..::دیـــــــــــــــــروزهایـمــ::..
http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/628/1882243/mahdi.jpg 
زندگے
سازِ دل استــ...
تو نوازنده این سازے
و بســ...
تواگر شاد زنے شاد شوے
گرچه باشے
چو قنارے به قفســ!
شاد بزنــ شاد شویــ...
و دراین شاد زدنــ شاد برقصـــ...

.:: وبلاگــــــ خاطراتـــــــ روزانـــــــه یه دختـــــــــر... ::.
.:: که عاشــــــــــــقــ زندگــــــــــیشه... ::.
.:: تازگیـــــــا دلـــــــــ از علاقــــه هاشــــــمــ کنــــــده... ::.
.:: هر اتفاقــــی که میفتــــــــه میگــــــــــــه... ::.
.:: خـــــــــــدایا...راضیمــــــــــ به رضـــــای تو... ::.




طبقه بندی: مدیــر دیــروزها،
برچسب ها: دیروزهایم،

تاریخ : سه شنبه 22 تیر 1395 | 08:30 ب.ظ | نویسنده : FatemeKyu | در پاســخـ وبلاگمــ
با خواهـــرامـ رفتیمـ بستنـــی خوریییییییییییی!
تو راه برگشتــ،داشتیمـ از یه پلیس رد میشدیمـ،یهو دیدیمـ یه نگاه مشکوکــ به ماشینـ و پلاکــ کرد،
یهو سرشو کرد تو اونـ دستگاهه شروعـ کرد به نوشتنـ پلاکـــ!
ما همـ که هل شده بودیمـ،گفتیمـ نکنه به خاطر کمربند ایمنی نوشتــ؟
خواهرمـ حواسش نبود کمربند نبسته بود،
سریع برگشتیمـ و ازش پرسیدیمـ: جریمه کردید؟
گفتــ: نههههههههههه!
به خواهرمـ گفتمـ: دیدی چقــد آقا پلیســـا مهربوننــ؟؟؟؟؟ حالا هی بگید نرو پلیس بشو!
امتحــانـ ادبیاتــ داشتیمـ،
کارگرای تو خونه و کارای مونده برای ما،
بدجـــوریــ رو اعصابمـ بود...
دیــــروز نوشـــتــ1:
دلمـ گرمـ خـــداوندیستــ
که با دستــانـ منــ
گنــدمـ برای یاکریمـ خانه میریزد
چه بخشنــدی خــدای عاشقی دارمـ
که میخـــواند مرا
با آنکه میــداند گنهکــارمـ!
دلمـ گرمـ استــ میدانمـ بدونـ لطفــ او
تنهــــای تنهـــــایمـ



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،

تاریخ : دوشنبه 1 خرداد 1396 | 07:55 ب.ظ | نویسنده : FatemeKyu | نظرات
چشامو باز کردمـ،
مادرمـ گفتــ: روحانی14 ، رئیسی10 ...
دوباره چشامو بستمـ...!!
- ..:: کارگـــرانـ هنوز مشغولــ کارنـــد ::..
حالا فهمیدمـ «در» چه نقش حیاتی تو خونه ها و زندگــی انسانـ داره
چنــد روزه که تمــامـ درها رو واسمونـ کندنـ رنگــ کننـ.
تو هال نمیتونیمـ بشینیمـ،کارگرای اتاق روبرو ما رو میبیننـ
تو اتاق نمیتونیمـ بشینیمـ،کارگرای هال ما رو میبیننـ!
آشپـــزخونه ی بیچـــــــــاره،
از اول در نداشتــ،اوپنــه !!!
باید همش زیر اوپنـ قایمـ میشدیمـ و درس میخوندیمـ...
دیــــروز نوشـــتــ1:
چهار سال که چیزی نیستــ
باید درکــ کنی که بیستــ وپنج سال خار در چشمــ وتیغ در گلوی امیر المومنینــ(ع) یعنی چه⁉️
وباید درکــ کنی تنهایی  علی را در میان هزاران مسلمان‼️‼️‼️
وباید بچشی حکومتــ کاخ خضرا نشینان را و باید آنقــدر بچشی تا به کربلا برسی...



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،

تاریخ : یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 | 02:57 ب.ظ | نویسنده : FatemeKyu | نظرات
به همه اعضــای خونوادمـ گوشزد کردمـ به رئیسی رای بدنـ.
خیلی امیــــــدوار بودیمـ.
تا اینکـــه مشخص شد داره یه تقلبــایی میشه،
تعرفه به مشهــد و روستاهای اطرافــ نرسید،
بعضیا میدونستنـ که مشهـــدیا پشتــ آقای رئیسی رو خالی نمیذارنــ،
کاریــ کردنـ تعرفه به مشهــد نرسه...
ما که هیچکـــدومو حلال نمیکنیمـ...
داشتمـ امتحانـ فردا (عربی) رو میخوندمـ که تلویزیونـ اعلامـ کرد فردا مدارس قمـ تعطیله.
از طرفی خوشحالـ بودمـ که مجبور نیستمـ با زبونـ روزه عربی رو بخونمـ،
از طرفی می ترسیدمـ...
می ترسیدمـ بیـــدار شمـ،مادرمـ بالا سرمـ باشه بهمـ بگه:
آقای روحـــــانی رای اورد...
دیــــروز نوشـــتــ1:
گر رئیــسی بشــود یا که همانــ روحـــانی
منـ تو را دارمـ و با عشق خودمـ دلشادمـ
عشقـــــمــــــــــ رهبـــــــــــــــــــرمــــــــــ



