیشد.
خیــلی عادیــ ، حتی سفره هفتـ سینـ همـ نداشتیمـ.
هر کی سرش به کارش بود که صـــدارو شنیدیمـ: آغــاز سالـ 1396 هجریــ شمسی.
اما مثلـ همیشه،داداش محمدمـ اولینـ کسی بود که به عیــد دیدنی اومد و با اومدنش،یخـ خونمونـ ترکــ خورد.
مثلـ همیشه «عمه عیــدتــ مبارکــِ» برادرزاده ی نازنینمـ،علی.
قرار نبود روز عیــد خوبی داشته باشیمـ،اما منـ خوبش کردمـ.
پایانـ همونـ 40 روزیــ بود که توش آذوقه جمعـ میکردمـ؛
«اللهمـ ادخلنی مدخلـ صدقـ و اخرجنی مخرجـ صدقـ و اجعلـ لی منـ لدنکــ سلطانا نصیــرا»
چه شبــهـــا که با اینـ عبارتــ به خوابــ رفتمـ...
از خــدا خواسته بودمـ عیـــدیِ امسالمـ دیدنـ چهــره امامـ زمانمـ باشه.
عیــدیِ پارسالمـ که خیییییییییلی خوبـ بود،ورود به مدرسه ای که لایقشمـ و لایقمه...!!
باور کنیــد خدا تنهــا کسیه که یادش نمیره عیــدی بده،همیشه همـ بهترینـ عیدی هارو میده،
اما ما نمی فهمیمـ...
اگه هنوز از خــدا نخواستی بهتــ عیدی بده،همینـ الانـ چشاتو ببند و ازش درخواستـ کنـ.
میـــــــــــــــــده...
دیــــروز نوشـــتــ1:
آمیختـه شد  نگاه منـ  با نوروز
با هر گلـ اینـ بهــار آتش  افروز
تا سالـ دگــر  دستـ به  دستتـ باشمـ،
صد سبزه گره زدمـ به یادتـ امروز!


برچسب ها: دیروزهایم

دیـــروز دویستـ و پنجاه و یکمـ251

زن داداشمـ میگه اطرافـ ظهر همش از خونمونـ بوی کیکـ و شیرینی میومد!
خبـ البته حق داره،
از ساعتــ 12 تا 19 تو آشپزخونه درحال پختنـ کیکــ و شیرینی بودیمـ.
کیکــ به مناسبتـ روز مادر،دو نوع شیرینی به مناسبتـ عیــد.
قرار بود مهمونـ بیاد،اما انقـــــدر دیـر اومدنـ که شکــ کردیمـ،آیا میخوانـ بیانـ؟!
ساعتـ نه اومدنـ و سه تا جشنـ با همـدیگه گرفتیمـ:
روز مادر ، عید نوروز پیشاپیش ، تولد هشتـ سالگی برادرزاده امـ حسینـ .
خوشمـ میاد که برادرزادمـ یه رفتار مودبانه بامنـ داره.
بهمـ گفتـ منـ بشینمـ کنارش پشتـ میز،تا کادوهاشو باز کنه.
منـ و خواهر دوقلومـ واسش کره زمینـ خریده بودیمـ،کلاس سومـ به دردش میخوره.
کیکمونمـ خوبـ بود خــداروشکر...
دیــــروز نوشـــتــ1:
کیکمـ قشنگـــه؟؟!!!
اونا همـ شیرینیای مامانمه،قلبا وسط بودنـ یه کوچولو سوختن!
http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/628/1882243/3.jpg

دیــــروز نوشـــتــ2:
پیر ما گـفتـ:
کہ ایرانـ حَرَم فـاطمہ استـ
بےجہتـ نـیستـ
کہ در قـلــبـ جهان جا داریـمـ
این هم از دولتـ زهـراستـ
کہ ما برسرمانـ
سایہ رهبرے حضرتـ آقا داریـمـ...


برچسب ها: دیروزهایم

دیـــروز دویستـ و پنجاهمـ250

بالاخــره بافتــ کاور لبـ تابـ تمومـ شد.
خیلی خوشگلـ شد،فقط امیــدوارمـ تو سوراخـ سنبه هاش پرز نره.
اینـ روزا همه درگیـــر کارای خودشوننـ.
خواهر بزرگمـ واسه خونه ی جدیــد مدامـ میره بازار و بچه هاشو میذاره پیش ما،
خواهرمـ چند روز یه بار باید بره درمانگاه،درگیر آزمایشاتشه،
مادرمـ اینـ آخر سالیه جوگیــر شده فقط یه سره داره شیرینی درستـ میکنه،وقتی شیرینی درستـ میکنه،احساس میکنه خیلی کار داره و از ما کمکـ میگیــره،اما بازمـ اضطرابــ داره و سرمونـ عصبانی میشه.
منمـ که اینـ وسط بیکــار علافــ!
البته نه دقیقا بیکــار علافــ ، واسه خودمـ سه تا برنامه نوروزی ترتیبـ دادمـ:
1-حفظ   2-درس   3-اوقاتــ فراغتــ(شاملـ: حفظ شعر،چرمـ دوزیـ،نقاشی).
چنــد وقتی بود دلمـ میخواستـ واسه خودمـ یه کیفـ دوشی مدرسه بدوزمـ،
و حالا موقعیتش پیش اومده بود،دستـ به کار شدمـ.
وقتی با اعــداد کلنجــار میرفتمـ،حس کردمـ چقدر دلمـ برای ریاضی تنگــ شده.
یعنی واقعا حقمـ نبود که برمـ رشته ریاضی؟!!
دیــــروز نوشـــتــ1:
کاور لبـ تابمـ قشنگــه؟؟!!
http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/628/1882243/Picture2.jpg


