..::دیـــــــــــــــــروزهایـمــ::..

دیــروزهـایمـــ...روزهـایــی که سـپـــــری شــدنــد...

درباره من
بـــه نـــــــامــ خـــــــــــــــدا
.
.
ایـنــجا دختــــرکـیـــ از دیــــــروز هـایـشــ میـــ نـویســد
تـا یـادشــ نـرود گــذشــــته را ...
.
.
چقــدر فرقــه میونـ دوستانـی که سرمیــزننــ...

یکیــ ctrl+d میگیــره و چنــدتا نظر خوشملــ میده
یکیــ ctrl+w میگیــره و چنـدتا فحشــ میده میـــره

فرقشــ یه دکمــه اســ
اما چقـــدر واسمــ ارزش دارنــ اینــ گروه اولــ

♥♥دمتونــ گرمــ عشقولیـــای خودمـــــ♥♥
.
.
.
چه آسان تماشاگر سبقتــ ثانیه‌هاییمــ؛

و به عبورشان می‌خندیمــ!

چه آسان لحظه‌ها را به کامـ همـ تلخ می‌کنیمـ ؛

و چه ارزان می‌فروشیمــ لذتــ با همــ بودن را!

چه زود دیر می‌شود

و نمی‌دانیم که؛ فردا می‌آید

شاید ما نباشیمــ....

سلام یادمان باشد ....

بخشش را "بخش کنیمــ"

محبتــ را "پخش کنیمــ"

غضبــ "پریشانی" استــ

نهایتش "پشیمانی" استــ

شکیبایی؛

بر هر "دعوایی"، "دواستــ"

هر چه "بضاعتمان" کمتر استــ؛

"قضاوتمان" بیشتر استــ.


با "خویشتنداری" ؛

"خویشاوند داری" کنیمــ


به "خشمــ" ؛"چشمــ" نگوییمــ


سوء تفاهمــ، "تیر خطایی"استــ؛

که از "گمان" رها می شود


انسان "خوشرو" ؛

گل "خوشبو" استــ


"دوستــ داشتن" را

"دوستــ بداریمــ"


از" تنفر " ؛

"متنفر"باشیمــ


به "مهربانی" ؛

"مهر" بورزیمــ


با "آشتی"؛

"آشتی" کنیمــ


و از "جدایی"؛

"جدا "باشیمــ

اینــ دیـــــروزها دیگــر برنمیگردند

زیبا بسازیمشان...
برچسب ها
نویسنده : FatemeKyu
تاریخ : سه شنبه 22 تیر 1395 08:30 ب.ظ
http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/628/1882243/mahdi.jpg 
زندگے
سازِ دل استــ...
تو نوازنده این سازے
و بســ...
تواگر شاد زنے شاد شوے
گرچه باشے
چو قنارے به قفســ!
شاد بزنــ شاد شویــ...
و دراین شاد زدنــ شاد برقصـــ...

.:: وبلاگــــــ خاطراتـــــــ روزانـــــــه یه دختـــــــــر... ::.
.:: که عاشــــــــــــقــ زندگــــــــــیشه... ::.
.:: تازگیـــــــا دلـــــــــ از علاقــــه هاشــــــمــ کنــــــده... ::.
.:: هر اتفاقــــی که میفتــــــــه میگــــــــــــه... ::.
.:: خـــــــــــدایا...راضیمــــــــــ به رضـــــای تو... ::.