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،

تاریخ : شنبه 30 اردیبهشت 1396 | 11:36 ق.ظ | نویسنده : FatemeKyu | نظرات
روزه بودمـ،
با مادرمـ رفتیمـ تا سر خیابونـ و نونـ به دستــ برگشتیمـ،
بوی نونـ وسوسه میکرد،اما صبـوریــ کردمـ،به خودمـ دلداریــ دادمـ که فقط شیش ساعتــ مونده!
وقتی برگشتیمـ،کارگر هنوز داشتــ تو حیاط کار میکرد،نمیشد یه دستشویی رفتــ!
رفتمـ دستشویی طبقه بالا ، خونه داداشمـ که رفته بودنـ بیرونـ،
یهـــو در رومـ قفلـ شد،ده دقیقه اونـ تو گیــر کردمـ،
جیغـ زدمـ،مادرمو صدا کردمـ،اما محالـ بود صدامو بشنوه.
دیگــه داشتمـ از حالـ میرفتمـ،آخه روزه گرفته بودمـ اونمـ بدونـ سحـــریـ!
یادمـ اومد در حیاط رو همـ پشتــ سرمـ قفل کردمـ چونـ بسته نمیشد،یعنی اگه مادرممـ صدامو میشنید نمیتونستــ بیاد کمکمـ چونـ در از پشتـ بسته بود!
تمامـ قوامو جمعـ کردمـ از خــدا خواستمـ کمکمـ کنه،در رو کشیدمـ تا قفلـ کجـ شد و تونستمـ نجاتــ پیدا کنمـ!
اما دیگــه تا اذانـ رمق نداشتمـ،دستــ و پاهامـ تا چند ساعتــ فقط میلرزید...
کلی خــدارو شکر کردمـ،اگه کمکمـ نکرده بود تا اونـ موقع دیگه از حالـ رفته بودمـ...
یکی 20 هزار تومنـ نذر کرده بود روزه دار رو افطار بده،اومد پولو داد،
ما همـ مادرمو راضی کردیمـ باهاش واسمونـ پیتــزا بگیـره،پیتــزا و سیبـ زمینی مجانی چقد چسبیــد!!
دیــــروز نوشـــتــ1:
تو لحظه های ساده
میشه خــــــدا رو حس کرد...



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،

تاریخ : جمعه 29 اردیبهشت 1396 | 12:23 ب.ظ | نویسنده : FatemeKyu | نظرات
صد و چهلـ و دومینـ روز مدارسـ...
-چقــدر خوبه که آدمـ کلی دوستـ داشته باشه،
به یکی دوتا اکتفا نکنــه.
قبلا سعی میکردمـ فقط طرفــ فاطمه ساداتــ و مهدیه برمـ اما الانـ دیدمـ دوستی با هر چهارتاشونـ (یعنی اونا و زینبـ فاطمه.ص) چقدر باحاله!
از کلاس جیمــ شدیمـ، یه خلافــ قانون
بدونـ اجازه رفتیمـ تو دفتـر، دو خلافــ قانون
بدونـ اجازه در کلیدا رو باز کردیمـ، سه خلافــ قانون
کلیــد اتاق سایتــ رو برداشتیمـ، چهار خلافــ قانون
بدونـ اجازه وارد اتاق سایتـ شدیمـ، پنجـ خلافــ قانون!
اگــــــه بفهمنــ درجا اخــــراجیمــــ!
اما خــداییش خیلی اونـ تو خوش گذروندیمـ!
-عصر همه با همـ خوابیـــدنـ.
فقط منـ و خواهر بزرگمـ بیدار موندیمـ،
هرکدومـ یه طرفــ دراز کشیده بودیمـ رمان میخوندیمـ!
-دو روزه کارگرانـ تو خونه مونـ مشغول کارند!

دیــــروز نوشـــتــ1:
دلمانـ کوچکــ استــ
ولی آنقــدر جا دارد که برای هر عزیــزیــ که دوستش داریمـ،
نیمکــتی بگذاریمـ تا آخــر عمـــر



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،

تاریخ : پنجشنبه 28 اردیبهشت 1396 | 12:19 ب.ظ | نویسنده : FatemeKyu | نظرات
صد و چهلـ و یکمینـ روز مدارسـ...
تولد خواهرزادمـ فاطمه...
وقتی از مدرسه برگشتیمـ،
میخواستــ گریه امــ بگیــــره.
قرار بود برامونـ مهمونـ بیاد،
دقیقا روزیــ که فرداش امتحانـ ترمـ احکامـ داشتیمـ،
دقیقا روزیــ که فرداش امتحانـ ترمـ انگلیسی داشتیمـ،
دقیقا روزیــ که خیلی خستــه بودمـ،
و دقیقا روزیــ که قرار بود تازه واسه خواهرزادممـ تولد بگیریمـ!
بالاخــره یه جوریــ سر کردیمـ؛
اما بدترینـ قسمتش اینـ بود که پسرای شر داداشمـ مدامـ خونه ما بودنـ و از شیطونیاشونـ سرسامـ گرفتیمـ!
مادرمـ دیگه طاقتــ نیاورد؛آخراش خیلی سردرد گرفتــ،
و به هرکی میرسید،به هرچیزی گیــر میداد.
اما از منـ خیلی طرفداریــ میکرد،میگفتــ پشیمونـ شدمـ تو شبــ امتحانـ ترمتونـ مهمونـ دعوتــ کردمـ.
منـ دیگه به اینـ مهمونـ دوستیاش عادتــ کرده بودمـ،آخه دوستــ داره یکی رو همش خوشحال کنه.
قربونـ مامانـ خودمـ برمـ...
دیــــروز نوشـــتــ1:
اگه بچه اشتباه کنــه شیطونی کنه،
اخــمـ نمیکنـه،مادر اخمشمـ دلنشینه
داد نمیــزنه،مــادر دادشــمـ شیرینــه
خستــه نمیشــه،چرا میشــه
اما به روش نمیـــــــــاره



