http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/628/1882243/mahdi.jpg 
زندگے
سازِ دل استــ...
تو نوازنده این سازے
و بســ...
تواگر شاد زنے شاد شوے
گرچه باشے
چو قنارے به قفســ!
شاد بزنــ شاد شویــ...
و دراین شاد زدنــ شاد برقصـــ...

.:: وبلاگــــــ خاطراتـــــــ روزانـــــــه یه دختـــــــــر... ::.
.:: که عاشــــــــــــقــ زندگــــــــــیشه... ::.
.:: تازگیـــــــا دلـــــــــ از علاقــــه هاشـــــ کنــــــده... ::.
.:: هر اتفاقــــی که میفتــــــــه میگــــــــــــه... ::.
.:: خـــــــــــدایا...راضیمــــــــــ به رضـــــای تو... ::.




طبقه بندی: مدیــر دیــروزها،
برچسبــ ها: دیروزهایم،

تاریخ : سه شنبه 22 تیر 1395 | 07:30 ب.ظ | به قلمــ : fคtē๓ēh | در پاســخـ وبلاگمــ
روز هفتاد و هشتمـ مدرسه...
و دوباره بعد یه ماه شاگرد کلاس لبخندهای قند تو دلـ آبــ کنـ خانمـ ایزدی شدیمـ!
تو اینـ روزا،
همه چی خوبه،
فقط یه چیز سر جاش نیستــ،
اونمـ سلامتیه...
ولی نگفته بگذریمـ،
گرچه اینـ روزا جز درد، چیزی برای نوشتنـ ندارمـ...
اما میشه حتی کوله باری از درد رو پشتــ یه لبخند و یه «خوبمـ» پنهانـ کرد...
همچنانـ سرمـ تو کتابه،
کتابــ «نیمه دیگرمـ» به جای اینکه منو ترقیبــ به ازدواج بکنه،
داره بهمـ القا میکنه که واقعا مثلـ خیلیا تو اینـ سنـ آمادگی ازدواج رو ندارمـ.
چونـ نتونستمـ به سوالایی که طرح کرده بود پاسخ بدمـ و واقعا دچار پدیده نوکــ زبانی شدمـ،
دونستنـ چیزی که نمیدونمـ!
شاید بعضیا بگنـ: خبـ اینـ که مسلمه!
اما درباره اطرافیانمـ باید بگمـ همه همسنـ هامـ یا ازدواج کردنـ، یا در آستانه ازدواجنـ، یا بهش فکر میکننـ.
منمـ که خالـ جمعیتمـ!
دیــــروز نوشـــتــ1:
و همچنانـ
تو کنار منی نمیترسه دلمـ...



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسبــ ها: دیروزهایم،

تاریخ : دوشنبه 2 بهمن 1396 | 05:29 ب.ظ | به قلمــ : fคtē๓ēh | نظرات
روز هفتاد و هفتمـ مدرسه...
بارانا آمدی اما چقدر دیر آمدی!
بالاخره دی تمومـ نشد و ما تو آخرینـ روز دی ماه 1396، صدای شرشر نه،
صدای چک چک قطراتــ بارونـ رو تو حیاط مدرسه شنیدیمـ...!!
چه خدای مهربونی داریمـ، با وجود اینـ همه گناه و فساد،
تا مردمـ قمـ بعد نماز جمعه، نماز بارونـ خوندنـ، فرداش واسه قمیا بارونـ فرستاد.
خــــــــــــــــــدایا ممنونمـ، امیدوارمـ لیاقتــ سپاسگزاری داشته باشیمـ...
برخلافــ تصورمـ دیــروز تو مدرسه خیلی زود گذشتــ.
پر از خبرای خوش بود دیـــروز...
موتور اردوبری مدرسه راه افتاده، تو اینـ هفته قراره 2 تا اردو ببرنـ که متعاقبا اعلامـ میشود چیستــ!
یه اردوی مشهد همـ دارنـ که رفتنـ و نرفتنمونـ به طلبیدنـ آقا امامـ رضا(ع) بستگی داره.
حالا باید خودشیرینی کنمـ تا اسفند ماه ببینمـ امامـ رضا(ع) میطلبه یا نه...
پارسالـ به سلاح آخرمـ پناه بردمـ که تونستمـ راهی بشمـ، گریه!
معلما تو زنگــ خودشونـ نمراتــ امتحاناتمونو گفتنـ،
منـ تا آخر هفته آبــ میشمـ از استرس!
دیــــروز نوشـــتــ1:
باز بارانـ با صدای چکــ چکــ غمـ می خورد بر پشتــ شیشه...
می زند یکریزه بوسه قطره های خیس بارانـ روی اشکــ های گونه ی منـ...