موضوع: مدیــر دیــروزها،
برچسب ها: دیروزهایم،
نویسنده : FatemeKyu
تاریخ : دوشنبه 5 تیر 1396 03:32 ب.ظ
دوباره خوردیمـ به همونـ جاده خاکی
خونه خواهرمـ چقــدر کیفــ میده
البته به شرطی که معــده درد امونتــ رو نبره
هیچـ وقتــ دوستــ نداشتمــ بعد از ظهر بخوابمـ،
چونـ اونـ ساعاتــ خوابمـ رو تلفــ شده می پندارمـ
اما از شدتــ ناراحتی معده،خوابمـ برد
موبایلمـ 1% بیشتر شارژ نداشتــ که فهمیدیمـ قراره یه ساعتـ بعد بریمـ بوستانـ علوی افطار کنیمـ
گذاشتمـ تو شارژ،اما موقع در اومدنـ،فهمیدمـ درستـ نکرده بودمـ تو پریز
با همونـ یکـ درصد از خونه دراومدیمـ،اینـ درحالی بود که دلمـ میخواستـ از اونجا عکس بگیرمـ
هر فرصتی پیش میومد،شروع میکردیمـ به شارژ کردنش با چیزای مختلفــ
پریز دمـ در خونه: 2%
برق ماشین : 4%
پریز مسجد: 17%
خلاصه،از بهترینـ شبای تابستونمـ بود که در کنار مادر و خواهرامـ خوش گذروندیمـ
دیشبــ اووووج عکسای هنری منـ بود!!!!
دیــــروز نوشـــتــ1:
منـ و گلمـــ
http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/628/1882243/hijab.jpg
موضوع: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،
نویسنده : FatemeKyu
تاریخ : یکشنبه 4 تیر 1396 11:21 ب.ظ
منـ بودمـ و همونـ اتاقـ ،
منـ بودمـ و همونـ قرآنـ،
منـ و همونـ حســ نزدیکی،
صدای خودمـ رو میشنومــ: «هَــذا مِنـ فَـضلـِ رَبـّی »
دلمـ میخــواد از تمامـ وجود داد بزنمـ،
خــــــــــــدایا شکـــــــــرتــ که خواستـــــی منــمـ حافظـــ باشمـــ
حافظ کل نیستمـ،اما امید دارمـ حافظ کل بشمـ
دیـــروز حفظ سوره اسراء رو که به خاطر امتحاناتـ کلی عقبــ افتاده بود،تمومـ کردمـ
حالا فقط دلمـ میخواد سریع برمـ جلو،برمـ و ببینمـ خـدا تو سوره کهفــ چی میخواد بهمـ بگه
مادرمـ میخواستــ بخوابه،
اما انگار عالمـ و آدمـ دستـ به یکی کرده بودنـ نذارنـ بخوابه!
برادرزاده هامـ طبقه بالا که می دونـ،سقفــ اتاق میلرزه،
بعد رفع کردنـ اونـ،تلفنـ زنگــ میخوره
بعــدمـ یه صدا شبیه صدای موش تو اتاق مادرمو از خوابــ بیدار میکنه
با اینکه میدونستیمـ امکانـ نداره تو اینـ خونه موش پیدا بشه،
تمامـ اتاقو ریختیمـ به همـ و تمیز کردیمـ،
آخـــرشمـ فهمیدیمـ موش نبود،صدا از نورگیر اتاق میومد،
یه گنجشکـــ کوچیکــ از پشتــ بومـ افتاده بود اونجا و جیکــ جیکــ میکرد
باز اینـ گنجشکــ کوچیکــ دستش درد نکنه باعث شد یه تکونی به اتاق بدیمـ!
دیــــروز نوشـــتــ1:
خــدای منــ
زندگیمــ را به خودتــ گره بزنــ
گره کـــــور
موضوع: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،
نویسنده : FatemeKyu
تاریخ : شنبه 3 تیر 1396 06:19 ب.ظ
خونمونـ مثل همیشه نبود،
سرد بود،
پر از تکه های یخ بود،
میدونستمـ اگه دلـ مادرمو بشکوننـ،خورشید دیگه به خونمونـ نخواهد تابیــد
کل روز،نه کسی وارد خونه شد نه کسی خارج،
دیگــه صدای خنده ی بچه ها به گوش نمی رسید
همیشه دلمـ میخواستــ وقتی درس دارمـ هیچکی مزاحمـ نشه،
اما مزاحمـ زیاد بود
دلمـ میخواستــ وقتی مدارس تعطیله و اوقاتـ فراغتمـ مونده رو دستمـ،خونه پر از مهمونـ بشه،
دلمـ میخواستــ تو تعطیلاتـ تو خونه نمینشستمـ،می رفتیمـ بیرونـ،
اما انگار کسی اومدنی نبود،کسی بردنی نبود
منـ هنوز جوونمـ،اما خنگــ نیستمـ
میفهممـ وقتی حرفی تو خونواده زده میشه،یا کینه ای درستـ میشه،میفهممـ
اما به روی خودمـ نمیارمـ،حتی ترسیدمـ از اینکه به مادرمـ بگمـ بریمـ بیرونـ،ترسیدمـ بفهمه چقد ناراحتمـ
شبـ اینـ بغض،اینـ مهمونـ ناخوانده،به جای اینکه راه گلومو ببنده،رو قلبمـ نشسته بود
درستـ روی قلبمـ،هنوز حسش میکنمـ،چیزیه که ازش اینطوریـ تعبیر میشه:
دلمـ گرفته
دلتنگــ شدمـ
دلمـ میخواد رها شمـ
دیــــروز نوشـــتــ1:
خیلی دلتنگــ شده امــ
اما نمیدانمـ «خیلی» را چگونه بنویسمـ
که «خیلی» خوانده شود...
موضوع: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،
نویسنده : FatemeKyu
تاریخ : جمعه 2 تیر 1396 02:54 ب.ظ
روز آخر جلسه قرآنـ بود
یعنی دیگــه هر روز صبحـ با هول ساعتــ 10:30 بیدار نخواهیمـ شد
یعنی دیگــه هر روز صبحـ برای خوندنـ دو جزء قرآنـ به اونـ خونه نخواهیمـ رفتـ
یعنی دیگه صوتـ قشنگــ قرآنـ مادرمـ تو فضا نخواهد پیچیـد
یعنی دیگه اونـ چهــره های نورانی رو نخواهیمـ دید
اینـ لحظاتـ رو شاید سالـ بعــد دوباره تجربه کنیمـ...
مثل هر سالـ،
مادرمـ اول ماه مبارکــ،وعده میده که هفته ای یه بار افطار مهمونـ حضرتـ معصومه(س) هستیمـ
دو سه بارمـ میریمـ رستورانـ
اما تو اینـ یه ماهی که رو به تمومیه،فقط روز اولشو مهمونـ حضرتـ معصومه(س) شدیمـ،
رستورانـ همـ که کلاااااا نرفتیمـ!
منـ در عجبمـ،چرا تو کل ماه رمضونـ فقط دو بار دعوتـ شدیمـ؟
اونا همـ که یکیش فاطمه ساداتـ خودمونـ بود،یکیش یکی از دوستای مادرمـ!
فامیلا کجان؟ چرا اعضای خونواده ما رو دعوتـ نمیکنن؟
ده ساله مادرمـ هر جمعه خونه داداشمو دعوتـ میکنه،زن داداشمـ یه بار ما رو تو اینـ ماه رمضونا دعوتـ نکرد!!
به نظرتونـ مشکل کجاستـ؟ مهمونیای قدیما کجا رفتن؟ انقدر مردمـ تنبل شدنـ؟!
پاسخ به اینـ سوالاتـ،امشبـ،ساعتـ 22:30 از شبکه دو سیما!!
دیــــروز نوشـــتــ1:
در زندگی منــ اتفاق هایی همیشه می افتند
حتی وقتی دستشانـ را میگیرمــ
دلتــ برای منــ نسوزد ؛
من عادتــ کرده امــ که همیشه دستی چوبــ لای چرخ آرزوهایمــ بگذارد . . .
موضوع: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،
نویسنده : FatemeKyu
تاریخ : پنجشنبه 1 تیر 1396 02:12 ب.ظ
-مهدیــه رفتــه کربلا،
تا ظهــر سامرا بود
اما هنـــوز شهید نشده
-ما تو قمیمـ
داعش تصمیمـ گرفته بیاد قمــ
اما هنــوز شهید نشدیمـ
-واژه ی "شهــادتــ" قبلا برامـ یه چیز مبهمـ بود
الان تنها حسی که نسبتــ بهش دارمـ اینه که خیلی بهش نزدیکمـ
یه چیزی ته دلمـ میگه: مال خودته!
اینـ حس از سه سال پیش اومد طرفمـ
زمانی که داشتمـ به اینـ فکر میکردمـ که چطور میتونمـ شهید بشمـ؟
منـ که نمیتونمـ سرباز باشمـ،برمـ سوریه...
چرا پلیس نشمـ؟!!!!!
-مادرمـ میگه سختــه؛پلیسی سخته
میگمـ همه ی شغلا سختنـ
میگه یه اولویتــ دیگه بذار
میگمـ منـ همینو میخوامـ
-نوشته بود: با کسانی که مخالفــ هدفــ شما هستند همنشینی نکنید
اگر مجبورید،هدفتانـ را با آنانـ در میانـ نگذارید
به خاطر همینه که ، نمیگمـ چرا میخوامـ پلیس بشمـ...
دیــــروز نوشـــتــ1:
حواسمونـ هستــ یا نه؟
اگـــه شهید نشیمـ،میمیریمـ...
دیــــروز نوشـــتــ2:
آقای کشکولی گفتــ:
برای شهید شدنـ
برای مادر شهید شدنـ
باید زندگی مجاهدانه داشتــ
خبــ منـ اگه شهید نشدمـ،مادر شهید که میشمـ :)
موضوع: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،
نویسنده : FatemeKyu
تاریخ : چهارشنبه 31 خرداد 1396 07:49 ب.ظ
دیدی بعضی وقتــا خیییییلی خوشحالی،
خییییییلی ذوق داریــ،
اما استرس زیااااااد قاتیشه و دلتـ میخواد اون موقع دیرتر برسه؟!!
حتی مادرممـ استرس گرفته بود که نکنه پنجـ دقیقه دیرتر یا زودتر برسیمـ!
فاطمه ساداتــ بود،خودش بود با تل خوشگلی که دورش گلای کوچولو چسبیده بود
فاطمه ساداتــ بود با تمامـ شیرینیاش و مهربونیاش
فاطمه ساداتــ بود و مادری که تمامـ فضیلتـهای اخلاقی رو به دخترش یاد داده
فاطمه ساداتــ بود و خواهرای بانمکش
افطار کردیمـ،از ظاهر سفره مشخص بود خییییییلی زحمتـ کشیدنـ.
با خودمـ گفتمـ یادمـ باشه فاطمه ساداتـ اومد خونمونـ پدرشو دربیارمـ!
مزاحمـ فاطمه زهرا شدیمـ و صدای بع بع و عرعر براش فرستادیمـ
مادر فاطمه ساداتــ گفتــ:شما نوجوونا حتی وقتی که دور همـ جمع میشید قصد ندارید موبایلو بذارید کنار،حتما باید با یکی دیگه تونـ چتــ کنید!
راستــ میگفتــ،چه مرضی بود؟نمیدونمـ!
اونـ شبــ،تا سه نصفه شبــ خونه دوستمـ موندیمـ،شیش ساعتــ بود اما اندازه 45 دقیقه واسمـ تمومـ شد.
وقتــ سختــ و طاقتــ فرسای خــداحافظی رو یادمـ نمیاد،
چونـ تو اینـ شوکــ مونده بودمـ که واقعا 6 ساعتــ گذشتــ؟!!
دیــــروز نوشـــتــ1:
نیستــ بر لوح دلمـ جز الفــ قامتــ دوستــ
چه کنمــ حرفـــ دگر یاد نداد استــــــادمــ