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،

تاریخ : چهارشنبه 27 اردیبهشت 1396 | 03:31 ب.ظ | نویسنده : FatemeKyu | نظرات
صد و چهلمینـ روز مدارسـ...
روز اولی بود که خواهرمـ تو خونه جدیدش مستقــر شد.
اطرافــ ظهــر بود که ازش خبر گرفتیمـ؛
اصلا حالش خوبــ نبود.
دوقلوهای 3 سالش باور نکرده بودنـ اینـ خونه جدیدشونه،مدامـ میگفتنـ:بریمـ خونمونـ دیگه بسه!
خواهرممـ هرچقدر بهشونـ میگفتـ اینـ خونمونه،باور نمیکردنـ و فقط گریه میکردنـ.
خواهرمـ دستشونو میگیره و از خونه میزنه بیرونـ؛
اما با خرابه ای مواجه میشه...
میگه نمیدونستمـ تو یه بیابونـ دارمـ زندگی میکنمـ،مدامـ گریه میکرد.
دلمـ براش سوختــ؛اما کاریــ نمیتونستمـ بکنمـ.
فقط بهش آرامش دادمـ اونمـ با وعــده هایی که خـــدا تو قرآنـ داده:
« فَاِنَّ مَعَ العُسرِ یُسراً ،
اِنَّ مَعَ العُسرِ یُسراً »
خــدا دوبار پشتــ سر همـ تاکیــد کرده که خیالمونـ راحتــ باشه؛
گریه چــــرا؟
دیــــروز نوشـــتــ1:
بر خـــدا توکلــ کنــ،
همینـ بس که خـــــدا
مدافـــع
و حافـــظ
انسانــ باشد...



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،

تاریخ : سه شنبه 26 اردیبهشت 1396 | 02:09 ب.ظ | نویسنده : FatemeKyu | نظرات
صد و سی و نهمینـ روز مدارسـ...
آبجی بزرگه میخواستـ شیرینیِ خونه جدیدشو بهمونـ بده.
دوقلوهاشو خوابوند و چهارنفره با دخترش و آبجی دوقلومـ رفتیمـ آیس پکــ بینـ المللی.
منـ انبه ویژه گرفتمـ،میخواستمـ امتحانش کنمـ؛خوبــ بود.
بعدشمـ رفتیمـ سمبوسه پیتزایی خریدیمـ و بردیمـ تو یه فضای سبز خوردیمـ.
جالبــ اینجا بود که هرجا میرفتیمـ،یه عده داشتنـ واسه آقای روحانی -نامزد انتخاباتـ ریاستــ جمهوریــ- تبلیغ میکردنـ.
منـ که یه سالـ کمـ دارمـ،نمیتونمـ رای بدمـ.مگر نه به آقای رئیسی رای میدادمـ
روحانی دروغگــویی بیش نیستــ، و اونـ کلیدی که دوره قبل نشونـ داد،کلید مشکل گشا نبود، بنا به روایتــ معصومینـ(ع)کلید دروغ بود که در خونه ای پر از گناه رو باز میکنه!!
البته منـ از حرفای سیاسی خوشمـ نمیاد،از رنگــ بنفش همـ خوشمـ نمیاد!
بگذریمـ...
فرداش امتحانـ ترمـ اخلاق اسلامی داشتیمـ و انقدرخونسرد رفتیمـ خوش گذرونی.
مادرمـ به جای ما استرس داشتــ!
دیــــروز نوشـــتــ1:
منـ طعمـ فقر را نشنیده امـ،چشیده امـ...
http://raisigallery.com/wp-content/uploads/2017/05/img_6063.jpg



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،

تاریخ : دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 | 01:26 ب.ظ | نویسنده : FatemeKyu | نظرات
صد و سی و هشتمینـ روز مدارسـ...
دیگـه ساعتـ 12:30 تعطیل میشدیمـ.
اونـ روز مدرسه اجازه داد پاشیمـ بریمـ بوستانـ نرگس،
چقــدر خوبه که آزادمونـ میذارنـ! خودمونـ پیاده رفتیمـ،خودمونمـ برگشتیمـ.
تا از مدرسه رسیدیمـ،ناهار خوردیمـ و خواهرمـ مارو به خونه جدیدش برد.
پردیسانـ بود،منطقه ای از قمـ که خییییییلی با بقیه مکانها فاصله داره،شاید بتونمـ بگمـ،دورترینـ منطقه!
اما مثل شهر میمونه،همش آپارتمانه.
گذشته از مسیرش،خونه خواهرمـ خییییییلی خوشگل بود.
با اینکه هنوز اثاثهـا رو نچیده بودنـ؛کابینتــا افتضاح قشنگــ بودنـ!
یه سره ، دقیقا یه سره فقط برداشتیمـ و گذاشتیمـ و چیدیمـ و شستیمـ و پاکــ کردیمـ!
مادرمـ به آشپزخونه رسید،خواهرمـ کتابا و وسایل ریزمیز،خود خواهر بزرگممـ هر دفعه میومد کمکـ یکیمون.
ایندفعــه نقش عمده ی منـ وصل کردنـ پرده ها (7 تا پرده) بود.همرو عینـ مرد تند تند وصل کردمـ،
بعد دوباره کار مردونه برداشتمـ،وصل کردنـ قطعاتــ تختـ خوابهـــا !!
و بعــد دوباره ... وصل قطعاتــ کامپیوتر ، عینـ متخصصا همرو به همـ وصل کردمـ !!
خواهرمـ خیلی خوشحالـ بود،گقتــ بعد 16 سالـ بالاخره فهمیدمـ خواهر یعنی چی!!!
دیــــروز نوشـــتــ1:
خوشبختی همین در کنار هم بودن هاستــ

همین دوست داشتن هاستــ

خوشبختی همین لحظه های ماستــ

همین ثانیه هاییستــ که در شتابــ زندگی گمشان کرده ایمــ ...





طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،

تاریخ : یکشنبه 24 اردیبهشت 1396 | 12:58 ب.ظ | نویسنده : FatemeKyu | نظرات
خواهرمـ ساعتــ هفتــ صبحــ تا یازده شبــ بچـه هاشو گذاشتــ پیش ما و رفتــ اثاثــ کشی.
ما که همیشه از دو سه ساعتــ گرفتنـ اینا خسته می شدیمـ،
نمیدونمـ خدا چه صبــری بهمونـ عطا کرد که ایندفعه تحملشونـ کردیمـ!
یکی از دوقلوها رو (اسرا) با خودمـ بردمـ دعای ندبه،اتفاقا روز میلاد مولا بود!
کیکــ تولد دادنـ، صبحونه، شیرینی...
انقدر تو خونه کار داشتمـ که زود اومدمـ خونه.
جارو ، اتو ، حمومـ ، وبلاگــ ، حفظ قرآنـ ، درررررررررررس!!
بادصبــا پیامـ فرستاده بود که سر ساعتــ 12 ظهــر،
همه از کار فارغ شیمـ،به مدتــ یکــ دقیقه دستـ به دعا برداریمـ برای ظهور امام زمانـ(عج)
خبــ منمـ رفتمـ تو حیاط و رو به قبله "الهی عظمـ البلاء" خوندمـ.
یعنی چنــد نفر اونـ دقیقه داشتنـ دعا میکردنـ؟!
دیــــروز نوشـــتــ1:
ما شکیبــایی زینبــ نداریمـ آقا جانـ،
کاسه دلمانـ لبریز بی تو بودنـ استــ...



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،

تاریخ : شنبه 23 اردیبهشت 1396 | 12:48 ب.ظ | نویسنده : FatemeKyu | نظرات
بالاخـــره برای اثاثــ کشیِ خواهرمـ رفتمـ کمکش.
فکر کنمـ همش نقش چسبــ زنـ رو داشتمـ!
- فاطمهههه بیا اینـ کارتنـ رو چسبـ کاریــ کنـ وا نره.
- فاطمهههه بیا کشوهای میز تلویزیونـ رو چسبــ بزنـ.
- فاطمهههه بیا در کارتنـ رو چسبــ بزنـ.
دیگــه وقتی برگشتیمـ،همش فکر میکردمـ باید یه دستمـ چسبـ باشه یه دستمـ قیچی(البته امکاناتـ نبود،چاقو!)
خستگی داشتــ،اما می ارزید.
خواهرمـ باید فرداش خونه رو تحویلـ میداد،
اومدنـ اونـ شبـ رو خونه ما خوابیــدنـ،
انقدر همه خسته بودیمـ،سرمونـ به بالش نرسیده خوابمونـ برد!
دیــــروز نوشـــتــ1:
زندگی بافتنـ یکــ قالیستــ...
نه همانـ نقش و نگاریــ که خودتــ میخواهی...
نقشه را اوستــ که تعیینـ کرده،
تو در اینـ بینــ فقط می بافی...
نقشه را خوبــ ببینـ...



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،

تاریخ : جمعه 22 اردیبهشت 1396 | 02:39 ب.ظ | نویسنده : FatemeKyu | نظرات
صد و سی و هفتمینـ روز مدارسـ...
خـــدایا شکــرتــ...
شکرتــ که گذاشتی تو اینـ شبــ قشنگــ برمــ جمکرانــ،
برمـ پابوسیِ امامـ زمانـ(ع)،
یه شبــ قبلــ تولد مولا ؛ رفتمــ بهش هدیه تولدشو بدمـ،
خیلی کوچیکــ بود،اما خوبــ بود!
خـــدا چند روزه که هرچی میگمـ میگه چشمـ؛
کاش منمـ عادتــ کنمـ هرچی میگه بگمـ چشمـ...
و اینـ شد که منـ برای اولینـ بار تو ایامـ نیمه شعبانـ رفتمـ جمکرانــ!
دیــــروز نوشـــتــ1:
‏هر چند کمی فرج تمنا کردیمـ
آقا ز سر خویش تـو را وا کردیمـ
شرمنده ولی خلاصه تر می گوییمـ
بـا واژه انتظار بد تا کردیمـ
اللهم عجل لولیکــ الفرج
ای جان..تولدتــ مبارک آقـا



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،

تاریخ : پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 | 02:31 ب.ظ | نویسنده : FatemeKyu | نظرات
صد و سی و ششمینـ روز مدارسـ...
منـ و زینبــ ( دوستمـ) خیلی خوابمونـ میومد،
از شانس خوبمونـ معلمـ زنگــ اولـ،آمادگی دفاعی،گفتــ آزاد باشیمـ تا خودش امتحاناتـ جلسه قبلـ رو تصحیحـ کنه.
مدرسه چندتا روفرشی داره،یکیشو پهنـ کردیمـ ته کلاس و یه ساعتــ خوابیدیمـ!!
وقتی بیــدار شدیمـ،خواهرمـ گفتــ وقتی خوابــ بودید همه اومدنـ بالا سرتونـ نچ نچ کردنـ!
خبـ چیکار کنیمـ؟خیلی خوابمونـ میومد،
عوضش بعدش دیگه خیلی سرحال به درسمونـ ادامه دادیمـ...
داداشمـ لبـ تابمو برای تعمیــر برده تعمیرگاه.
میگنـ 500 هزار تومنـ خرجشه؛ مشکلـ از صفحه مانیتوره.
به همینـ خاطر دیـــروز رو بدونـ لبــ تابــ و فضای مجازیــ زندگی کردمـ،
یه روز بدونـ هیچی...
به افتخـــار خودممممممممـ!
دیــــروز نوشـــتــ1:
اگــر تکیه گاهتــ
خـــدا باشد،
زمینـ نخـــواهی خورد...