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسبــ ها: دیروزهایم،

تاریخ : یکشنبه 1 بهمن 1396 | 07:13 ب.ظ | به قلمــ : fคtē๓ēh | نظرات
منـ و مامانـ و عمه خانومـ...
هوای خنکــ یه صبحـ جمعه زمستونی...
و یه حرمـ که خییییییلی دلمـ براش تنگــ شده بود...
تا رسیدیمـ حرمـ، دعا ندبه تمومـ شد، به قولـ عمه،
فقط به «یا ارحمـ الراحمینـ»ــش رسیدیمـ!
اما اشکالی نداشتــ، عمه و مامانـ که خودشونـ خوندنـ،
منمـ که به لطفــ mp3 عزیزمـ، با استاد فرهمند همراه شدمـ؛
چقدرمـ اینـ استاد عزیز سریع گریه آدمو در میارنـ!!
خلاصه...
عمه ساعتــ 16 عصر، رفتــ فرودگاه.
بعد از رفتنش به کویتــ، دلـ هممونـ حسابی گرفتــ
خیلی دوستش داشتمـ، اینـ چند روز با اینکه خونه خیلی شلوغ بود،
اما از بس وجود ماهش برامـ ارزشمنده، فقط اونو می دیدمـ.
دیگه هر روز با صدای «خرگووووووووووش»ــش بیدار نخواهمـ شد!
حالا باید روزشماری کنیمـ، معلومـ نیستــ دفعه بعد کی میاد ایرانـ...
آخرینـ ساعتهای تعطیلاتــ رو سپری میکردیمـ؛
فردایی داشتیمـ به نامـ: روز اولـ ترمـ دومـ!
کلی برای ترمـ جدید برنامه ریزی کرده بودمـ که باید عملی میشد...
دیــــروز نوشـــتــ1:
عمه جانـ، به توصیه اتــ عملـ خواهمـ کرد
زندگی امـ را برمبنایی قرار می دهمـ،
که تاوانش را تو ندهی!
امضا: برادرزاده اتــ ملقبــ به خرگوش!



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسبــ ها: دیروزهایم،

تاریخ : شنبه 30 دی 1396 | 04:50 ب.ظ | به قلمــ : fคtē๓ēh | نظرات
بعد از کلاس حفظ قرآنـ،
کاملا بیکـــار بودمـ.
اینـ یعنی یه پنجشنبه پر از بیکاری و وقتــ تلفــ کنی که اصلا دوستش نداشتمـ.
اما اولـ به لطفــ خدا بعدمـ به لطفــ خواهربزرگمـ،
یه رنگی به بومـ سفید پنجشنبه خورد!
رفتیمـ بقیع قمـ، جایی که پدرمـ اونجا خاکه.
منـ و آبجی کلـ قبرستونو دنبالـ یه بطری گشتیمـ که باهاش آبــ ببریمـ بریزیمـ روی قبر،
و میدونینـ که، جوینده یابنده استــ!!
ما معمولا خیلی کمـ می ایستیمـ بالا سر پدرمـ و تا از غرغرامونـ سرسامـ نگرفته، میریمـ.
اما عمه خانومـ دلـ نمی کند...
همیشه تو راه قبر پدرمـ تا قبر پدربزرگمـ، منـ و آبجی درباره دلتنگیامونـ نسبتــ به بابا به همـ میگیمـ،
همیشه همـ هر دومونـ فکر میکنیمـ خودمونـ بیشتر از بقیه از نبودش زجر میکشیمـ.
شبــ آیس پکــ سفارش دادیمـ و برامونـ با پیکــ اوردنـ،
ما همـ برا آیس پکامونـ «جانی و دلی ای دلـ و جانمـ همه تو» خوندیمـ!
بعدشمـ رفتیمـ عروسی!!
البته عروسی نبود، عقد بود اما تو تالار بود و خیلی شبیه عروسی بود.
منـ که گوشه تالار نشسته بودمـ و کتابــ میخوندمـ!

دیــــروز نوشـــتــ1:
دنیــــــا به وسعتــ قفسی تنگـــ می شود
وقتی دلتــ برای «پدر» تنگــــ می شود



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسبــ ها: دیروزهایم،

تاریخ : جمعه 29 دی 1396 | 10:07 ق.ظ | به قلمــ : fคtē๓ēh | نظرات
روز هفتاد و ششمـ مدرسه...
‎از خدا تشکر میکنمـ به خاطر همه چی.
‎دیــــروز فقط کافی بود صداش کنمـ، میومد کمکمـ.
‎وقتی آخرینـ امتحانـ ترمـ رو، یعنی فارسی، میدادمـ،
‎با ذکر «اللهُمَّـ ذَکِّرنی ما اَنسانیهُ الشَّیطانـ»، جوابـ سوالایی که یادمـ نمیومد رو بهمـ القا میکرد؛
‎امداد غیبی منـ از نوع الهیــه...!!
‎با خدا همه چی ممکنه، دیروز منـ به یکی از آرزوهامـ رسیدمـ.
‎کلاس تیراندازی ثبت نامـ کردمـ!!
‎شبــ خونمونـ روضه داشتیمـ،
‎زنـ داداشمـ سعی کرد منـ و خواهردوقلومـ رو متقاعد کنه حتما نباید همیشه رنگای تیره و مشکی بپوشیمـ،
‎و منـ سارافونـ آبی ملایممـ رو پوشیدمـ،
و یادمـ اومد که منـ عزادار نیستمـ!!، پس چرا همیشه ناخودآگاه مشکی میپوشمـ؟
دیـــروز باز چهره های آشنا،
ایندفعه به علاوه صداهای آشنا،
کاش میتونستمـ از همه ی اینا فرار کنمـ،
کاش میشد دیگه اونا رو ننویسمـ، یاد نکنمـ.
دیــــروز نوشـــتــ1:
هیچوقتــ نمی فهمی
چقدر قوی هستی...
تا وقتی که قوی بودنـ
تنها انتخابتـــ باشه!