دیــــروز نوشـــتــ2:
http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/628/1882243/Picture1.jpg
موضوع: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،
نویسنده : FatemeKyu
تاریخ : سه شنبه 30 خرداد 1396 04:12 ب.ظ
دوباره حیاط قشنگــ جامعه الزهــرا
دوباره سکوتــ کتابخــونه
برای گرفتنـ کارنامه به مدرسه مونـ رفتیمـ
معدلمـ از معدلــ ترمـ اول بالاتر بود،خلافــ تصورمــ!
همونـ چیزی که دوستـ داشتمو خــدا بهمـ داد بالاخــره.
همیشه دوستــ داشتمـ معدلمـ بالای 19.90  باشه.
و شد...
با کارنامه معدلـ 19.91 از مدرسه زدیمـ بیرونـ.
به خاطر کار تحقیقی که مدرسه داده و ازمونـ خواسته تا دو هفته بعد ماه رمضونـ تحویلش بدیمـ،
رفتیمـ کتابخــونه جامعه الزهــرا و تا ساعتــ دو و ربع ظهر اونجا درحال نوشتنـ بودیمـ.
نمیدونمـ میتونمـ سر وقتــ تمومش کنمـ یا نه،
اما میدونمـ خـــدا باز بهمـ کمکــ خواهد کرد...
فاطمه ساداتــ.هـ رو تو کتابخـونه دیدیمـ،و خیلی از بچـه ها و همکلاسیای دیگه.
قسمتــ حرص آورش اینـ که خواهرمـ و فاطمه ساداتــ همش نشسته بودنـ با موبایلمـ ور میرفتنـ.
یهــو صدای عجیبــ غریبش سکوتــ کتابخــونه رو میشکستـ
یهــو اونـ دوتا میزدنـ زیر خنـــده
اصلنـ یه وضعی بود...
تو اونـ اوج گرما تنهــایی برگشتیمـ خونه.دیگه کاری نمونده بود جز اینکه:
هدیه فاطمه ساداتــ.ح و خواهراشو کادو کنیمـ...
دیــــروز نوشـــتــ1:
خـــدای منــ
کمکمــ کنــ
پیمــانی که در طوفانـ با تو بستــه امـ را
در آرامش فراموش نکنــمـ
موضوع: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،
نویسنده : FatemeKyu
تاریخ : دوشنبه 29 خرداد 1396 03:54 ب.ظ
ناراحتــ میشمـ وقتی میبینمـ مادرمـ حرص میخوره،
اینـ روزا احساس میکنمـ هیچی تو خونوادمونـ نرمالـ نیستــ،
شاید ... شاید بتونمـ بگمـ یه حس کدورتــ یا چشمـ و همـ چشمی یا...
شایدمـ اینـ نباشه...
خلاصه بگمـ مادرمـ از کارای داداشامـ داره خسته میشه!!
تو کاراشونـ دخالتــ نمیکنه،از اینـ مادرایی نیستــ که بخواد همش پند و نصیحتــ تحویل بچه هاش بده،
اما به جاش میشینه یه گوشه،هی میریزه تو خودش،هی ناراحتــ میشه،هی حرص میخوره.
بالاخــره برادرزاده جدیدمـ، یوسفــ رو اوردنـ خونمونـ.
ما همـ کلیییییییییی هدیه به خودش و داداش بزرگش علی دادیمـ.
من و خواهردوقلومـ واسه علی جورچینـ لباس خریده بودیمـ،
واسه یوسفــ یه پیش بند!!
به زن داداشمـ گفتمـ ببخشید کوچولوه.
گفتــ نه اتفاقا خیلیمـ کاربردیه... :)
دیــــروز نوشـــتــ1:
مــادر یگــانه داوریستــ
که بعــد از خـــــدا
گناه ما هرچـه که باشد
می بخشــــــــــــــد
موضوع: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،
نویسنده : FatemeKyu
تاریخ : یکشنبه 28 خرداد 1396 01:15 ب.ظ
با صـــدای بچه های خواهرمـ بیــدار شدمـ.
واقعــا لازمه که یه کلیپــ در اینـ مورد بسازمـ جاودانه بمونه!!
دیـــروز یه سوالی ذهنمو مشغولـ کرد،
واقعا چـــرا انقــدر از داداش علی دورمــ؟!
همه با داداشاشونـ گرمـ میگیرنـ،با همـ حرفــ میزننـ،میرنـ بیرونـ،کمکــ میگیرنـ...
اما منـ...
داداشمو از سه متریــ میبینمـ،دستــ و پامـ میلرزه.
فکر میکنمـ،میبینمـ همش تقصیــر منـ نیستــ،
داداشمـ اصلا باهامـ صحبتــ نمیکنه،وقتی صحبتــ میکنه که منـ چیزی خواسته باشمـ یا سوالی کرده باشمـ،
اونمـ خیلی سنگینـ جوابمو میده و تمومـ میشه.
موبایل جدیدمو دادمـ دستش گفتمـ میشه اینترنتـ اینو وصل کنی؟
خیلی ترسناکــ گفتــ: برا چی؟!
سعی کردمـ به خودمـ مسلط باشمـ تا لرزش دستــ و پامو نبینه،
گفتمـ: موبایل منـ و مریمه.
گرفتــ،وصل کرد و داد.
اینـ یخ زدنـ نوکــ انگشتای دستمـ چنــدینـ ساله که نه موقع دیدنـ فیلمـ ترسناکــ،
بلکه موقع دیدنـ داداشمـ گریبانـ گیرمه...
دیــــروز نوشـــتــ1:
بزرگتــرینـ اشتباهی که ما میکنیــمـ...
اینستــ که همــواره در ترس هستیمـ...
که شاید اینـ ســــردی حاصل یکــ اشتباه ناخواستــه از خودمانـ بوده...
شاید یکــ اشتباه مرتکبــ شدیمـ...
موضوع: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،
نویسنده : FatemeKyu
تاریخ : شنبه 27 خرداد 1396 06:44 ب.ظ
هیییییییییییییی
میگذره...
هنوز نتونستمـ کار جالبــ و معینی برای تابستونمـ پیدا کنمـ،
بیخیــالـ کلاس زبانـ کره ای همـ شدمـ،میخوامـ پولشو نگه دارمـ برمـ باهاش کفش بخرمــ D:
داداشامـ چشمـ و همـ چشمی دارنـ انگار،
اینـ یکی میره ماشین میگیره،(پراید)
اونـ یکی میره بالاترشو میگیره،(سمند)
اینـ یکی دوباره میره بالاتر میگیره،(رانا)
اونـ یکی همـ میره عوض میکنه،(پژو پارس)
اینـ یکی دستــ میذاره رو بالاتر،(پژو 206 )
اونـ یکی میره اتوماتیکــ میگیره،(سیمبل)
در اینـ مرحله قرار داریمـ که "اینـ یکی" کارشو انجامـ بده!!
دیـــروز مقدماتشو انجامـ داد،ماشین نازنینشو فروختــ اینـ بی وفا !!
دوباره تو حسینیه مونـ روضه گذاشتیمـ،
منتها اینـ دفعه کمرمـ داشتــ از وسط نصفــ میشد به خاطر دیروزش،
غذاها و موزا رو همـ جابه جا کردمـ،دیگه دقیقا از وسط نصفــ شد!!
بقیه کارای روضه رو به دیگرانـ موکول کردمـ،آخ که نبود منـ چقدر براشونـ سنگینـ بود!!
دیــــروز نوشـــتــ1:
مثل عصا باش هزار بار
زمین بخور اما اجازه نده
اونی که بهت تکیه داده حتی
یه بار هم زمین بخوره!
دیــــروز نوشـــتــ2:
خواهر و مامانمـ سعی میکنن جلوی کار داداشمو بگیرنـ،
من کاملا با این کار داداشامـ موافقمـ،
به نظرمـ اینکه مردا دوستـ دارنـ به عنوان ماشین،یه ماشین اتوماتیکـ و شیکـ داشته باشنـ،
مثل اینه که زنا دوستـ دارنـ به عنوان کفش،یه کفش پاشنه بلند و شیکــ داشته باشنـ!
خبــ یکمــ درکـــ کنیـــد!
موضوع: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،
نویسنده : FatemeKyu
تاریخ : جمعه 26 خرداد 1396 02:04 ب.ظ
با اینکــه چنـدینـ ساله تو حسینیه مونـ روضه میذاریمـ،
اما هنوز واسه مادرمـ و داداشمـ عادی نشده و هنوز از سه روز قبل استرس میگیرنـ
طوریــ که یه بار اینـ عصبانی میشه سر اونـ داد میزنه
یه بار اونـ عصبانی میشه سر اینـ داد میزنه
روانشناس خونواده همـ پردیسانـ بود،دیر به دادشونـ رسید!
روانشناس خونواده ی ما...
خواهر بزرگــمه
همـ رشته اش روانشناسی بوده،همـ کلا اهل نصیحتــ و پند و انتقاد و نظره
پنجشنبه ها روزیه که زن داداشمـ (طبقه بالای خونمونـ) میره به خونه پدرش سر میزنه.
داداشممـ سرکــاره همیشه
شارژ موبایل جدیدمونـ تمومـ شده بود،مجبور شدمـ مجددا به خونه داداش برمـ و شارژ بدزدمـ.
از شانس بوقمـ،داداشمـ اومد خونه استراحتــ کنه.
تو اتاق بودمـ،صدای سلامـ شنیدمـ.مادرمـ و داداشمـ به همـ سلامـ کردنـ و یکمـ سکوتــ شد.
یهــــــو داداشمـ شروعـ کرد فحش دادنـ: این بیشعـــور کی بوده که...
تا اینجای جمله که رسید،تو دلمـ گفتمـ: یا اباالفضل،الانـ میگه اینـ بیشعور کی بوده که شارژر منو دزدیده؟!
پریدمـ تو هال.و اینجا بود که جمله کامل شد: این بیشعــور کی بوده که دیشبــ ساعتــ یکــ در خونه رو زد منو از خوابــ بیدار کرد؟!
نفس عمیقی کشیدمـ...دیشبــ یکی در خونه رو زده بود شربتــ فیمتو میفروختــ!
گفتمـ شاید بد نباشه حقیقتــ شارژر رو همـ یه باره به داداش بگمـ.
امــا وقتی بهش گفتمـ،اصلا توجه نکرد...
یعنی تمامـ استرس و ترسمـ بر باد هوا بود؟!!!!!!!!
دیــــروز نوشـــتــ1:
کسی نمیدانــد بعضی از انسانهــا برای اینکــه نرمالــ به نظر بیاینـد،
چـــه انــرژی زیـــادیــ مصرفــ میکننـــد
موضوع: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،
نویسنده : FatemeKyu
تاریخ : پنجشنبه 25 خرداد 1396 01:38 ب.ظ
دیــروز یه تغییـــر اساسی برای منـ و خواهرمـ پیش اومد
چیزی که تو خونوادمونـ ملاکــ داشتنش،بزرگــ شدنه.
از خوابــ بیــدار شدیمـ که بریمـ جلسه قرآنـ،
یه موبایل به اسمـ "موبایل فاطمه و مریمـ" روی اوپن آشپزخونه بود!
داداش محمد برای زن داداشمـ موبایل جدید خریده بود،به خاطر همینـ موبایل قبلیشو داد به ما.
اتفاقا خیلیمـ سالمـ بود،هر کی میدید فکر میکرد نوه.
اپل بود...!!!!!!!!!!!
تمامـ اونـ روز رو تو اینـ فکر بودمـ که چطوریــ با ios کنار بیامـ،
منـ معتاد اندروید بودمـ نه آی او اس...
باید تمــامـ سایتا رو زیر و رو کنیمـ تا برنامه ای که میخوایمـ پیدا کنیمـ،
تازه، شارژرمـ نداشتـ،داداش محمد گفتــ تا براش بخرمـ،از شارژر داداش علی(طبقه بالا)استفاده کنید
و منـ با عملیاتــی سختــ و حیاتی شارژر رو دزدیدمـ و اوردمـ موبایلو تا خرخره شارژ کردمـ!
اما باز دمـ داداشمـ گرمـ،قولش قوله.
همـ شونزده سالمونه،همـ دو روزه مدارس تعطیلـ شده.
آخه اینـ وعده ای بود که همش میگفتنـ شونزده سالتونـ که شد،تعطیلاتــ شروعـ شد،موبایل میدیمـ بهتونـ.
فاطمه ساداتـ بالاخــره تصمیمـ نهایی خودشو گرفتــ،سه شنبه...
سه شنبــــهههههههه بیـــــــــــــــــــــا !!
دیــــروز نوشـــتــ1:
هشـــــدار هشـــــدار
به دستــور آبجی مریمـ،خواهر دوقلومـ
اینـ پستــ خیلی مهمه!
باید بمونه واسه زمانی که کسانی که قبول نمیکردنـ ما موبایل داشته باشیمـ،دستـ بچه ی ده دوازده سالشونـ موبایل میدنـ.
بعــدشمـ که بهشونـ میگیمـ:شما که گفتید شونزده سال به بعد،چی شد؟
میگن:واسه شما همـ زود خریدیمـ
ما همـ اینـ پستو میاریمـ میگیمـ: اینـ تاریخـ بود، اینـ سنـ، دستـ دومـ، مشترکــ!
موضوع: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،
نویسنده : FatemeKyu
تاریخ : چهارشنبه 24 خرداد 1396 02:18 ب.ظ
"فاطمه ساداتــ.حـ" گفتــه یه قرار بذاریمـ همو ببینیمـ
اینـ وعــده ایه که وسط امتحاناتــ به همـ میدادیمـ تا سختیِ امتحاناتــ یادمونـ بره
میگفتیمـ: امتحاناتــ تمومـ شه،میترکونیممممممممـ!
اما چیزی که سختــه،هماهنگــ کردنه!!!!
وااااااااااااای
یعنی پدرمو دراورد،
تاریخ رو تعیینـ میکنیمـ،مکانــ خرابــ میشه
مکانـ رو تعیینـ میکنیمـ،ساعتــ خرابــ میشه
از اینـ لحاظ اذیتــ میشمـ که دلمـ میخواد خیلی زود همو ببینیمـ اما اینـ برنامه لعنتی درستــ نمیشه!
فاطمه ساداتــ میگه باید ایندفعه دیفرنتــ باشه...
شبــ قدر اولـ بود،
با خواهرامـ و مادرمـ رفتیمـ خونه یکی از آشناها و احیا گرفتیمـ
موقع قرآنـ سر گرفتنـ،از زیر چادر و پشتــ پرده ی اشکــ دیدمـ،
دوقلوهای سه ساله ی خواهرممـ قرآن(البته مفاتیح الجنان)گرفتنـ رو سرشونـ و دارنـ ادای مارو درمیارنـ!!
دیــــروز نوشـــتــ1:
یه سری خاطره هستــ
که چنــد دقیقه بیشتــر نیستــ
اما زورشونـ از یه عمر زندگی بیشتــره
دیــــروز نوشـــتــ2:
مشتاقمـ ببینمتــ
عشقولیِ مننننننننننننننننن
موضوع: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،
نویسنده : FatemeKyu
تاریخ : سه شنبه 23 خرداد 1396 06:55 ب.ظ
صد و پنجاه و سومینـ روز مدارســ...
آخرینـ روز مدارســ...
دلمـ براتــ تنگــ میشه از صبحـ بیـدار شدنا
دلمـ براتــ تنگــ میشه خوابالودگی زنگــ اخلاق
دلمـ براتــ تنگــ میشه کوچه های عزای مدرسه
دلمـ براتــ تنگــ میشه جشنای شــاد ولادتـــ
دلمـ براتــ تنگــ میشه نماز جماعتــ با گریه
دلمـ براتــ تنگــ میشه استرسای بیخـــودی
دلمـ براتــ تنگــ میشه موفق باشیدهای آخر ورقه امتحانـ
دلمـ براتــ تنگــ میشه ترس و لرز دمـ دفتر
دلمـ براتــ تنگــ میشه دخترمـ بفرما کلاسِ خانمـ موسوی
دلمـ براتــ تنگــ میشه برو جلو اینجا حواستـ پرتــ میشه ی.همانـ
دلمـ براتــ تنگــ میشه اتاق مشاوره ای که یه بارمـ رنگتو ندیدمـ
دلمـ براتــ تنگــ میشه راه مدرسه تا ورزشگاه
دلمـ براتــ تنگــ میشه کتابخــونه ای که بیشتر شبیه خوابگاه میمونی
دلمـ براتــ تنگــ میشه کلاس طیباتــ و مومناتـ و صابراتــ و صالحاتــ و خاشعاتــ و محسناتــ و ذاکراتــ و ساجداتــ و...
دلمـ برا همتونـ تنگــ میشه ، کاش میشد اونایی که دلمـ میخواستـ با خودمـ میبردمـ تعطیلاتــ...
مدرسه معــارفــ هدی ... تو منو یاد عشقمـ خـــدا میندازیـــ ، باهامـ بیا...
دیــــروز نوشـــتــ1:
عاشقتــــ هر ڪس شده
لـڪنتـــ گرفتـہ طفلـڪے...
من ولی، عا...، عاشقـتــــ
اصلا و..ولــش ڪن بے..بےخیال