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،

تاریخ : چهارشنبه 20 اردیبهشت 1396 | 05:02 ب.ظ | نویسنده : FatemeKyu | نظرات
صد و سی و پنجمینـ روز مدارسـ...
«معلمـ اخلاق میگه یتیـممـ،خواهرتـ میگـه منمـ همینطـور...
معلمـ اخلاق میگه برای پدرمـ یه صلواتـ بفرستید،خواهرتـ میگه برای پدرمنمـ همینطور...
معلمـ اخلاق میگه در حالی پدرمـ رو از دستـ دادمـ که پیشش نبودمـ،خواهرتـ میگه اما منـ نه،فرقمونـ اینه که بابامـ جلوی چشای منـ و خواهرمـ فوتـ کرد... و تو وسط کلاس ناخودآگاه گریه اتـ میگیــره...»
خواهر بزرگمـ اثاثـ کشی داره؛زنگـ زد شکایتـ کرد:مثلا خواهرامیـد! خواهرتون اثاثـ کشی داره حتی نپرسیدید آبجی کاری داریـ بیایمـ انجامـ بدیمـ؟
منمـ بهش قول دادمـ چهارشنبه پنجشنبه برمـ اما مادرمـ دعواش کرد: اینا از صبحـ بیدار میشنـ میرنـ مدرسه ساعتـ سه خسته و کوفتـه میانـ،ناهارو که میخـورنـ مستقیمـ میشیننـ امتحانـ فرداشونو میخوننـ،چطوریـ بیانـ کمکتـ تو امتحانای ترمـ دومـ؟!
حق با هردوشونه،کوتاهی کردمـ اما هیچی از روز و شبمـ نمیفهممـ،سریعـ تمومـ میشه اینـ روزا !!
دیــــروز نوشـــتــ1:
هیچگـــاه بیش از حد به کسی وابستــه نشوید،
چونـ وابستگی به توقعاتــ،
و توقعاتــ به دلشکستگی منتهی میشود...



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،

تاریخ : سه شنبه 19 اردیبهشت 1396 | 03:18 ب.ظ | نویسنده : FatemeKyu | نظرات
صد و سی وچهارمینـ روز مدارسـ...
سیصدمینـ دیـــــروزمـ مبارکککککک!
منـ فکــــــر میکنمـ وقتایی که تو مدرسه امـ، بنده ی بهتریــ برای خــدا هستمـ.
مدرسه معارفــ هدی برعکســ تمامــ شایعاتی که تو کل قمـ دربارش شده،خیلی دوستــ داشتنیه.
آدمـ وااقعا احساس میکنه به خـــدا نزدیکــتر شده.
نماز به وقتــه،نماز به جماعتــه،نمازخونه پر اما سکوته،آدمـ حضور قلبــ داره،مستحباتــ بعد از نماز همگانی انجامـ میشه،سجــده های طولانیی که بعــد نماز میرمـ،اشتیاقمـ به نماز بیشتــر شده...
همه تو کار خوبــ از همـ سبقتــ میگیرنـ،یکی داره فی سبیل الله کلاسو تمیز میکنه،یکی زباله هارو جمعـ میکنه،یکی تخته رو برق میندازه،یکی برا چند نفر خوراکی میخره،یکی به ضعیفــ ترا تو درس کمکــ میکنه،یکی جزوه قرض میده...
اینجــاستــ که باید بگمـ: خــدایا از ته قلبمـ شکـــرتــ!
چه خوبــ مدرسه ای نصیبمـ کردیــ،
جایی که فرشتــه ها درس میخوننـ،
جایی که احساس میکنــمـ،تابستونـ بدونـ اونو چیکــار کنمـ؟!!!
دیــــروز نوشـــتــ1:
بگـــذار تمامـ دنیا مسخــره اتــ کنند...
خودتــ را...
چادرتــ را...
عقایــدتــ را...
رشتــه تحصیلی اتــ را...
چهـــره بدونـ آرایشتــ را...
می ارزد به یکــ لبخنـــد رضایتـــ مهـــــدیِ فاطمـــه(ع)...



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،

تاریخ : دوشنبه 18 اردیبهشت 1396 | 04:52 ب.ظ | نویسنده : FatemeKyu | نظرات
صد و سی و سومینـ روز مدارسـ...
یه کیفــ پیــدا کردمـ،یه کیفــ مردونه.
عجیبــ بود،ما که تو خونه مرد نداریمـ!
از مادرمـ پرسیدمـ،گفتــ: مالـ بابای خدا بیامرزته.
تنهــا نشستمـ تو اتاق و کیفو گرفتمـ دستمـ،تنهــای تنها که نه...
یه ساعتــی رو با خاطراتــ و وسایلـ بابامـ تنهــا بودمـ...
تو کیفــ،مدارکــ بابامـ بود،با کلی عکس سه در چهار از سنین مختلفش.
تنهــا بودمـ دیگه...از دختر یتیمـی که کیفــ پدرش بیاد دستش چه انتظاریــ میره؟
شروعـ کردمـ بوسیدنـ عکس بابامـ،همرو نوازش کردمـ،همرو گرفتمـ تو بغلمـ،
اشکــ از چشمامـ جاریــ شد...
«بابا ... کجایی بابا؟ چرا پیداتــ نیستــ بابا؟ چرا باید برای دیدنتــ به عکســا پناه ببرمـ؟ چرا باید به جای اینکه تو منو تو بغلـ بگیری و نوازش کنی،منـ باید اینـکــارو برای عکساتــ بکنمـ بابا؟ چـــرا؟»
احساس کردمـ بابا بالا سرمه،خودش بود...
همونـ احساسی که وقتی تنهـــامـ، میاد سراغمـ؛
خیلی خوبــ بود،فقط یه چیزش کمـ بود:
اونـ بابا ؛ دیدنی نبود،بغل کردنی نبود،بوسیدنی نبود،نوازش کردنی نبود...
اونـ فقط ، یه حس بود...
دیــــروز نوشـــتــ1:
آقا ما همـ پــدر داریمـ،
فقط قلبش نمیــزنه،
نفس نمیکشــه،
دیگه همـ پیشمونـ نیستــ،
همینـ... ولی داریمـ...