دیــــروز نوشـــتــ2:
من در جستجوی تکه ای از آسمانـ هستمـ
که از انبوه اندیشه های «تو!» تهی باشد
دیــــروز نوشـــتــ
من در جستجوی تکه ای از آسمان هستم
که از انبوه اندیشه های پست تهی باشد
2



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسبــ ها: دیروزهایم،

تاریخ : پنجشنبه 28 دی 1396 | 05:12 ب.ظ | به قلمــ : fคtē๓ēh | نظرات
یه خونه ی شلوغـ،
با کلی مهمونـ،
و 8 تا بچه شیطونـ،
و یه عالمه درس...
شبــ آخرینـ امتحانمـ ولمونـ نمیکننـ!
همش تو ذهنمـ فکر میکردمـ که آیا همه همینـ شرایطو دارنـ،
یا فقط منـ دارمـ مظلومانه رفتار میکنمـ؟!
نمیدونمـ...
منـ فقط یه قسمتــ از دیروز رو دوستــ داشتمـ،
خاله هامـ...
خاله فاطمه برای قرائتـ قرآنـ نیاز به صوتــ استاد الحصری داشتــ،
اولـ میخواستمـ براش عینـ mp3 خودمـ بگیرمـ اما انگلیش بود!!!
با خواهرا و زنـ داداش قرار گذاشتیمـ به خاله بگیمـ یه قلمـ قاری قرآنـ 50 هزار تومنی سراغ داریمـ،
اما براش قلمـ قاری حدود 130 هزار تومنی بگیریمـ و بهش نگیمـ.
اونمـ شبـــ اومد سریع یه 50 هزار تومنی گذاشتــ تو دستمـ و کلی در حقمـ دعا کرد...
مبنا بر اینه که همونمـ همراه قلمـ قاری بذاریمـ تو پاکتــ پس بدیمـ.
شبــ عممـ قاتی کرده بود، میگفتــ:
تسو، رهایمـ کنـ و اجازه بده در اینـ لحظاتــ آخر یوسفمـ را خوبــ ببینمـ!!!
قابلـ توجه دوستانی که اطلاع ندارنـ، تسو نقش منفی افسانه جومونگــ و امپراطور بادهاستــ!
دیــــروز نوشـــتــ1:
و کسی بود که او فرا میخواند، تا که رو به سویش کرد و راند او را
کلماتــ را همچو تاس های تخته نرد میریزد کفــ صفحه بازی تا که چه آید در پیش...!!




طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسبــ ها: دیروزهایم،

تاریخ : چهارشنبه 27 دی 1396 | 02:11 ب.ظ | به قلمــ : fคtē๓ēh | نظرات
روز هفتاد و پنجمـ مدرسه...
از امتحانـ تحلیلـ فرهنگیمـ راضی بودمـ،
با کمالـ ناباوری!
قرار گذاشته بودیمـ منـ و خواهری،
تا ساعتــ2 ظهر تو کتابخونه بمونیمـ.
یکمـ سردرد گرفتمـ، اما نباید تو کار مقاله عقبــ میفتادمـ.
همونـ روز،
کتابایی که مادرمـ برامونـ ثبتــ نامـ کرده بود رو تحویلـ دادنـ.
سری کتابای «تا ساحلـ آرامش» و «نیمه ی دیگرمـ»...
کلا شیش تا کتابــ میشد،
و منـ خوشحـــــــــــــــــــالـ، که حالا تو اوقاتــ فراغتــ حوصلمـ سر نمیره.
فقط تنها نگرانی، محتواش بود که باهاش آشنایی نداشتمـ.
واسه شروعـ، جلد اولـ نیمه دیگرمـ مناسبــ بود.
روش نوشته بود: مهارتــ های انتخابــ همسر...
و خیلی اصولی شروعـ شد،
و روزای کتابخونی منـ آغاز!!
دیــــروز نوشـــتــ1:
http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/628/1882243/book.jpg
دیــــروز نوشـــتــ2:
«ما» نقطه ی پرواز تو برای رسیدنـ به «او»ستــ
مقصد، تنهــا یکــ خانه استــ، خانه ی دوستــــــــــــ



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسبــ ها: دیروزهایم،

تاریخ : سه شنبه 26 دی 1396 | 02:02 ب.ظ | به قلمــ : fคtē๓ēh | نظرات
توقعی نیستــ،
که امتحانـ تحلیلـ فرهنگـــی رو به سلامتــ بگذرونیمـ!
از استرس، همه مشکلاتــ روانی گرفته بودیمـ.
مدامـ پاهامو تکونــ میدادمـ، با دستامـ ور میرفتمـ،
پرش چشمـ برامـ ایجاد شده بود...
مادرمـ اولش میگفتــ یه 18 ای میگیری میای بیرونـ از جلسه دیگه!
بعد چندینـ ساعتــ خوندنـ، گفتــ: فردا 15 بگیر کافیه.
شبــ که از دستــ خرخونیامـ کلافه شده بود: حالا 10 همـ بگیری خوبه ها...!!
اما منـ فقط برای نمره 20 درس میخونمـ،
صرفــ نظر از اینکه اینـ نکته مثبتیه یا منفی، کاریمـ به نظراتــ دیگرانـ ندارمـ.
تو همونـ هیر و ویری،
خواهرمـ زنگــ زد و گفتــ که مدرسه خواهرزادمـ ازشونـ خواستنـ با وسایلـ دور ریختنی، یه کاردستی درستــ کنه.
و به منـ پناه اورده بود!!
بدمـ نمیومد یکمـ از درس مرخصی بگیرمـ و بشینمـ به خلاقیتــ و کاردستی!
اینـ شد که یه قلکــ به شکلـ خوکــ با بطری و در درستــ کردمـ :)
دیــــروز نوشـــتــ1:
سه تا سکه 25 تومنی انداختمـ توش!
http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/628/1882243/khook.jpg