موضوع: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،
نویسنده : FatemeKyu
تاریخ : دوشنبه 22 خرداد 1396 01:59 ب.ظ
از بس درس خوندمـ دیگــه آخراش زده بود به سرمـ
شبـ بعد افطار،من و خواهرمـ تو خونه تنها بودیمـ.
مدامـ میخــوردمـ و میخــوردمـ و میخــوردمـ!
خواهرمـ تعجبـ کرده بود،
آخه منـ همیشه انقدر نمیخوردمـ!
حتی انقدر دیوونه شده بودیمـ،زنگـ زدیمـ 110.
گفتــ اپراتور 36  ؛ یهو قطع کردیمـ!!!!!
آخرینـ شبی بود که با استرس میخــوابیدیمـ
آخرینـ شبی بود که کتابـ به دستـ همه جا میرفتیمـ
آخرینـ شبی بود که تلویزیونـ خاموش میموند
آخرینـ شبی بود که از تفریحــاتـ موردعلاقه مونـ محرومـ میشدیمـ
آخرینـ شبــ بیخــــــود
و شبی که مطمئنمـ چند هفته دیگه دلمـ براش تنگــ میشه...
دیــــروز نوشـــتــ1:
من نمیخوامـ برمـ خونه غصه هامـ زیاد باشه
میخـــوامـ همه ی دغــدغمـ  فقط امتحانـ باشه
تو اونـ روزای کودکی غصه ی ما نمره بود
مثـ اینـ روزای بیخودی که دلـ نشکسته بود
کودکـــی دریــای شــــــادی بود  و بــس
اما حالا زندگی یه خونه ی خرابــ شدس...