برچسب ها: دیروزهایم

دیـــروز دویستـ و چهلـ و نهمـ249

اگه بفهمی قراره چهار روز دیگه امام زمانتو ببینی،چه حسی بهتـ دستـ میده؟
یا واضحتر بپرسمـ،سعی میکنی چه کارایی انجامـ بدی؟
دلمـ روشنـ بود،میدونستمـ اینـ قراره عیــدی خدا به منـ باشه،عیدی امسالمـ چقد با سالای دیگه فرق میکرد!
اعتکافــ ثبتـ نامـ کردمـ،امیدوارمـ منو تو اعتکافـ دانش آموزیـ راه بدنـ.
طبق معمولـ جمعــه ها خونه داداشمـ اومدنـ ناهار،و طبق معمولـ خونه پر از هیاهوهای بچه ها شد.
دلمـ نمیخواد دیگه هر جمعه در اینـ باره بنویسمـ،
بیشتر از هر روز هفته،جمعه هاستـ که تکراریـ شده واسمـ.
فقط یه چیـــــــز میتونه درستش کنه،
فقط یه چیــــــز میتونه منو به جمعه ی ایده آلمـ برسونه.
ظهـــور حجــــــــــــــه(عج)...
اللهمـ عجل لولیکـ الفرجـ
دیــــروز نوشـــتــ1:
خدایا!
این قامتـ خمیده جز به شوق دیدار تو راستـ نمیشود و این تنهای غریبـ جز در خانه ی تو هر آنچه خواستـ نمیشود!
خدای منـ!
اگر چه دستمـ از آنچه کرده می لرزد و اگر چه موریانه های بیمـ،استواری پاهایمـ را سستـ کرده استـ،دلم امیدوار رحمتـ توستـ و خاطرمـ جمع لطفـ توستـ.
خدایا!کوله بارمـ از توشه ی راه تهی استـ،انباشته از توکل که هستـ؟؟
خدایا!در زیر سنگینی گناه،دلخوشیمـ به دستهای مهربان توستـ...
بگذار یکـــبار در عمرمـ رخـ دلربای مهــدی را ببینمـ،اینـ اشرفــ مخلوقاتــ را ببینمـ...
نگذار ندیده از اینـ دنیــا برومـ...


برچسب ها: دیروزهایم

دیـــروز دویستـ و چهلـ و هشتمـ248

پنجشنبه آخر سالـ بود و زیارتـ اهل قبــور جای خود ...
ولی چقــدر غمـ انگیــزه اینکــه همه با خونواده خودشونـ میگردنـ و یادی از مادر پیرشونـ و خواهرای یتیمشونـ نمیکننـ.
چقـــدر غمـ نگیـــزه اینکه فقط به حرفــ همسراشونـ گوش میدنـ،فقط اونا رو خونواده خودشونـ حسابـ میکننـ،
و فراموششونـ میشه اینکه مادریــ داشتنـ که به خاطر اونا چند سالـ پیشـ، پا رو علایقش گذاشته.
دیــــروز ، پر از خاطراتــ نگفتنی بود...
از همنشینی های دوستانه مونـ گرفتـــه ،
تا قدمـ زدنـ تو صحنـ زیبای حرمـ حضرتـ معصومه (س) زیر بارونـ...
صبحــ، هوا شیش نفره بود...
فاطمه سادات و فاطمه زهرا و فاطمه و فاطمه ساداتـ و خواهرمـ و خودمـ؛
همه فاطمه بودیمـ غیــر از خواهر دوقلوی منـ که مریمـ بود!!
بعد از ظهــر ، داداشمـ پسر شیطونشو گذاشتـ پیش ما و رفتـ با همسرش بازار...
مادرمـ دلش گرفتــ: امروز آخرینـ پنجشنبه سالـ بود و مثل همیشه پسرمـ بهمـ نگفتـ بیاید ببرمتونـ سر خاکــ بابا...
دلمـ گرفتــ... خـــدایا ! محتاج کسی جز تو نیستیمـ،فقط یه اشاره کنـ،حالا که نشد برمـ به بابامـ سر بزنمـ،دلمـ هوای حرمـ حضرتـ معصومه(س) کرده.
و خــدا اشاره کرد.خواهرمـ و شوهرش اومدنـ دنبالمونـ و بردن حرمـ.
یکــ ساعتـ بعد...
منـ،با قدمـهای آهسته و عقبــ افتاده از بقیه، زیر آسمونی پر از بارونـ الهـی، دعای آل یاسینـ میخوندمـ...
چنــد روزه حس میکنمـ خیییییییییییییلی به خدا نزدیکــتر شدمـ...
دیــــروز نوشـــتــ1:
باز بارانـ،بی طراوتـ،کو ترانه؟!
سوگــواری ستــ،رنگــ غصــه،خیسی غمـ ،
میخورد بر بامـ خانه ، طعمـ ماتمـ.
یاد می آدمـ که غصه،قصه را می کرد کابوسـ،
بوسه می زد بر دو چشممـ، گریه با لبهـــای خیســ...
دیــــروز نوشـــتــ2:
http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/628/1882243/2.jpg