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،

تاریخ : یکشنبه 17 اردیبهشت 1396 | 04:11 ب.ظ | نویسنده : FatemeKyu | نظرات
«اصلا امکانـ نداره،اصلا... منـ بااااااااااااید برمـ دعا ندبه،
اگــه نرمـ انگــار یه چیز خیلی مهمو ازمـ گرفتنـ!
نگــو بخوابــ،منـ نمیخوابمـ...»
تلقینـ های منـ به خودمـ،دیـــــــروز صبحـ!
پسر داییمـ از خرمشهــر اومده بود قمـ واسه یه کاریــ.
ظهــر یه سر اومد دیدنـ مامانمـ(عمه جونش!)
پسر خالممـ همراهش بود؛ پسر داییمـ یه آدمـ خیییییلی شوخه.
پسر خالممـ که تقریبا میشه گفتـ همبازیـ بچگیامونـ بود،البته هفتـ هشتـ سالی ازمـ بزرگتــره،اما باهامونـ بازی میکرد هر وقتـ میومد.
نشسته بودیمـ و اینا...
یهو مادرمـ از دهنش پرید که منـ و خواهر دوقلومـ تو رشته معارفـ اسلامی وابسته به حوزه درس میخونیمـ؛
آقا اینـ یه حااااااااااالی شد!
اینی که تا چند ماه پیش دنبالمونـ میکرد تا سربه سرمونـ بذاره یا باهامون دستـ بده،...!
خودشو جمع و جور کرد و اخلاقش از اینـ رو به اونـ رو شد: "سلامـ علیکمـ،حال شما خوبه؟!"
یهو مامانمـ دوباره از دهنش پرید گفتـ: مریمـ میره حوزه اما فاطمه میخواد بره دانشکده افسری.
ایندفعــه پسرخالمـ: " اوه! کییییییییییی؟!!!!"
منمـ رفتمـ پشتــ سر خواهرمـ قایمـ شدمـ،اونا همـ ادامه دادنـ:
«پلیسی؟ نه ، پلیسی به درد خانم نمیخوره،خطرناکه واستــ!»
دیــــروز نوشـــتــ1:
دلـ نگـــرانمـ از آینــده...
اگر نباشمـ چه میشویــ؟ اگر نباشی چه میشومـ؟!!



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،

تاریخ : شنبه 16 اردیبهشت 1396 | 04:20 ب.ظ | نویسنده : FatemeKyu | نظرات
معلمـ قرآنمـ واسمـ از مشهــد یه بلوز سفید با دکمه های رنگی خیلی خوشگل خریده!
منمـ واسه روز معلمـ بهش یه عطر خوشبو دادمـ.
نمیدونمـ چـــرا اینـ روزا حوصلــه خندیدنـ ندارمـ،
یا شنیدنـ یه چیـــز شاد...
فقط بلدمـ فایلهــای صوتی ایــ رو گوش بدمـ،
درباره مولا امامـ زمانـ(عج)...
یا درباره آقامـ امامـ حسینـ(ع)...
و مثلـ بارونـ بهــــاریــ یواشکی گریه کنمـ!
یه حسیــه...
که ممکنه برای هرکسی ، حتی شمــا پیش اومده باشه که...
یه لحظه میمونی...
دیگــه هیچی یادتــ نمیاد ؛ منـ کی امـ؟
کجــامـ؟ پدر و مادرمـ کی انـ؟ واقعا ما از نسل کی هستیمـ؟
چجــوریــ اومدیمـ تو اینـ دنیا؟ بقیــه درباره ما چی فکر میکننـ؟
آیا بزرگـــای دینـ،آیا امامـ زمانمـ(عج) از وجود کسی مثل منـ خوشحاله یا...؟؟
اصلا امامـ زمانـ(عج) کیه؟ چرا هیچی درباره پدر بزرگوارشونـ نمیدونمـ؟ چرا منـ تو عصر غیبتـ به دنیا اومدمـ؟
چــــرا باید منـ مسلمونی شیعه به دنیا بیامـ؟ پس چرا چیــز خاصی درباره اهلـ بیتـ(ع) نمیدونمـ؟ واقعا چــرا؟!!

دیــــروز نوشـــتــ1:
سلامـ حقیقتــ...
نمیدونی که چقــدر دنبالتــ گشتمـ،
مرا ببینـ تو را دیدمـ و به زانو افتــاده امـ،
تو را قسمـ به تمامـ خستگیــ هایمـ،
اینـ بار اگر میتوانی شادمـ کنـ،
کار سختــی نیستــ،کافیستــ
همانــی باشی که منـ میخواستمـ!



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،

تاریخ : جمعه 15 اردیبهشت 1396 | 01:09 ب.ظ | نویسنده : FatemeKyu | نظرات
صد و سی و دومینـ روز مدارسـ...
چهــاااااااار ساعتــ نشسته بودیمـ سر امتحانـ!
امتحانـ تاریخـ اسلامـ یه ساعتـ + المپیاد معارفــ اسلامی سه ساعتـ!
دیگــه آخراش بچه ها صداشونـ دراومد:
-آخه مگه اجباریههههه؟
-منـ نمیخوامـ بدمـ،زوره؟
-چطوریــ بدونـ خوندنـ انتظار دارید رتبه بیاریمـ؟
-منـ که سفید میدمـ!
مدیر همـ اومد گفتـ: اشکال نداره،وسط امتحانـ میخواید برید آبـ بخورید،بخورید...
خوراکی میخواید بخورید، بخورید... اینطوریــ دهناتونـ پره کمتر غر میزنید!
اما منـِ بیچاره،با یه لبخنــد کوچولو تا آخرشو نوشتمـ!
دیــــروز نوشـــتــ1:
هرگــز لبخنــد را ترکــ نکنـ،
حتـــی وقتی ناراحتـــی؛
چونـ هرکسی امکانــ دارد عاشقــ لبخنـــد تو شود!