موضوع: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،
نویسنده : FatemeKyu
تاریخ : یکشنبه 21 خرداد 1396 02:15 ب.ظ
صد و پنجاه و دومینـ روز مدارسـ...
نوشته بود:
یکــ انشا از روش جانشین سازی با موضوع دلخــواه بنویسید.
خیلی فکر کردمـ ، وقتـ نداشتمـ باید سریعتر می نوشتمـ؛
تا یه فکریـ تو ذهنمـ جرقه زد...
ردخـــــور نداره. حتی مصحح امتحان همـ نمیتونه به اینـ انشا نمره نده!
موضوع: زائرانـ امامـ رضــا(علیه السلامـ)           "از زبانـ چلچراغ حرمـ"
راستی مادرمـ بهمونـ قول داده امسال میلاد امامـ رضا(ع) ببرتمونـ پابوسی آقا...
خیلی مونده و من نمیدونمـ چطور میتونمـ تا اون موقع دوومـ بیارمـ!
دیــــروز نوشـــتــ1:
سالی یکبـار قسمتمـ بوده
برسمـ خدمتــ شما مشهـد
هر زمانـ یاد جدتانـ کردمـ
رفته امـ جای کربلا مشهد
موضوع: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،
نویسنده : FatemeKyu
تاریخ : شنبه 20 خرداد 1396 01:28 ب.ظ
هیچــی درسـ نخوندمـ
ذوقـ و شوقـ لحظه ای رو داشتمـ که برادرزاده ی جدیدمـ یوسفــ رو در بغل بگیرمـ
شبــ رفتیمــ...
یه نوزاد سه روزه کوچولوی خوشگل کوچولو باز تاکید میکنمـ کوچولو و باز تاکید میکنمـ کوچولو!
از قبل با همه اتمامـ حجتــ کرده بودمـ که آدمـ حسابمـ کننـ و نه اینکه فقط اونا نوزادو بغل بگیرنـ ببیننش،
منمـ ناسلامتی عــّمه ی بچــمـ!
بالاخـــره گرفتمش،
کمی سختــ بود، به قول مادربزرگش: تو دستــ لیز میخوره!
منـ و خواهر دوقلومـ کلی باهاش عکس گرفتیمـ،
چقدر خوبـ که قابلیتــ عمه شدنـ دارمـ،
البته اگه بعـــدا فحش نخورمـ!