برچسب ها: دیروزهایم

دیـــروز دویستـ و چهلـ و هفتمـ247

صد و یازدهمینـ روز مدارسـ...
کلاس ما از اولشمـ استعداد متحـد شدنـ نداشتـ!
همه کلاسا سه نفره بودنـ،اما کلاس ما ده نفره...
دو تا معلمـ درس دادنـ؛خبـ خداییش اونا عقبمـ بودنـ،باید درس میدادنـ!
قرار بود ببرنمونـ بوستانـ نرگس،اما انگار گول خورده بودیمـ،اینطوری گفته بودنـ که بیایمـ!
دو تا فیلمـ سینمایی گذاشتنـ: روباه و بادیگارد ...
ما بادیگارد رو قبلا دیده بودیمـ،فقط روباه رو دیدیمـ که اونمـ خیلی بد نبود،قشنگـ بود.
برگشتیمـ خونه ؛ انقـــــــــــــــدر خسته بودمـ که درجا خوابمـ برد.
تا ساعتـ پنجـ خوابیــدمـ و بعدشمـ با زن داداشمـ و خواهرامـ و مادرمـ دور همـ ختمـ انعامـ گرفتیمـ!
ظاهرا نذر مادرمـ بود برای شفای داداشمـ.
شبـ،قمـ زمینـ لرزه 3.8 ریشتری اومد.
خیلی ترسیده بودیمـ،میگفتنـ اینـ پیش لرزه بوده،اصلیش هنوز نیومده!
دیگه همه دستـ به دعا برداشتیمـ و سوره زلزال خوندیمـ و خوابیــدیمـ به امید فردا...
دیــــروز نوشـــتــ1:
در انتهای شبـ نگرانی هایتـ را به خدا بسپار و آسوده بخوابـ،
خـــدا بیدار استـ...
بر خــدا توکل کنـ،
و همینـ بس که خــدا مدافع و حافظ انسانـ باشد...


برچسب ها: دیروزهایم

دیـــروز دویستـ و چهلـ و ششمـ246

صد و دهمینـ روز مدارسـ...
چقــد به دانش آموزا روحیه میداد اینـ روز شمار نوروز بالای تخته!!
از «فقط 40 روز مانده به تعطیلاتــ عید» شروعـ کردیمـ،تا حالا که نوشته بود:« 1 » !!
عروسی همکلاسیمـ زینبــ.حـ بود...
تا رسیدیمـ خونه،دستـ به کار شدیمـ.خواهر بزرگممـ اومد کمکمونـ.
موهامونو یه مدلی پیچیدیمـ و لباس انتخابـ کردیمـ پوشیدیمـ و یه آرایش خیییییییلی ملایمـ...
داداشمـ که فهمید میخوایمـ بریمـ،مخالفتــ کرد و گفتـ: واسه چی تو اینـ شبـ چهارشنبه سوری میخواید برید بیرونـ؟!
اگه آماده ی آماده نبودیمـ،کنسل میشد!
آخرش راضی شد فقط خودش مارو ببره تا خیالش راحتـ باشه،مارو از داخل شهر نبرد،از جایی برد که خیلی همـ دور شد.
با عروس و دوماد رسیدیمـ.همه چی خوبـ پیش رفتــ،دوستـ صمیمی شمـ اومده بود.
زینبــ(عروس) همش اشاره میکرد که میخواد دوستاش کنارش بشینن.
منـ و خواهرمـ خجالتی بودیمـ و فقط جلو ایستادیمـ و دستـ زدیمـ،اما دوستـ صمیمی شو مجبور کردیمـ بره بشینه!
اونـ آخرای عروسی هستـ که عروس و دوماد میرنـ تو یه اتاق یا یه گوشه غذا میخورنـ؟!
اونا جایی رفتنـ که فقط یه پرده جلوشونـ بود و گاه و ناگاه پیدا میشدنـ!
چقد دوماده لوس بود!!
هر چند دقیقه یه بار عروسو میبوسید!
مادرممـ اعصابش خرد بود که: بچه ها انقدر نگاه نکنید،غذاتونو بخورید!!
با استرس و ترس از ترقه ها رفتیمـ و برگشتیمـ،اما خداروشکر که اتفاقی نیفتاد!
دیــــروز نوشـــتــ1:
http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/628/1882243/IMG_3319.jpg


برچسب ها: دیروزهایم

دیـــروز دویستـ و چهلـ و پنجمـ245

صد و نهمینـ روز مدارسـ...
کشتی پهلو گرفته به اندازه بقیه کتابا قشنگــ نبود،یعنی منـ خوشمـ نیومد.
متنـ سنگینی داشتــ...
عوضش کردمـ، «ضــد» ، کتابـ شعرهای فاضل نظریـ،اونو گرفتمـ!
شعرای قشنگی داشتـ.
دوستـ داشتمـ بخرمش،اما اونقدری پول نداشتمـ که صرفــ خرید کتابـ کنمـ!
چونـ اگه میخواستمـ اونو بخرمـ،باید دو کتابی که چند ماهه میخوامـ بخرمو همـ میخریدمـ:پنجشنبه فیروزه ای،رنج مقدس...
همکلاسیامـ خیلی سعی کردنـ یه جوری با همـ متحد شن که سه شنبه و چهارشنبه کسی نیاد مدرسه،
تا معلما همـ چیزی درس ندنـ.
اما به خاطر مخالفتـ بعضی از بچه ها،نقشه خرابـ شد...
دیــــروز نوشـــتــ1:
قسمتی از کتابـ ضد:
«برکه ای گفتـ به خود،ماه به منـ خیره شده استـ
ماه خندید که منـ چشمـ به خــود دوخته امـ»