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسبــ ها: دیروزهایم،

تاریخ : دوشنبه 25 دی 1396 | 05:10 ب.ظ | به قلمــ : fคtē๓ēh | نظرات
روز هفتاد و چهارمـ مدرسه...
نمیدونمـ چی شد که سوالـ آخر رو با افتضاح ترینـ بی دقتی جوابــ دادمـ،
با اینکه جوابــ سوالو بلد بودمـ اما به خاطر اشتباه گرفتنـ با یه سوالـ دیگه،
2 نمره ازمـ کمـ میشه!!
خیلی زور بود، اما وقتــ برای غصه خوردنـ نبود.
از مدرسه زدمـ بیرونـ، نوبتــی همـ که باشه، نوبتــ یادآوری خاطراتــ بود!
یه تاکسی گرفتمـ رفتمـ مدرسه قبلی، مدرسه دوره راهنماییمـ...
سعی کردمـ هیچکی منو نبینه، به گمانـ خودمـ، فقط برای دیدنـ خانمـ عباسی(مشاور) اومده بودمـ!
هنوز همونـ بود، یه مدرسه قرآنی که حالا با تدبر ناقص مدیر جدید،
رنگــ و روی بدی گرفته بود، از لحاظی که دیگه سختــ میشه روش اسمـ «قرآنی» گذاشتــ.
بالاخره خانمـ عباسی رو دیدمـ، اصلا تغییر نکرده بود؛ همدیگرو بغل کردیمـ،
هر دو از خوشحالی نمیدونستیمـ چیکار کنیمـ...
نیمـ ساعتی گوشه ی حیاط نشستیمـ و از هر دری گفتیمـ، و منـ گلـ نرگسا و نامه ای که خودمـ با خلاقیتــ درستش کرده بودمـ، بهش تقدیمـ کردمـ.
همه چی خوبــ پیش میرفتــ تا اینکه بشرا بینـ انبوهی از دانش آموزای ناآشنا به طرفمونـ حمله ور شد!
خانمـ عباسی بر خلافــ میلمـ، ازمـ خواستــ یه دیدار کوچیکی با دوستامـ داشته باشمـ، و منـ رو با اونا تنها گذاشتــ.
فاطمه زهرا هنوز تو جلسه امتحانـ بود، اما زمانی که اومد؛
یهو رومو برگردوندمـ و اونـ با چهارتا چشمی که حالا به همراه بقیه اعضا، توانـ حرکتــ نداشتـ، روبروی منـ ایستاده بود!
و بعد با یه جهش، پرید تو بغلمـ!
چقدر دلمـ برای اینـ دختر غیرمنتظره تنگــ شده بود...
دیــــروز نوشـــتــ1:
توی زندگـــــــــــی هرکس
یه کســــــــــــــی هستــ که
هیــــــــــــــــــــــــــــچ وقتــ فراموش نمیشــه...



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسبــ ها: دیروزهایم،

تاریخ : یکشنبه 24 دی 1396 | 12:21 ب.ظ | به قلمــ : fคtē๓ēh | نظرات
به به !!
یه دعای ندبه و یه صبحونه مختصر پرچمی و یه پیاده روی عاااااااااااالی!
قصد داشتمـ شنبه برمـ دیدنـ مشاور مدرسه قبلیمـ، خانمـ عباسی.
به یمنـ اینـ جمعه، میخواستمـ براش گلـ نرگس بخرمـ.
با مادرمـ کلـ بلوار جمهوری رو پیاده رفتیمـ، اما همه تعطیلـ بودنـ.
بایدمـ تعطیلـ میبودنـ! کی ساعتــ 9 صبحـ گلـ میخره؟
منـ!!!
والا! یعنی چی؟ اگه منـ رئیس جمهوری چیزی میشدمـ،
میگفتمـ باید همه خیلی دیر بشه، ساعتــ 9 در مغازه هاشونـ باز باشه.
مگرنه یه جوری پلمپــ میکردمـ که دیگه باز نشه!!
بعضی وقتا حرصمـ میاد، ماها باید ساعتــ 6:30 صبحـ،
تو اونـ تاریکی و سرما، پاشیمـ بریمـ مدرسه اونوقتــ بقیه...
بیخیالـ...
مادرمـ به لطفــ چغـــلی های الکی خواهردوقلومـ،
منو به اتاق ته خونه تبعید کرد. من امروز از همه چیز شکایتــ دارمـ!
تا کی باید رفتار بچگانه خواهرمو تحملـ کنمـ؟!!! :))
دیــــروز نوشـــتــ1:
لحظه ها می گذرد،
آنچه بگذشتــ، نمی آید باز
قصه ای هستــ، که هرگز دیگر
نتواند شد آغاز...