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،

تاریخ : پنجشنبه 14 اردیبهشت 1396 | 11:59 ق.ظ | نویسنده : FatemeKyu | نظرات
صد و سی و یکمینـ روز مدارسـ...
دیـــروز تولد برادرزادمـ رضا...
دیدیــ بعضی وقتا با اینکــه تعهــد دادیـ دیگه بچه نیستی و بچــه بازیـ درنمیاریــ،
اما ایندفعــه شیطونی جوونیتــ گل میکنــه؟!!
شیش ماهه چهار نفره داریمـ رو یه سوژه ی خیلی خفنـ کار میکنیمـ،
اما هنوز به نتیجــه ی خاصی نرسیدیمـ!
«نامـ سوژه: خفنـ تر از خفنـ

تاریخـ شروعـ سوژه: آبان95
محل سوژه: سمتـ راستـ محوطه سکوهای جامعه الزهرا
توضیحاتـ سوژه: یه خودرو ال90 نقره ایــ،هر روز ده دقیقه بعد تعطیلی مدرسه میاد دنبالـ یکی از بچه های مدرسه مونـ، راننده،یه پسر جوونه که احتمالـ داده میشه آقا دوماده ، اونـ دختر -عروس-  به صورتی میاد سوار خودرو میشه که هیچکی نمیبینتش،حالا چطوریــ؟ نمیدونمـ!
هدفــ سوژه: دختـــره کیه؟ یا به عبارتــی:عروس کیه؟!
نتایجـ تا کنونـ به دستـ آمده: قدش کوتاهه ، لاغره ، رو میگیره ، شلوارش مشکیه ، کفشاش قهوه ایه ، از آستینش مشخصه مانتوش فرمـ مدرسه معارفــ هدی و پایه دهمـ هستش (یعنی مثل ما).
سوژه گرانـ: فاطمه ، مریمـ ، فاطمه ، زینبــ .»
و اینطوریــه که ما تمــامـ قدکوتاهای لاغر مدرسه مونو مورد سوالـ قرار دادیمـ،
به خصوص کسایی که شلوار مشکی میپوشن و کفش قهوه ای دارنـ.
اینـ آخرینـ مرحله اس که داریمـ روش کار میکنیمـ:
<<  تعقیبــ متهمـ!  >>
به امیـــد موفقیتـ های بیشتــر...!!

دیــــروز نوشـــتــ1:
فکــر کردنـ و تلاش کردنـ،
کار سختــی استــ،
به همینـ خاطر اکثـــر مردمـ قضاوتــ میکنند!
"به افتخــار خودمونـ که شیش ماهه داریمـ تلاش میکنیمـ و قضاوتـ الکی تو کارمونـ نیستـ!"



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،

تاریخ : چهارشنبه 13 اردیبهشت 1396 | 07:41 ب.ظ | نویسنده : FatemeKyu | نظرات
صد و سی امینـ روز مدارسـ...
کلاس ما تو همه چی نمونه بود،
از لحاظ علمی معدلمونـ نسبتــ به نُه کلاس دیگــه بیشتر بود،
از لحاظ فرهنگی بیشترامونـ مثبتــ بودیمـ و فعالـ تو فعالیتای مذهبی،
از لحاظ اخلاقی از بس آرومـ و گل بودیمـ،همیشه مورد تائید معلما قرار میگرفتیمـ،
از لحاظ پرورشی که نگو... هیچ کلاسی به مناسبتـ روز معلمـ چیزی تدارکــ ندیده بود؛در حالی که سقفــ کلاس ما پر بود از بادکنکــای هلیومـ!
البتـــه،گول زنـ بود.
قیمتـ یه بادکنکــ هلیومـ، پنجـ هزار تومنه! ... یه سریــ از بادکنکا با نیــروی الکتریسیته چسبیده بودنـ به سقفـ و بقیه کارشونـ با یه چسبــ کوچیکـ حل بود!
از هر بادکنکــ یه روبانـ یه متریــ وصل بود که سرش کاغــذایی با عنوانـ اسمـ تمامـی معلما قرار داده بودیمـ.
از اینـ خلاقیتــاستـ که میگنـ:    همه ی معلما کلاس طیباتو دوستـ دارنـ!
بچه های کلاس صالحاتــ باهامونـ قهر کردنـ.
بچه های کلاس صابراتــ به محض دیدنمونـ،ما رو فحش بارونـ میکردنـ: چاپلوساااااااااااااااا.
بچه های کلاس مومناتـ همـ نمیتونستنـ کاریــ بکنن میدونی چرا؟ چونـ تمامـ مدتــ دهناشونـ گیر کرده بود:!
دیــــروز نوشـــتــ1:
یه بخشی از سقفــ کلاسمونـ:
(البتــه موقعی قشنگــه که زیرشونـ وایسی،کلی حال میده!)
http://www.hodaschools.ir/mq/appscms/gallery/pics/1846.jpg