برچسب ها: دیروزهایم

دیـــروز دویستـ و چهلـ و چهارمـ244

صد و هشتمینـ روز مدارسـ...
یادواره شهدا تو مدرسه به طرز با شکوهی برگزار شد.
با خودمـ گفتمـ: اینـ مدرسه کجا،اونـ مدرسه کجا؟!
البته نمی شد ازش انتظاریـ داشتـ،اینـ مدرسه مذهبی تر بود و پایبندتر به دینـ...
خیلیارو دعوتـ کرده بودنـ، همسر شهید مالامیری،همسر شهید حقانی،دخترای شهید شیخ شعاعی...
زینبــ.حـ برامونـ کارتــ دعوتـ عروسیشو اورده بود!
همونـ موقعـ مادرمـ و خالمـ شروعـ کردنـ به حرفـ زدنـ:
-چه جالبـ،عروس کارتـ عروسیشو میاره!
-واااای آخه چرا انقدر زود دادنش؟ اندازه دخترای خودمونه، 16 سالشه!
یعنی کااااملا مشخص بود مادرمـ داره به صورتـ غیر مستقیمـ بهمـ میگه که منـ نمیدمتونـ ها ؛ گفته باشمـ!
بعد از ظهــر رفتیمـ درمانگاه بقیه الله(عج) ، برای جرمـ گیری و شستشوی گوش.
گوشمـ بعدِ یه ماه باز شد! قبلش اصلا نمیشنیدمـ،همه از دستمـ کلافه شده بودنـ که باید هر حرفی رو 6 بار تکرار میکردنـ!
صداها با کیفیتـ HD شنیده می شدنـ،حتی صدای تکونـ دادنـ پای پسر بچه ای که اونور سالنـ روی صندلی نشسته بودو میشنیدمـ!
چقد خوبه سلامتی...
چقد قبلا نسبتــ به سلامتیمـ بی اهمیتـ بودمـ،اما الانـ از اینکه دوباره خوبـ میشنومـ،خوشحالمـ...
دیــــروز نوشـــتــ1:
دبیرستان هدی
دیــــروز نوشـــتــ2:
هدیه ی شهیدانـ برای منـ:
هر کاری میکنید فقط برای خــدا باشد؛
حتی راه رفتنـ،غذا خوردنـ،
سعی کنیــد خدایی نکرده عملی از شما سر نزند که خونـ شهدای عزیز پایمالـ شود...


برچسب ها: دیروزهایم

دیـــروز دویستـ و چهلـ و سومـ243

صد و هفتمینـ روز مدارسـ...
آخرینـ روز مهلتــ کتابــ آفتابـ در حجابـ بود،از طرفی عجله داشتمـ تا هنوز نوروز نیومده،کتابـ بعدی رو بگیرمـ بخونمـ.
تو برنامه صبحگاه نشستمـ یه کنار حسااااابی خوندمـ و خوندمـ تا تمومـ شد.
بعدشمـ رفتمـ یه کتابـ دیگه به نامـ «کشتی پهلو گرفته» گرفتمـ.
به اندازه آفتابـ در حجابـ قشنگـ نبود ، اما چونـ درباره حضرتـ فاطمه(س) بود،شروعـ کردمـ به خوندنـ.
به نظر منـ نباید خوندن اینجور کتابا رو متوقفـ میکردمـ،باید تا میتونمـ کتابـ بخونمـ تا بیشتر چهارده معصومـ رو بشناسمـ،چونـ منـ یه شیعه امـ،زشته ندونمـ!
عصــر مادر و خواهربزرگمـ رفتنـ فروشگاه و منـ و خواهرمـ و دوقلوها تنهــا موندیمـ خونه.
خواهرمـ پیشنهاد داد: نظرتـ چیه دوقلوهارو بخوابونیمـ و خودمونـ بشینیمـ فیلمـ ببینیمـ؟
و اینـ شد که یه نقشه خبیثانه دیگه از خواهرمـ صادر شد!
میدونستمـ مادرشونـ دوستـ نداره  اینا بعد از ظهر بخوابنـ،آخه دیگه شبـ نمی خوابیدنـ،اما نمیتونستمـ به خواهرمـ نه بگمـ!
خلاصه...بعد فیلم دیدنمونـ،یهو زنگـ خونه خورد.
یهــو یکی از دوقلوها (اسرا) تو خوابــ شروعـ کرد به خندیدنـ!
اعتنا نکردیمـ،تو آیفونـ که پرسیدیمـ کیه،فهمیدیمـ فقیــــره؛ و ما اجازه نداشتیمـ وقتی مادرمـ نیستـ درو باز کنیمـ.
بیخیالش شدیمـ؛دوباره زنگو زد.دوباره اسرا تو خوابـ خندید.اما اینبار تو خوابـ گفتـ:«باز کنـ!»
بهش گفتیمـ:«آقاستــ!»
تو خوابـ گفتـ: «آقاستـ،باز کنـ!»
منـ و خواهرمـ با تعجبـ بالا سر خواهرزادمـ نشسته بودیمـ و با نگرانی بهش نگاه میکردیمـ.به خواهرمـ گفتمـ:«نکنه داره خوابـ میبینه خواستگار اومده براش؟!»
دیگه نفهمیدمـ چی شد،فقط بعد از چند دقیقه -وقتی خنده کمی مهلتمـ داد- چشامو باز کردمـ دیدمـ منـ و خواهرمـ از خنده پخش زمینـ شدیمـ!
دیــــروز اولینـ عیــدی مونو گرفتیمـ!
شوهر خواهرمـ بهمونـ یه قلمـ قاریــ قرآنـ خوشگل فرستاد و قبول نکرد پولشو بگیره.
گفتــ:اشکال نداره،اولینـ عیدی تونـ! عوضش هر وقتـ باهاش قرآنـ حفظ کردید منو همـ یاد کنید...
دیــــروز نوشـــتــ1:
پیامبر اکرمـ(صلی الله علیه و آله و سلمـ):

اِنَّ اَسْرَعَ الْخَیْرِ ثَوابا البِرُّ ؛

پاداش نیكوكارى زودتر از هر كار خوب دیگرى مى رسد .