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسبــ ها: دیروزهایم،

تاریخ : شنبه 23 دی 1396 | 12:38 ب.ظ | به قلمــ : fคtē๓ēh | نظرات
اولینـ پنجشنبه ای بود که با بیکاری گذشتــ!
نه مدرسه ای، نه امتحانی، نه کتابخونه ای، نه کلاس حفظی...
فقط یه فایده داشتــ،
اونـ همـ پناه بردنـ منـ به خلاقیتــ بود!
مادرمـ اصرار داشتــ تو ختمـ یکی از فامیلا شرکتــ کنیمـ.
در واقعــ،
مادرشوهر دختر عموی مامانمـ!!!!!!
چقدر بده آدمـ با یکی از عواملـ مدرسه اش فامیلـ باشه!
خانمـ موسوی قشنگــ جفتــ منـ و خواهرمـ نشسته بود و منـ همش باید مواظبــ رفتارمـ می بودمـ!
کاش در برابر خدا انقدر حساس بودمـ...
بعضی آشنایانمـ که خیلی نسبتــ به منـ لطفــ دارنـ!
از ماچ های آبدار و نگاه های خریدارانه،
تا چپــ چپــ نگاه کردنـ و صورتــ در همـ رفته بعضیا!
به خاطر همینـ همیشه خونه نشینی رو به شرکتــ تو مراسمای فراگیر فامیلـ ترجیحـ میدادمـ.
اما خبــ تهش که چی؟؟
اینـ همه خونه نشینی بس نبود که حالا آدابــ احوالـ پرسی بلد نیستمـ و تا بخوامـ جوابــ بدمـ از خجالتــ آبــ میشمـ؟!
گرچه به نظرمـ کمـ حرفی، قشنگترینـ مفهومـ دنیاستــ...
دیــــروز نوشـــتــ1:
شبــ اگر باشد و مِی باشد و منـ باشمـ و تو
به دو عالمـ ندهـــــمـ گوشه ی تنهـــایی را



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسبــ ها: دیروزهایم،

تاریخ : جمعه 22 دی 1396 | 12:19 ب.ظ | به قلمــ : fคtē๓ēh | نظرات
روز هفتاد و سومـ مدرسه...
-امتحانـ فلسفه به خوبی گذشتــ، از اینـ به بعد به عهده نمره دهی و کرمـ معلمه!!!
-برامـ مهمـ نبود...
خودمو متقاعد میکردمـ که منـ دارمـ یه مشتــ دلنوشته تحویلـ میدمـ نه تمامـ زندگی!
اما خواهردوقلومـ گیر داده بود که دلش نمیخواد همه از زندگیمونـ باخبر بشنـ!
هدفــ اصلی منمـ یه یادگاری بود و اشتراکــ گذاری تجربیاتــ برای دوستامـ.
از طرفی، وبلاگــ یه شبکه اجتماعیه، یعنی میشد یه وبلاگــ خصوصی داشتــ؟
بالاخره تصمیمـ گرفتمـ تا مدتی وبلاگمو -یعنی دیـــروزهایمـ- قفلـ کنمـ و رمزشو فقط به چهار نفر بدمـ.
بقیه دوستامو نمیدونستمـ چطوری باید پیدا کنمـ!!!!
با اینـ کارمـ،
دیگه خبری از روزی 20 تا کامنتــ نبود، دیگه روزی 300 تا بازدید نداشتمـ؛
و شاید، دیگه نمیتونستمـ احساساتمـ رو به کسی انتقالـ بدمـ...
-عمه امـ رفتــ مشهد،
اما قراره چند روز دیگه برگرده.
کاش امامـ رضا(علیه السلامـ) منمـ می طلبیـــد...
دیــــروز نوشـــتــ1:
از وقتـــی
عاشقانه هایمـ را
در معرض دید همه گذاشتمـ
همه
دنبالـ تو می گردند...
دیــــروز نوشـــتــ2:
شاید رمز رو برداشتمـ،
بعضی وقتا آدمـ به همدلی نیاز داره، نه؟



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسبــ ها: دیروزهایم،

تاریخ : پنجشنبه 21 دی 1396 | 03:12 ب.ظ | به قلمــ : fคtē๓ēh | نظرات
شبی که از اولـ سالـ تحصیلی بهش فکر میکردیمـ فرا رسید،
شبــ امتحانـ فلسفه!
همیشه میگفتمـ چطور میشه مطالبــ به اینـ سختی رو تو مخمـ فرو کنمـ؟
اما حالا میبینمـ باید به دید مثبتــ بهش نگاه کنمـ تا بتونمـ موفق باشمـ.
فاطمه زهرا موبایلـ خریده،
به خاطر همینـ تا به ایمیلاش جوابــ میدمـ، به نیمـ ساعتــ نکشیده جوابــ میاد!
اینـ تو سابقه اخلاق فاطمه زهرا، نادره!
فکر کنمـ قبلا گفتمـ منـ با چی به آرامش می رسمـ، نگفتمـ؟
با نقاشی، طراحی، کاردستی، خلاقیتــ...
و خلاصه هرچی که جزء اینا حسابــ بشه.
جاتونـ خالی یه ساعتــ نشستمـ یه برنامه نماز برای خواهرزاده امـ که نزدیکــ سنـ تکلیفشه، درستــ کردمـ،
بعد با آرامش و نشاط،
نشستمـ فلسفه خوندمـ.
واقعا با اینـ کار تمامـ حرص چند روزمـ خالی میشه!!
جدیدا به یه نتایجـ کشفیاتی دارمـ میرسمـ.
اگه درکمـ کنید، دیگه نمیخوامـ خاطراتمـ در معرض خوانش همه باشه.
اینـ نوشته ها امکانـ ناراحتی داره، همـ برای منـ، همـ برای دیگرانـ.
باید کاری کرد...
دیــــروز نوشـــتــ1:
یادمـ باشد حرفی نزنمـ که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنمـ که دلـ کسی بلرزد
خطی ننویسمـ که آزار دهد کسی را
که تنهـــا دلـ منـ دلـ نیستـــ!