دیــــروز نوشـــتــ1:
یوسفــ و عمه هاش همینـ حالا یهویی!
http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/628/1882243/Y.jpg
موضوع: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،
نویسنده : FatemeKyu
تاریخ : جمعه 19 خرداد 1396 02:06 ب.ظ
صد و پنجاه و یکمینـ روز مدارسـ...
خیلی امتحانـ رو خوبــ ندادمـ،منطق بود
از دوستامـ و همینطور خواهرمـ خواستمـ به جای وقتـ تلفـ کردنـ تو حیاط مدرسه،بریمـ بیرونـ تو جامعه الزهرا بگردیمـ،حال و هوامونـ عوض شه،یه مزار شهــدا بریمـ،یه کتابخــونه بریمـ...
اما بهمـ توجه نکردنـ و گرمـ صبحتای بیخــود شدنـ
کیفــ به دوش ، چادر به سر ، زدمـ تنهایی بیرونـ
مزار شهـــدا مثل همیشه پر طلبه بود،
ایستاده سلامـ دادمـ و دنبالـ یه نیمکتــ زیر سایه و دنجـ گشتمـ
نیمکتی که بتونمـ تو خلوتــ خودمـ به زندگیمـ فکر کنمـ،
به رویاهامـ،
به هدفمـ،
به موقعیتمـ...
فکر میکنمـ منـ خیلی از لحاظ خودشناسی ضعیفمـ
باید خودمو بیشتــر بشناسمـ
دیــــروز نوشـــتــ1:
قالـ رسولـ الله(صلی الله علیه و آله و سلمـ):
مَنـ عَرَفَـــ نَفسَـــهُ فَقــد عَرَفَـــ رَبـَّهُ
موضوع: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،
نویسنده : FatemeKyu
تاریخ : پنجشنبه 18 خرداد 1396 11:04 ق.ظ
امنیتــ رو از ما نگیــرید
ما مستحق امنیتــ هستیمـ...
امنیتــ رو از ما نگیــرید
مـا بهش عادتـ کردیمـ...
امنیتــ رو از ما نگیــرید
امنیتــ همیشه متعلق به ما بوده...
امنیتــ رو از ما نگیــرید
مــا ایــرانی هستیمـ...
چی میشــه که نشستی داریــ با آسایش درس میخونی؛
یهـــو بهتــ خبر میدنـ تروریستــ اومده تو تهـــرانـ،تو پایتختــ کشورتـ
و تو ته دلتــ اولینـ چیزی که احساسش میکنی اینه: امیــــــد
نمیترسی چونـ میدونی هر کشوریــ همـ با اینـ چیزا بهمـ بریزه،
اونـ ایـــرانـ تو نیستــ ، ایـــرانـ تو خییییییییلی شجاع تر و پیشرفته تر از اینـ حرفاستــ
میشنویـ که چندینـ نفر شهــید شدنـ،
شهـــدا ، شهـــادتتونـ مبارکـــ ، کاش منمـ مثل شما به همچینـ سعادتی میرسیدمـ
بینـ اینـ خوفــ و رجا و کوله باریــ از اندوه گیـــر کردیــ
هیچی نمیتونه خوشحالتــ کنه،
مگــر اینکه بفهمی برادرزادتــ،پسر برادر عزیزتــ محمد،همون قدمـ نرسیده ای که واسه نامـ بردنـ اسمش چنانـ شوقی بهتــ میده که از دنیای غمـ رها میشی، یوسفــ، به دنیـــا اومد!
خوشـــگل عمــــه به دنیــــــــــا خوش اومـــدی
دیــــروز نوشـــتــ1:
ما باید برای "مرگــــ انسانیتـــ" عــزاداریــ کنیمــ...
دیــــروز نوشـــتــ2:
نوگل زیبــای تازه ای بود
که در دشتــ های مهـــربانی اینـ خانواده
شکفتــ
موضوع: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،
نویسنده : FatemeKyu
تاریخ : چهارشنبه 17 خرداد 1396 12:56 ب.ظ
صد و پنجاهمینـ روز مدارسـ...
تنها راه رفتنـ تو حیاط جامعــه الزهـــرا (س)،
بوییدنـ گلهـــای رز ،
دیدنـ اونـ همه زیبــایی که ناشی از چــادرهای مشکی رنگــ طلابــه ،
و هندزفریــ در گوش ، شنیدنـ صــدای سامی یوسفــ ،
آهنگـــ شفــاء ...
قشنگـــترینـ لحظه ایه که میتونمـ داشتــه باشمـ...
خــــداروشکر که آزادمـ
خـــداروشکر که سالممـ
خـــداروشکر که تو شهــر زیبایی چونـ قمـ هستمـ،
امنیتــ ... آرامش
خیلیــها آرزو دارنـ تو قمـ زندگی کننـ،چونـ اینجا کسی کار به کارتـ نداره
چونـ اینجا کسی به چادرتــ بی احترامـی نمیکنه
چونـ اینجا کسی به روحانیها و طلابــ فحش نمیده
اینجــا هرکی شغل محترمـ خودشو داره،هرکی میتونه آزادانه شغل و رشته شو انتخابــ کنه
دیــــروز نوشـــتــ1:
وقتی که زندگی منـ
هیچـ چیـــز نبود
هیچــ چیز به جز
تیکــ تاکــ ساعتــ دیواری
دریافتمـ
باید باید باید
دیوانه وار دوستـ بدارمـ
کسی را که مثل هیچکس نیستــ...!
موضوع: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،
نویسنده : FatemeKyu
تاریخ : سه شنبه 16 خرداد 1396 08:05 ب.ظ
داداش علی با خونواده رفتـــه بود مشهـــد
دیگــه صــدای کُشتی گرفتنـ «حسینـ» تو خونه نمی پیچیــد
دیگــه صــدای تفنگــ بازیــ «رضا» نبود
دیگــه صــدایی از ماشینـ و موتورهای «احمد» نمیومد
اینـ نشاط کودکــانه،چند روزی بود که تو خونه ی ما نبود،تا مثل همیشه سقفــ رو بلرزونه
و ما سرســـامـ بگیــریمـ
امــا تنـــد نرو
صــدای گله و ناله ی «فاطمه» میومد
صــدای جیغ «سارا»
و صــدای فحش های «اســرا» ...
بچــه های خواهرمو میگمـ!
خوبه که هیچوقتــ رهامونـ نمیکننـ،
منـ با خواهر برادرامـ به آرامش میرسمـ،
حتی اگــه فرداش امتحانـ سختی داشته باشمـ،
نمیتونمـ درسـ بخــونمـ،درسـ نمیخونمـ،
تا بتونمـ از اینـ فرصتــها استفاده کنمـ،
معلومـ نیستـ تا کی بتونیمـ اینطوریــ دور همـ جمعـ شیمـ...
دیــــروز نوشـــتــ1:
خــــــــــداوندا
اینـ کره خاکی را تو با عشقــ و مهـــربانی برای ما آفریدیــ
تا با عشقــ و مهـــربانی زندگی کنیمـ و عاشقتــ شویمـ...