برچسب ها: دیروزهایم

دیـــروز دویستـ و چهلـ و دومـ242

چه پنجشنبه جمعه ای !!
هر روزش اینطوریــ شد که بیشتر از چهار ساعتـ بریمـ بیرونـ از خونه ، و منـ نتونمـ کارایی که تو طول هفته به آخر هفته موکول کردمو انجامـ بدمـ.
البته اشکال نداره،چون از خدامه بریمـ از خونه بیرونـ،گندیدیمـ بابا !!
ـ دیـــــروز یهو داداش محمدمـ زنگــ زد گفتــ برنج بپزید و آماده شید ساعتـ دو میامـ دنبالتونـ بریمـ پارکـ جوجه ، کبابــ میکنمـ.
ما همـ با کله پا شدیمـ تمیزکاریای خونه رو انجامـ دادیمـ و پوشیدیمـ و شیش نفره رفتیمـ بوستانـ علویـ.
آخ که چقدر جوجه اش خوشمزه شد؛نمیدونستمـ داداشمـ انقدر مهارتـ داره،فکر میکردمـ فقط بلده پشتـ کامپیوتر بشینه، یا بازیـ کنه یا از یوتیوبـ کلیپـ دانلود کنه!
چونـ توی سایه نشسته بودیم، آخراش خیلی سردمونـ شد.پا شدیمـ رفتیمـ طرفــ سورتمه ریلی.
سورتمه همـ سوار شدیمـ و رفتیمـ طرفـ ماشینـ؛راستی خواهر بزرگممـ که با خونواده برادرشوهرش اومده بودنـ تو راه دیدیمـ!
رفتیمـ بازار گل و گیاه،کلیییییییی خرید کردیمـ اما چونـ دوستـ داداشمـ اونجا کار میکرد، 100 هزار تومنـ بهمونـ تخفیفــ داد.یه آقای جوونـ بود که مامانمـ میگه همکلاسیِ داداشمـ بوده.
یه چیز جالبــ: خبـ منـ چونـ خجالتی امـ و از طرفی خیلی با پسرا و مردا رفتـ و آمد ندارمـ،یکمـ تو آدابـ معاشرتــ خنگمـ! موقع در اومدنـ از گلخونه،همه داشتنـ از دوستـ داداشمـ تشکر و خداحافظی میکردنـ،یهو آقاهه برگشتــ طرفـ منـ،واااااای دلمـ هری ریختـ! سرشو تکونـ داد یعنی خداحافظ،منمـ با صدایی ضعیفـ و عینـ خنگا گفتمـ خدافظ. بعد بهمـ گفتـ:بازمـ تشریفـ بیارید خوشحال میشیمـ! خیلی سعی کردمـ نیشمـ تا بناگوش باز نشه،آخه اینـ حرفو که نباید به منـ بگه، باید به داداشمـ و مامانمـ میگفتـ،منـِ خنگـ همـ انگار نه انگار،بدونـ اینکه جوابـ بیچاره رو بدمـ منتظر بود، سرمو انداختمـ پایینـ و سوار ماشینـ شدمـ!

دیــــروز نوشـــتــ1:
گاهی زندگی یعنــی سختـــ کوشی،
برای رویایی که هیچکس جز شما قادر به دیدنش نیستــ...
سختــ استــ...
ولی شاد بودنـ تنهــا انتقامی استــ که یکــ انسانـ میتواند از زندگی بگیرد...


برچسب ها: دیروزهایم

دیـــروز دویستـ و چهلـ و یکمـ241

بلافاصله بعد از اینکه از جلسه قرآنـ برگشتیمـ،با خواهرامـ از خونه زدیمـ بیرونـ...
اولـ رفتیمـ درمانگاه واسه گوش دردمـ،تو نوبتـ که بودیمـ نشستمـ حسابی کتابمو خوندمـ(آفتابـ در حجابـ).
خواهر بزرگمـ گفتـ: بسه جمعش کنـ،هر کی ببینه فکر میکنه چقدر تو کتابخونی!
گفتمـ: مگه نیستمـ؟!
بعد درمانگاه رفتیمـ بستنی فروشی بستنی خوردیمـ؛بعدشمـ سوار تاکسی شدیمـ و رفتیمـ پاساژ موسی بنـ جعفر(ع).
میخواستیمـ پارچه بخریمـ،چند وقتی بود دلمـ میخواستـ همرنگــ جماعتــ شمـ.تمامـ همکلاسیامونـ چادر ساده ایرانی میپوشنـ غیر از منـ و خواهرمـ که چادر لبنانی...
خیلی قرار نبود چیزی بخریمـ،قرار بود بعد خریدنـ چادر برگردیمـ خونه،اما مگه خواهر بزرگمـ برمیگشتـ خونه؟
رفتیمـ پاساژ غدیر و مانتو خردیدمـ؛راستش اولینـ باری بود که منـ و خواهر دوقلومـ دو تا مانتو متفاوتـ می خریدیمـ.خواهر بزرگمـ اصرار کرد،گفتـ:تا کی میخواید عینـ همـ بپوشید؟!
بازمـ برنگشتیمـ خونه،هندزفری خریدیمـ،لاکـ خریدیمـ،برای روز مادر پیشاپیش قابـ موبایلـ خریدیمـ.
تو اتوبوس کلییییییییی سه تایی مسخره بازی در اوردیمـ!
چونـ اتوبوس خلوتـ بود،هر چی باشه ساعتـ 4 بعد از ظهر بود!
رسیدیمـ خونه،مادرمـ گفتـ: چه عجبـ خواهرا بد 4-5 ساعتــ برگشتنـ!
اما وقتی خریدای قشنگمونو دید،حرفشو پس گرفتـ!
دیــــروز نوشـــتــ1:
قابــ موبایلـ مامانمـ ، قشنگـــــه؟؟!!!
79