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسبــ ها: دیروزهایم،

تاریخ : چهارشنبه 20 دی 1396 | 12:25 ب.ظ | به قلمــ : fคtē๓ēh | نظرات
روز هفتاد و دومـ مدرسه...
معلمـ روانـ شناسی خیلی خیلی سوالاشو ریز داده بود،
شایدمـ خیلی ریز نبود، اما به هر حالـ همه گند زدنـ!
انرژی اونـ روزمـ ازمـ گرفته شد،
چطور یه معلمـ به خودش اجازه میده از دانش آموزش مچـ گیری کنه درحالی که میدونه اونـ دانش آموز از همه چی میزنه، تلاش میکنه و برای امتحانـ کاملا آماده میشه؟
چطور نمیگه حالا که میدونمـ دانش آموزا درس خوندنـ، پس کمی سوالاتــ رو آسونـ تر بیارمـ تا بتوننـ جوابــ زحماتشونو بگیرنـ؟
نمیدونمـ...
شاید باید زاویه دیدمـ رو تغییر بدمـ؛
منـ هیچـ وقتــ معلما رو درکــ نکردمـ، و نمیخوامـ درکــ کنمـ!
عمه که حالا چند روزی میشه مهمونـ خونه ی ماستــ،
سعی میکرد متقاعدمـ کنه که نباید بعد ترکــ سالنـ امتحانـ، به کتابــ مراجعه کنمـ تا ببینمـ چه گندی زدمـ.
اما بعضی وقتا آدمـ تا جوابــ سوالـو ندونه، آرومـ نمیشه. مگه ما درس نمیخونیمـ و امتحانـ نمیدیمـ تا یاد بگیریمـ؟
همه خونمونـ دعوتــ بودنـ.
و باز پند و اندرزهای داداش محمــد، که آبجی مریمـ رو حسابی کلافه کرده بود؛
(آبجی مریمـ همونـ خواهر دوقلومه)
اما منـ اینـ نصیحتاشو به فالـ نیکـــ میگیرمـ، صرفــ نظر از قضاوتــ های اشتباهش!
اینـ دفعه موضوع از اینـ قرار بود که وسط شامـ، موبایلـ مشترکــ منـ و خواهرمـ زنگــ خورد!
میگفتــ باید شبا موبایلو خاموش کنید؛ بعد همـ گوشیش زنگــ خورد و سفره رو ترکــ کرد!!
دیــــروز نوشـــتــ1:
هرچه آید به سرمـ باز بگویمـ گـــــذرد
وای از اینـ عمر که با میگذرد میگذرد



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسبــ ها: دیروزهایم،

تاریخ : سه شنبه 19 دی 1396 | 07:46 ب.ظ | به قلمــ : fคtē๓ēh | نظرات
با اینکه سرما خورده بودمـ،
رفتمـ تو یکی از اتاقای خونه که خیلی سردنـ نشستمـ و، به فاطمه زهرا خانومـ زنگـــ زدمـ!!
همیشه دوستــ داشتمـ تو تنهایی با دوستامـ حرفــ بزنمـ، یه جورایی یه گوشه رمانتیکـــ!
درواقع فاطمه زهرا یه دوستــ صمیمی قدیمیه، اما انگار تازه داره جدید میشه دوباره!
با اینکه یه زمانی یه کوچولو ازش دلخور بودمـ، اما به قولـ یکی از دوستانـ، دوستــ قدیمی هرچی همـ باشه هرکاری همـ کرده باشه، به پاس لحظاتــ خوشی که در گذشته برامونـ ایجاد کرده، محترمه.
آدما گاهی اوقاتــ تغییـــر میکننــ، نه؟
روزای تعطیلـ خوبه،
به شرطی که فرجه امتحاناتــ نباشه!
چونـ دراونـ صورتــ، باید بشینی کلـ روز، سر کتابــ؛
و تا همشو نخونی وجدانتــ نمیذاره بلند شی.
البته منـ درس خوندنو دوستــ دارمـ.
زنـ داداشمـ و خواهربزرگمـ به منـ و خواهردوقلومـ با حالتــ پز دادنـ گفتنـ:
اصلا دلمـ نمیخواد برگردمـ به عقبــ درس بخونمـ!
خواهر دوقلوممـ قشنگـــــــ جوابشونو با کنایه داد:
منمـ اصلا دلمـ نمیخواد بچه داری کنمـ!
تو طولـ روز هی میومدنـ دمـ اتاقــ دلسوزی میکردنـ:
آخییییییییی هنوز دارینـ درس میخونینـ؟؟ بیچاره ها!!!
ما همـ داد میزدیمـ:
بچتــ دستشویی داره!!!
دیــــروز نوشـــتــ1:
رسمـ ما آوارگانـ ترکــ وفای دوستــ نیستـــ
رسمـ ما دریا دلانـ خشکیدنـ احساس نیستــ
ما محبتـــ را به نامـ دوستــ ارزانـ می کنیمـ
تا صداقتــ زنده استــ ما هم رفاقتــ می کنیمـ




طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسبــ ها: دیروزهایم،

تاریخ : دوشنبه 18 دی 1396 | 03:26 ب.ظ | به قلمــ : fคtē๓ēh | نظرات
روز هفتاد و یکمـ مدرسه...
تو اونـ روز بارونی قشنگــ، همه امتحانـ اقتصادو خرابــ کردنـ!
شاگرد اولـ کلاس میگفتــ منـ دیگه کمـ اوردمـ!!
دو ماه و نیمه که داریمـ امتحانـ میدیمـ،
باید یه جوری برنامه ریزی میکردنـ که امتحاناتــ ترمـ اولـ نچسبه به امتحانـاتــ ماهانه و میانـ نوبتــ و نمیدونمـ چی چی!
عممـ که از کویتــ میاد،
خواهر و داداشا با بچه هاشونـ جمعـ میشنـ خونمونـ.
به هر حالـ 8 تا بچه بیشتر از عممـ تو خونه ما تجلی میکننـ!
انگار اونا مهموننـ، عممـ اومده دیدنشونـ :)
شبــ میخواستیمـ عممو ببریمـ حرمـ.
تحتــ فشار مادرمـ بودمـ: بدو بپوش، انقدر با روسریتــ ور نرو، ما رفتیمـ...
که فاطمه زهرا خانومـ زنگــ زد!!!
از یه طرفــ دلمـ نمیومد جوابــ ندمـ، از طرفی مادرمـ منو میکشتــ!
بهش گفتمـ فردا صبح بهتــ زنگــ میزنمـ...
تو حرمـ بساط زیارتــ آلـ یاسینـ و دعای توسلـمـ پهنـ بود،
چقدر به اینـ اشکا عادتــ کردمـ، چقدر وابسته شونـ شدمـ.
اینـ بستگی به زاویه دید هر کسی داره، خواهربزرگمـ ازش به عنوانـ «اشکــ دمـ مشکــ» ذکر میکنه.
اما منـ بهش میگمـ اشکــ التماس...
تا خــدا درو وا نکنه، همچنانـ در میزنمـ؛ بالاخره یه روز وا میشه.
دیــــروز نوشـــتــ1:
خـــدایا برای پاکیزگی روحمـ از تار و پود گناه
بارانـ رحمتتــ همـ که ببارد، جوابگــــو نیستـــ
به گمانمـ لازمـ باشد بر دلمـ سیـــــــــلـ بباریـــ



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسبــ ها: دیروزهایم،

تاریخ : یکشنبه 17 دی 1396 | 11:37 ق.ظ | به قلمــ : fคtē๓ēh | نظرات
گاهــی دلتــ میخواد صبحـ جمعه تو با امامـ زمانتــ(عج) شروع کنی،
دوستــ داری دلو بزنی به دریا و بری بینــ جمعیتــ،
یه دعا ندبه از ته دلـ بخونی،
و با امام زمانتــ(عج) از هر دری بگی.
از هر دری؟؟؟
نه...
دلتــ میخواد فقط درباره دلتنگـــی بگی و دلتنگـــی و دلتنگــــی...
روز آرومی بود،
و البته بگی نگی یکمـ همراه با استرس امتحانـ اقتصاد؛
اینـ کاملا از کتابــ به دستـ بودنمـ مشخص بود.
خیییییییییلی خوندمـ، اما باز وقتــ کمـ اوردمـ.
تو اینـ لحظاتــ فقط یه چیز کمـ بود که بحمدلله به وقوع پیوستــ!!
عمه فخریه همیشه آدمو غافلگیـــر میکنه، با اینکه اینـ یه هفته مدامـ پروازای هواپیمای کویتــ-تهرانـ رو چکــ میکردیمـ.
اما باز عمه ساعتــ 23:15 شبــ سرزده نشاط رو به خونمونـ اورد...
دیــــروز نوشـــتــ1:
جمعه ها را باید سکوتــ کرد...