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،

تاریخ : سه شنبه 12 اردیبهشت 1396 | 03:21 ب.ظ | نویسنده : FatemeKyu | نظرات
صد و بیستـ و نهمینـ روز مدارسـ...
لبــ تابتــ خرابــ شده،روز به روزمـ داره خرابتر میشه،
پولـ همـ نداریــ که فلش بخریــ اطلاعاتتو خالی کنی تو اونـ،لبـ تابو بفرستی تعمیــرگاه.
یه روز تو مدرسه،بعد نماز میریــ تو سجــده ای طولانی و از خــدا میخوای کمکتــ کنه.
اونـ روز ؛ روز تولد آقا امامـ حسینــ(ع) همـ هستش، به به.
از نمازخونه میای بیــرونـ،
یادتــ میاد دیـــروز مدیر احضارتــ کرده بود،اما یادتـ رفته بریــ پیشش.
میـــریـ و...
اونـ یه پاکتــ پول میده دستتــ.
با تعجبــ به پاکتــ نگاه میکنی و میگــی: اینـ چیه خانمـ؟
میگـــه: هدیــه امامـ حسینه(ع) عـــزیزمـ!
هنــوز تو شوکی ، که به طرفــ کلاس حرکتـ میکنی.
لای پاکتــ رو یواش باز میکنی میبینــی:
پولــ به اندازه ایه که میخـــواستی...
خـــدایا منـ نمیدونستمـ ممکنه روزیــ از اینـ عنایتا به منمـ بشه!
هنوز نمیفهممـ کجامـ...
دیــــروز نوشـــتــ1:
لبریـز فلڪ شد از تبـــارڪ
آواز طـرب دهد چڪـاوڪ
حرف دل نوڪرحسین اسٺــ
اربــاب تولــدٺ مبـارڪ...



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،

تاریخ : دوشنبه 11 اردیبهشت 1396 | 06:52 ب.ظ | نویسنده : FatemeKyu | نظرات
صد و بیستـ و هشتمینـ روز مدارسـ...
« خستــه بودمـ...
چهار زنگـــ درس خوندنـ اونمـ تو صبحــ شنبـــه واسمــ انرژیــ  نذاشتــه بود...
چنــد دقیقــه ایــ میشد که زنگــ خورده بود و منــ همچنــانـ سرمـ تو کتـــابــ...
تشنـــه بودمــ...
در حالی که پاهای بــی رمقمـ رو به زمینـ میکشیـــدمـ،به طرفــ حیاطــ حرکتــ میکنمـ تا آبــ بخورمـ.
آخیشــــ...
چه خوبــه که آبــ داریمــ!
دوباره به سمتــ کلاس میرمــ؛تو راهمــ به آسمونی نگــاه میکنمــ که حالا بعــد چنــد روز بارندگــی نامنظمــ،رنگـــ آبی کمرنگــ صافی رو برای استراحتــ خودش برگزیده...
وارد سالنــ شدمـ،مدیـــر از پشتــ صدامـ میکنــه؛
قبلمـ شروعـ به تپش میکنـــه،میگــه:
"بعـــــد نماز بیـــا باهاتـــ کار دارمــ!"
و میـــره.
تو فکــــر فرو میرمــ،یعنـــی چی میخـــواد بگــــه؟»
دیــــروز نوشـــتــ1:
بــه حکمـتشــ ،
دلــ بسپــــــــار!



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،

تاریخ : یکشنبه 10 اردیبهشت 1396 | 03:10 ب.ظ | نویسنده : FatemeKyu | نظرات
میگــه: فاطمه پاشو بیا کمکـــ.
میگــه: بذار درسشو بخونه،شبـ امتحانیه!
میگــه: شبــ امتحانـ برا کسیه که تو طولـ سالـ نمیخونه،نه واسه اینـ خرخونا !
میگمـ: منـ خرخونمـ؟؟؟؟
میگـه: نیستـی؟ نگاش کنـ،از بس درسـ خونده شبیه کتابــ شده!
خدایااااااااااااااااااااااااااا
بگذریمــ...
اهل خونه از همه ی برنامه های تلویزیونـ گذشتنـ و با اینکــه اصلا سیاسی نیستنـ و اهمیتـ نمیدنـ،واسه اولینـ بار نشستنـ مناظره نگاه کردنـ.
آی خوششونـ اومده بود...
آی خوششونـ اومده بووووووووود ،
از حرفای آقای قالیبافــ به آقای روحانی !!
البتـــه منـ نرفتمـ تو جمعشونـ،
آخــــــــــه
هــوای مملکتــ عاشقانــ سیاســی نیستـــ!!
دیــــروز نوشـــتــ1:
سکوتـــ
استدلالـــی استــ که
معـــانی دیگــــریـــ را
به دوشــ میکشـــــد...



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،

تاریخ : شنبه 9 اردیبهشت 1396 | 09:12 ب.ظ | نویسنده : FatemeKyu | نظرات
نمیــدونمـ چرا انقــدر کسل بودمـ،
صبحـ که تا 11 خوابیـدمـ،
عصــر یه ساعتـ و نیمـ دیگه خوابیدمـ،
شبـ همـ انقــدر خوابالو بودمـ،ساعتــ 00:30 خوابمـ برد!
به نظرتونـ مشکلی دارمـ؟
یاااااااا ... طبیعیــه؟!
آخه منـ اینطـــوریــ تاحالا نشده بودمـ،ساعتــ خوابمـ فقط 6-7 ساعته.
تازه...یواشکی بگمـ...
دیـــروز فهمیدمـ یه بیمــاریــ دارمـ که هیچکی ازش خبر نداره،
علائمـ رو به خوبی چند ماهیه میبینمـ و به رومـ نمیارمـ،
اما الانـ دیگه مطمئنـ شدمـ منـ بیمـــــارمـ.
تصمیمـ گرفتمـ فعلا بچسبمـ به درمانـ خانگی،شاید نیاز نباشه مادرمو با اینـ خبر بد ناراحتـ کنمـ...
دیــــروز نوشـــتــ1:
میرســد روزیــ که همه معنای اینــ آیه را در می یابنـــد:
اَمَّنـ یُجیبــُ المُضطَرَّ اِذا دَعــاهُ وَ یَکشِفُــ السّوء ...



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،

تاریخ : جمعه 8 اردیبهشت 1396 | 11:53 ق.ظ | نویسنده : FatemeKyu | نظرات

تعداد کل صفحات : 13 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

  • paper | فور باکس | رادباکس