دیـــروز دویستـ و چهلمـ240

صد و ششمینـ روز مدارسـ...
اییییینـ همه شبـ بیدار موندمـ جامعه شناسی خوندمـ،آخرشمـ ازمـ نپرسید!
میخواستمـ خودکشی کنمـ!
به کتابــ آفتابـ در حجابـ پناه بردمـ!
وقتی سرگرمـ اونـ میشمـ،دیگه کمتر به چیزی فکر میکنمـ.
داستانـ داشتـ به جاهای زیبایی می رسید...
تکـ نوشتـ:
چنــد روزه رویاهامـ رهامـ نمیکننـ.
همونـ رویاهایی که از حدود چهارده سالگیمـ همرامـ هستنـ.
همونایی که شبا میانـ سراغ آدمـ و نمیذارنـ بخوابه!
همونایی که هر هفته از یه داستانـ حکایتـ میکننـ.
خبـ چکارشونـ میشه کرد؟ مجبورمـ باهاشونـ بسازمـ؛
چونـ تمــامـ زندگیِ منـ اونانـ.منـ بدونـ اونا شبا از ترس بنی آدمـ و اجنه خوابمـ نمیبره!
از ترس فکرای ترسناکــ و خشنـ همـ...
یه بار پارسالـ یکی از رویاها رو به صورتـ یه رمانـ نوشتمـ و وارد یه وبلاگـ کردمـ.
اما رمزدار !!...تا فقط خودمـو کسایی که دوستـ دارمـ بخوننش...
دیــــروز نوشـــتــ1:
قسمتـ دیگریـ از کتابــ آفتابـ در حجابـ:
«آهای سوار سنگدلـ بی مقدار!
چه نیازی استـ که اینـ دخترکـ را به ضربـ تازیانه بر زمینـ بیندازیـ و خلخالـ او را از پایش بکشی؟
بی اینـ همه جنایتـ همـ میتوانـ خلخالـ را از او گرفتـ.تو بگو،بخواه، اگر نشد به زور متوسل شو!
چه ارزشی دارد اینـ تکه طلای گوشواره که تو گوش دختر آل الله را بشکافی؟
نکن! تو را به هرچه برایتـ مقدس استـ،دنبال فاطمه نکن! این دختر زهره اش آبـ می شود و دل کوچکش می ترکد.
بگو که از او چه میخواهی و به زبانـ خوش از او بگیر.
همینـ را میخواستی؟با صورتـ به زمینـ بیفتد و از هوش برود؟ و تو روسری اش را به غنیمتـ بگیری؟
آهای نامرد بی همه چیز که بر اسبـ نشسته ای و به یکـ خیز بر النگو و دستـ اینـ دخترکـ،چنگـ انداخته ای.
بایستـ! پیاده شو! و النگو را دربیار و ببر!»


برچسب ها: دیروزهایم

مطالب مرتبط :
:: تپشـ قلبـ یکـ قهرمانـ

دیـــروز دویستـ و سی و نهمـ239

صد و پنجمینـ روز مدارسـ...
یه کتابــ جدید گرفته بودمـ: «آفتابـ در حجابـ»...
تمامـ فکر و ذکر و عملمـ شده بود خوندنـ اونـ کتابــ!
همکلاسیامـ از دستمـ کلافه شده بودنـ: وااااای اینـ دوباره کتابـ پیدا کرد،حالا چطوریـ جداش کنیمـ؟!
سر هر زنگی یواشکی کتابـ رو در دستـ میگرفتمـ و میخوندمـ،خیلی سوزناکــ بود.
اینـ بار درباره حضرتــ زینبــ(س)...
دیـــروز بچــه ها یه سوژه دیگه پیدا کردنـ، محدثه.حــ زنگـ دومـ رسید مدرسه.
بچه ها پرسیدنـ کجا بودی؟ گفتــ آزمایشگاه!
کلاس رفتـ رو هواااااا ... -مبارکــ باشهههه! -جوابش کی میاد؟  -آزمایش ازدواجـ یا آزمایش حاملگی؟!
بیچاره تا اومد توضیحـ بده که کمـ خونه و باید دو ماه یه بار آزمایش بده،خبر به همه جای مدرسه پیچیده بود!
دیـــروز یکی دیگه از دوستای پیش دبستانیمو تو مدرسه خودمونـ پیدا کردمـ.
عکسای اونـ زمانـ رو که از کشومـ در اوردمـ،متوجه شدمـ:اینو منـ تو مدرسه ندیدمـ؟!
رفتمـ بهش نشونـ دادمـ،گفتــ تازه فهمیدی؟ ما دوستـ صمیمی بودیمـ،چطور یادتـ نیستـ؟
منـمـ گفتمـ: شما چطور یادتونـ میمونه؟ منـ از تمامـ همکلاسیای پیش دبستانیمـ،فقط خواهرمو یادمـه!!
دیــــروز نوشـــتــ1:
قسمتی از کتابـ آفتابـ در حجابــ:
«دستی به زیر سر و گردنـ و دستی به زیر دوپای سجاد می بری،
از زمینـ بلندش میکنی و چونـ جانـ شیرینـ،در آغوشش میفشاری،
و با خودتـ فکر میکنی؛هیچـ بیماریـ تا کنونـ با هجومـ و آتش و غارتـ،تیمار نشده استـ و سر به بالینـ بیابانـ نگذاشته استـ.
وقتی پیشانی اش را میبوسی،لبهــایتـ از داغی پیشانی اش،میسوزد.
جزای بوسه اتـ تبسمـ دردآلودی استـ که بر لبهای داغمه بسته اش مینشیند.
همچنانکه اورا در بغل داری و چشمـ از او برنمیداری،به سمتـ تنها خیمه سلامتـ مانده حرکتـ میکنی.
یال خیمه را به زحمتـ کنار میزنی و اورا در کنار خیمه ی بی اثاثـ میخوابانی...»