موضوع: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،
نویسنده : FatemeKyu
تاریخ : دوشنبه 15 خرداد 1396 02:31 ب.ظ
تصمیمـ گرفته بودمـ تمــامـ وبلاگــامو حذفــ کنمـ جز وبلاگــهای مذهبی و شخصیمـ.
اما نمیدونمـ چــرا نمیتونستمـ یکی از وبلاگـارو حذفــ کنمـ،
بابتش زحمتــ کشیده بودمـ،ماه هــا بهش فکر کرده بودمـ...
وبلاگــی بود که یه رمــانـ توش نوشته بودمـ،
برامـ مثل افسانه بود ، باهاش نوجوونی کرده بودمـ،
با خودمـ گفتمـ شاید اگه یه بار دیگــه خودمـ بخونمش،دل ازش بکنمـ و حذفش کنمـ
80 فصل بود...
اسمش : تپش قلبــ یکـــ قهرمانـ
ژانر: جنایی،خانوادگی،عاشقانه
خوندمـ و خوندمـ و خوندمـ و...
چقــدر اشتباه توش رخـ داده بود، اشتباه تایپی، املایی، نگارشی...
خلاصه بالاخــره تونستمـ تا شبـ تمومش کنمـ و حالا که اومدمـ حذفش کنمـ،
دلمـ باز راضی نبود...
چشمامـ خسته شده بود،
مجبور شدمـ بخـــوابمـ و همه چی رو به فردا موکول کنمـ
دیــــروز نوشـــتــ1:
دلمـ گرفتــه
مثل هوای ابری شهـــری خاموش دلمـ تنگــ استــ
مثل آسمــانـ بی ستاره ی شبی زمستـــانی
حالـ دلمـ خوبــ نیستـــ ای آرامـ جانـ
لحظه لحظه های تنهــایی بیـا تا کمی با تو صحبتــ کنمـ
اینـ روزها ... خستــه و بی حوصــله امـ
دستـــمـ دلـ به دلـ نوشتنـ نمی دهــــــــــــــــد
ماننـــد قبل...