برچسب ها: دیروزهایم

دیـــروز دویستـ و سی و هشتمـ238

صد و چهارمینـ روز مدارسـ...
هیییییییییی ، دقیقه به دقیقه با همـ میگفتیمـ:
-اگه اردو کنسل نشده بود،الانـ کاخ گلستانـ بودیمـ...
-اگه اردو کنسل نشده بود،الان داشتیمـ شویدپلو باقالی با مرغـ با دلستر و سالاد و سوپـ میخوردیمـ...
سر زنگــ احکامـ بود که ناظمـ اومد تو کلاس،گفتـ :دوقلوها بیانـ بیرونـ مامانشونـ اومده دنبالشونـ،باید برنـ جایی.
منـ یه لحظه تو شوکـ گیــر کردمـ،منـ؟ مامانمـ؟ الانـ؟ کجــا؟!!
هیچی دیگه،رفتیمـ محضــر... باید دوباره همگی یه چیزی رو امضا میکردیمـ.
بارونـ قشنگی میبارید،منـ و مادرمـ یه گلدونـ گل قرمز از گلخونه دمـ مدرسه خریدیمـ.
وقتی بعد 2 ساعتـ برگشتیمـ مدرسه،بچه ها ریخـــتنـ سرمونـ؛واااااای چشتونـ روزی بد نبینه!
یکی از بچه ها گفتـ:وقتی شما هنوز از کلاس در نیومده بودید،منـ بیرونـ بودمـ دیدمـ مادرتونـ داشتـ با ناظمـ حرفـ میزد.شنیدمـ بهش گفتـ: ولی چیزی بهشونـ نگید!!...کسی فوتـ کرده؟
گفتیمـ:نههههه ، خواهرمـ حواسش نبود گفتـ: شاید گفته به همکلاسیاشونـ چیزی نگید!
واااای ، همه داد زدنـ: پس ازدواج کردیییییییییییییید؟!!!!(کلا کلاس ما اینطوریه،همه به هم شکـ داریمـ،فقط کافیه اتفاق کوچولویی بیفته!)
منـ از دهنمـ پرید: نه باباااا ، ازدواج چیه؟ محضر بودیمـ!
همه داد زدنـ: دیگـــه بدتررررررررر !! عقــد کردینـ رفتــ؟! آقا دومادا دوقلون؟؟
به زور وضعو آرومش کردیمـ،ولی خبــ هنوزمـ بهمونـ چشمـ غره میرنـ میگنـ: شما دوتا خیلی مشکوکید!
اینـ فاجعه دیگه درستــ نمیشه...
از مدرسه که برگشتیمـ،مادرمـ خونه خواهرمـ بود.غذا گرمـ کردیمـ و خوردیمـ و رفتیمـ ختمـ بابای دوستمونـ(عارفه.حــ).
حدود بیستــ نفری میشدیمـ دوستای عارفه ؛ انقدر که جا کمـ اومد و فرستادنمونـ تو اتاقش.همه اومده بودنـ ولی جای دو نفر مثل همیشه خالی بود: فاطمه ساداتـ و فاطمه زهرا... عارفه آرومـ بود اما بچه ها سعی کردنـ گریه اش بندازنـ.
باید گریه میکرد... نباید انقدر خونسرد میبود...مگرنه اینـ بغضا تا آخر عمرش تو گلوش جا خشکـ میکردنـ...مثلـ منـ...
دیــــروز نوشـــتــ1:
صبح یعنى 
همه ى شهر پراز بوى خداستـ
عابرى گفتـ:
که اینـ مطلق نادیده کجاستـ؟؟
شاپرکـ پرزد و با رقص خود آهسته سرود
چشمـ دل بازکنـ،
این بسته به افکار شماستـ
دیــــروز نوشـــتــ2:
ز بازار محبتـ غمـ خریدمـ           خریدمـ غمـ ولیکنـ کمـ خریدمـ
همینـ داغی که حالا بر دلـ ماستـ    ندانمـ از کدامـ عالمـ خریدمـ



برچسب ها: دیروزهایم

دیـــروز دویستـ و سی و هفتمـ237

صد و سومینـ روز مدارسـ...
زنگـ آخر بود،رضایتنامه های اردو بینـ بچه ها پخش شده بودنـ...
نکته ها تذکر داده شده بود...
تکلیفــ موبایلـ و دوربینـ اوردنـ مشخص شده بود...
مربی پرورشی وارد کلاس شد: بچه های خوبـ دهمـ،میدونمـ خیلی واسه اردوی فردا روزشماریـ کردید،میدونمـ حتما کلی برنامه ریزی کردید، چیپس و پفکاتونو خریدید،اما... اما اردوی فردا به دلیل طرح ترافیکــ تهرانـ که با پلاکـ اتوبوسامونـ همخونی نداره،کنسل شد!
کلاس چنـد دقیقه ای در سکوتـی مرگبار فرو رفتـ،همه ی چشمها به لبهای مربی پرورشی دوخته شده بود.
ناگهــانـ بعد از چند دقیقه کلاس حیاتی دوباره گرفتـ و کسی از ته کلاس داد زد: نههههههههههههههه!
و اینـ شد که اردوی ما برای چهارمینـ بار کنسلـ شد...
از مدرسه که برگشتیمـ،خواهر بزرگمـ اومده بود.
گفتنـ باید بریمـ یه جایی ، یه چیــزی رو هممونـ امضا کنیمـ.
بابتش چند سال پیش واسمونـ حکمـ رشد گرفته بودنـ.
منـ و خواهر برادرامـ و مادرمـ و دومادمونـ رفتیمـ و امضا کردیمـ.
برگشتنی خواهرمـ اصرار کرد که نریمـ خونه،حوصله ی خونه رو نداره،اونـ همیشه اینطوریه.وقتی از خونه درمیاد،دیگه برنمیگرده!
کلی پیشنهاد داد و ما رد کردیمـ!
آخرشمـ فقط رفتیمـ خونه داداشمـ یکمـ نشستیمـ و برگشتیمـ خونه.
به مادرمـ گفتمـ تشکی که برامـ خریده رو نمیخوامـ،عمدا میخواستمـ بهش بدمـ بذاره واسه خودش؛چونـ تشکـ اونـ از شدتـ کهنگی رفته بود پایینـ!
اما قبول نکرد،قسممـ داد که نمیخوامـ!
منمـ اصلـ قضیه رو بهش گفتمـ،گفتمـ که معذبمـ منـ بالاتر از مادرمـ باشمـ...
دیــــروز نوشـــتــ1:
منـ عشق در نگاه اولـ را باور دارمـ!
زیرا از لحظه ای که چشمـ باز کردمـ،
عاشق مادرمـ شدمـ...