دیــــروز نوشـــتــ2:
2 برش از رمانمـ برای زمانی که اینـ رمانـ رو از بینـ بردمـ،
تو ادامه مطلبــ اینــ پستــ...
موضوع: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،
نویسنده : FatemeKyu
تاریخ : یکشنبه 14 خرداد 1396 02:20 ب.ظ
صد و چهلـ و نهمینـ روز مدارسـ...
تشنگـــــــــی
بدتـــــــــــــرینـ چیزیه که میتونه آدمو از پا بندازه
منـ نمیدونمــ تو کربــــلا چی گذشتــــه
امــــا میدونمــ منـ یکی ، طاقتــ اینـ همه تشنگــی رو ندارمـ
یه سالــ اومدیمـ امتحاناتو تو ماه رمضـــانـ بدیمــ،
نرسیده به وسطاش ، داریمــ هلاکـــ میشیمــ انگار...!!
خــــــــــوابــ
تنهــــــــــا پناهگـــاه تشنگـــیه
خوابیــــــــــدمـ اما به وقتـــ بیــداریــ،تشنه تر شدمــ!
خونـــواده همـ تو اینـ هیــر و ویــری هوس کردنـ نونـ داغـ کبابــ داغـ بگیــرنـ برنـ پارکــ
افطــــــــــــار
با اذانـ رسیدیمــ مسجــد ، نمــاز جماعتــو خوندیمـ و راهی بوستانـ علویــ شدیمـ.
همونــ آش و همونـ کاسه
خــــــــواهرزاده های دوقلو هیچوقتــ دستـ از اذیتــ کردنـ برنمیدارنـ،
و مـــا ویلونـ و سیلونـ به دنبالـ یه دستشویی نزدیکــ تو پارکـــ...
دیــــروز نوشـــتــ1:
ظهــــرهای رمضـــانـ ذکـــر حسینــ میگویمـ
بردنــ نامـ حسینــ وقتــ عطـــــش میچسبــــد
موضوع: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،
نویسنده : FatemeKyu
تاریخ : شنبه 13 خرداد 1396 07:50 ب.ظ
جمعه بود،
اما جمعه نبود،
یعنی هیچـ تشابهــی به جمعـه نداشتــ.
نه دعای ندبه ای بود،
نه نماز جمعه ای بود،
نه دعا جمعه ای بود،
نه ظهــور یـــــار...
نمیدونمـ دیگــه باید چکــار کنمـ تا بتونمـ به صورتــ تمامـ و کاملـ عشقمـ رو به مولا (عج) ابراز کنمـ،
اگـــه عشقی کاملـ باشه،خــــدا عاشقو به معشوقش میرسونه.
برامـ سختــه که همه چی رو ببینمـ و مولا (عج) رو نبینمـ!
برامـ سختــه که صدای همه رو میشنومـ و صدای مولا (عج) رو نشنومـ!
کـــــــــاش کر و کور میشدمـ و فقط دیده امـ به جمالـ مولا (عج) روشنـ میشد،
کـــــــــاش کر و کور میشدمـ و فقط گوش دلـ به صدای مولا (عج) میسپردمـ.
کـــــــــاش به اینـ اندازه ی کوچیکــ که میتونمـ جملاتــ جانسوز بگمـ،
به همینـ اندازه کوچیکــ میتونستمـ رو در رو با مولا (عج) حرفــ بزنمـ...
کاش دار فانی رو وداع میگفتمـ و با ظهــور مولا (عج) ، از قبر برای انجامـ وظیفه صــدا زده میشدمـ.
دیــــروز نوشـــتــ1:
دلایل بودنمـ را مرور میکنمـ هر روز
هر روز تعدادشانـ کمـ میشود
آخرین باریــ که شمردمشانـ
تنهــا یکـ دلیل برایمـ مانده بود
آنهمـ دیدنـ تو بود...

موضوع: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،
نویسنده : FatemeKyu
تاریخ : جمعه 12 خرداد 1396 01:44 ب.ظ
خواهرزادمـ پیش ماستــ،
مجبورش کردمـ اونمـ قرآنـ حفظ کنه تا تو ماه رمضونـ امسالـ همـ هدیه بگیره.
بالاخــره وقتش رسید،
سه تایی به محل تحویلـ سوره های حفظی رفتیمـ، شبانه، تنهــایی...
سوره ضحــی رو خوند،
سوره الحاقه رو خوندمـ،
اومدیمـ بیرونـ؛ ساعتــ چنده؟ فقط ده دقیقه تو نوبتــ بودیمـ،خیلی زوده که برگردیمـ خونه!
دلمـ تنگــ شده بود واسه اینـ شبانه از خونه بیرونـ زدنا...
رفتیمـ خونه خاله امـ،
چقـــــــدر خاله فاطممـ لاغر شده بود،از بس کار میکنه و روزه میگیره...
خـــدا بهش سلامتی بده...
دیگه باید برمیگشتیمـ خونه،وارد مغازه شدیمـ و هله هوله خریدیمـ،
بعدشمـ رفتیمـ خونه،یه فیلمـ حسابی،یه خوردنـ حسابی،یه جمع حسابی،جمع دختر و خاله هاش!
دیــــروز نوشـــتــ1:
کمـ نیستند شادی ها
حتی اگر بزرگــ نباشند
آنقــدر دستـ نیافتنی نیستند
که تو عمریستــ
کز کرده ای گوشه جهــانـ
و بر آسمانـ چوبـ خط میکشی به انتظار

موضوع: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،
تعداد کل صفحات : 14 1 2 3 4 5 6 7 ...
جستجو در وبلاگ
تازه ترین مطالب
نظرسنجی
به نظرتــ با توجه به خاطــراتمـ،منــ چجـور دختــریمــ...؟؟










ابزارک های وبلاگ

قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

لوگـوی اینــ وبلاگــ

دیـــــــروزهــایمـــــ...

کـد موســ

کد حرکت متن دنبال موس رنگ پس زمیــنه

من خوشبختمــ

منـ آبانیــــمـ


عکسها