برچسب ها: دیروزهایم

دیـــروز دویستـ و سی و ششمـ236

صد و دومینـ روز مدارسـ...
امتحانـ ادبیاتـ داشتمـ،هییییییییچی نخونده بودمـ،میفهمی؟ هییییییچی!!
از اولی که پامونو گذاشتیمـ مدرسه،تا زنگــ آخر سرمـ تو کتابــ بود.
کلی خوندمـ،اما باز به واژگانـ نرسیدمـ.یه کوچولو از امتحانی که دادمـ راضی نبودمـ.
حالا شروعـ کردمـ به خوندنـ «وَ جَعَلنا ...» !!
تا خانمـ غلطامو نبینــه.
حالا بگو قضیه جشنواره غـــذای ورزشی،که انقدر بابتش زحمتـ کشیده بودمـ چی شد؟!
دومـ شدیمـ!
انتظار داشتمـ اولـ شیمـ،ولی خبـ همینمـ جای شکرش باقیه.
نفر اولـ   زد.الفــ   بود ، رنگینکـ درستـ کرده بود.
نمیدونمـ دیـــروزمـ چطور گذشتـ.بیشترشو خوابــ بودمـ و اینـ خیلی برای منـ خوشایند نیستـ.
منـ همیشه عادتـ داشتمـ عصر نخوابمـ اما چونـ مادرمـ واسه تختمـ یه تشکــ جدید خریده بود،میخواستمـ امتحانش کنمـ و از شانس بدمـ همونجا خوابمـ برد!!

دیــــروز نوشـــتــ1:
میدونمـ...
واسه منـ دیگه توی قلبـ تو جا نیستــ...
بیستــ...!!

دیــــروز نوشـــتــ2:
غذای ورزشی


برچسب ها: دیروزهایم

دیـــروز دویستـ و سی و پنجمـ235

از دعا ندبه اینـ هفته جا موندمـ.
همشمـ به خاطر اینـ بود که عمه امـ اینا قرار بود صبحـ زود به کویتـ برگردنـ.
باید خداحافظی میکردیمـ...
با رفتنشونـ خونه مونـ دوباره خاموش شد،حالا می فهممـ چرا میگنـ:در خانه ای که مهمانـ نباشد،هیچـ برکتی نیستـ.
مهمونـ که الا ماشاءلله هر روز داریمـ،برادرزاده هامـ همیشه مهمونای ناخوانده ی مانـ!
اما خبـ،منـ میگمـ مهمونی که بیشتر از 3 روز خونه میزبانـ بخوره و بخوابه،مهمونـ نیستـ،مزاحمه!
مخصوصا اینکه پسرنـ،آدمـ راحتـ نیستـ.منـ و خواهرمـ عادتـ کردیمـ از بچگیمونـ تو خونه جنس مذکر نداشتیمـ،عادتـ کردیمـ.
پدرمـ که خیلی زود مارو تنها گذاشتـ و رفتـ پیش خدا ، داداشاممـ زود ازدواجـ کردنـ.
بریمـ سر دیـــروزمـ...
تمامشو در حال پختـ کیکـ ورزشی فردا بودیمـ.
کیکـ خوشگلی شدفقط نمیدونستمـ انقدر کار با فوندانتـ سخته!
و همچنینـ،باورمـ نمیشه برای اولینـ بار فرداش امتحانـ داشتمـ و لای کتابـ رو باز نکردمـ!
دیــــروز نوشـــتــ1:
کیکمونـ،قشنگه؟؟؟؟
کیک


برچسب ها: دیروزهایم

دیـــروز دویستـ و سی و چهارمـ234

ساعتـ چهار همه از خونه زدنـ بیرونـ،هر کسی یه جایی رفتــ.
چند نفر رفتنـ روضه،چند نفر حرمـ،چند نفر دکتر،چند نفر همـ رفتنـ تفریحـ...
بچه هاشونو گذاشتنـ پیش منـ و خواهر دوقلومـ و رفتنـ.
اولش دلمـ گرفتـ،گفتمـ یعنی واقعا لیاقتـ ما فقط همینه؟؟
اما بعدش گفتمـ: جای دوریــ نمیره،خدا جبرانـ میکنه.
اتفاقا همونـ موقع جبرانـ کرد.ساعتـ هشتـ و نیمـ،زمانی که هنوز هیچکی به خونه برنگشته بود و ما درحال سر و کله زدنـ با بچه ها بودیمـ،خواهرمـ که با دختر عمه امـ رفته بود تفریحـ،زنگـ زد گفتـ بپوشید،میخوامـ بیامـ دنبالتونـ.
از دیــروزش گفته بودیمـ باید واسه شنبه یه کیکـ با موضوع ورزش بپزیمـ.
اونمـ با کلی اصرار ما،گفتـ که باشه.می برمتونـ ابزار قنادی فروشی.
رفتیمـ و 50 هزار تومنـ خرید کردیمـ،واقعا نمیشد از اونـ مغازه اومد بیرونـ!
فوندانتـ و خامه قنادی و قیفـ و رنگـ خوراکی و قالبـ و...
دخترعمه امـ همـ که دید ما انقدر به اینجور ابزارا علاقه داریمـ،بهمونـ گفتـ:
حالا فهمیدمـ به چی علاقه دارید،دفعه بعد از کویتـ براتونـ از اینجور چیزا میارمـ.
دیــــروز نوشـــتــ1:
و بر خــدا توکل کنـ...
و همینـ بس که خــدا مدافع و حافظ انسانـ باشد...


برچسب ها: دیروزهایم
1 2 3 4 5 6 7 ...