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسبــ ها: دیروزهایم،

تاریخ : شنبه 16 دی 1396 | 11:20 ق.ظ | به قلمــ : fคtē๓ēh | نظرات
روز هفتادمـ مدرسه...
تنهــایی همیشه،
زمانی بوده برای پیدا کردنـ خودمـ.
بدونـ اینکه به کسی بگمـ، از مدرسه زدمـ بیرونـ.
کلـ جامعه رو گشتمـ، و البته اولینـ مسیرمـ که همیشه پاتوقمـ بوده،
مزار شهـــدای گمنامـ...
مثلـ همیشه سکوتی که با صدای تسبیح و دعای زائرا آرومـ میشکستــ،
مثلـ همیشه بادهای سردی که پلاکــهای آویزونـ رو به حرکتــ در میاوردنـ و با برخورد اونا صدای قشنگی ایجاد میشد،
مثلـ همیشه دو صفحه قرآنـ، و مناجاتــ راغبینـ، و یه عاااالمه اشکـــ...
خوشحالـ بودمـ که ایندفعه کسی نیستــ مزاحممـ بشه،
و همچنینـ برامـ عجیبــ بود که خواهردوقلومـ با وجود فضولیش، نیومد دنبالمـ!!
بعد یه ساعتــ خلوتــ با خـــدا، و برادرهای شهیدمـ،
تصمیمـ گرفتمـ برمـ درباره کلاس تیراندازی یه تلاش دوباره انجامـ بدمـ.
نمیشد همینطوری از تکــ تکــ علایقمـ بگذرمـ درحالی که خیلیا، خیلیا دارنـ ازمـ جلو میزننـ.
گفتنـ: روزای زوجـ، ساعتــ 15 تا 16 کلاس تفنگــ بادی هستــ، ساعتــ 16 تا 17:30 همـ کلاس تیر و کمانـ. هزینه یه ماه هرکدومـ 24 هزار تومنـ.
خبــ، اگه اینطوری میخواستــ باشه، منـ دو مانع برای رسیدنـ به رشته ورزشی موردعلاقمـ داشتمـ که باید حلش میکردمـ
باید باهاشونـ حرفــ بزنمـ بذارنـ به جای 3 روز در هفته، 2 روز در هفته برمـ.
صرفــ نظر از اینکه باید بعد مدرسه بمونمـ، ناهارو اونجا بخورمـ؛ فقط کرایه برگشتنـ رو دارمـ، که همونـ هزینه تاکسی میشه 60 هزار تومنـ یعنی از هزینه ثبتــ نامـ بیشتر بود...
دیــــروز نوشـــتــ1:
آنقــدر عاشقـ خـــدا باش
که غیــــر خـــدا رو فراموش کنی
دیــــروز نوشـــتــ2:
منـ برای داشتنتــ
تا بینهـــایتــ صبر...



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسبــ ها: دیروزهایم،

تاریخ : جمعه 15 دی 1396 | 11:50 ق.ظ | به قلمــ : fคtē๓ēh | نظرات
روز شصتــ و نهمـ مدرسه...
منـ و خواهردوقلومـ و فاطمه ساداتــ.هـ بعد امتحانـ حسابی حوصله مونـ سر رفته بود،
خیلی مونده بود تا سرویسا بیانـ دنبالمونـ.
تو ایامـ امتحاناتــ در همه کلاسا رو قفلـ کرده بودنـ، یعنی فقط گزینه سالنـ یا حیاط رو داشتیمـ.
خواهر پیشنهاد داد بریمـ ببینیمـ اتاق سایتــ بازه یا نه،
که البته باز بود و خیلی خوشحالـ و خرسند سرمونو انداختیمـ پایینـ، رفتیمـ تو و درو بستیمـ.
داشتیمـ با همـ حرفــ میزدیمـ که یهو شنیدیمـ در از پشتــ قفلـ شد!!
عاقا منـ دویدمـ سمتــ در عینـ اینـ فیلمـ پلیسیا دستگیره درو تکونـ میدادمـ،
فاطمه ساداتــ محکمـ در میزد داااااد که آهاااااای ما اینـ تو گیر افتادیمـ!
خواهرممـ که همونجا غش کرد نگمـ بهتره!!!
خلاصه اومدنـ درو واسمونـ باز کردنـ، همه داشتنـ بهمونـ میخندیدنـ،
خانمـ صفری همـ چشاش گرد شده بود: شما کی رفتید اونـ تو؟ یه دیقه قفلشو باز گذاشتما!
خلاصه...
خواهرمـ دیــروز اومد خونمونـ
اما اصلا از اومدنش راضی نبود؛
گفتــ منـ نمیتونمـ تا آخر شبــ بدونـ اینترنتــ اینجا سر کنمـ، برید مودمـ بخرید!!
منمـ واسه خرج کمتر و بستنـ دهنـ خواهرمـ، یه بسته 100 مگــ یه روزه خریدمـ وصلـ کردمـ به موبایلش!

دیــــروز نوشـــتــ1:
آنکه رو دهـــی
پررو نشــــود
آنمـ آرزوستــــــــــ!



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسبــ ها: دیروزهایم،

تاریخ : پنجشنبه 14 دی 1396 | 06:53 ب.ظ | به قلمــ : fคtē๓ēh | نظرات
اینـ روزا دیگه با اسنپــ همه چی راحتــ شده،
فقط کافیه برمـ تو اپلیکیشنـ اسنپـ، مبدا و مقصد رو توی نقشه مشخص کنمـ،
یه تاکسی با نصفــ قیمتــ دمـ دره.
تبلیغ شــــــدا!!!
رفتیمـ فروشگاه فرهنگیانـ؛
مدیر مدرسه به منـ و خواهرمـ تو ولادتــها و مناسبتهای مختلفــ عیدی میده.
اینـ دفعه بهمونـ 60 هزار تومنـ بنـ خرید از فروشگاه فرهنگیانـ داد.
ما همـ رفتیمـ همشو خرج کردیمـ!!
خلاصههههه...
خیلی ناراحتمـ،
لبــ تابمـ در معرض خرابــ شدنه،
وقتی خاموشش میکنیمـ، یا وقتی باز و بسته اش میکنیمـ،
چراغ چهارمش روشنـ میمونه چراغ سومـ خاموش روشنـ نمیشه،
گیر میکنه مجبور میشیمـ دکمه خاموششو چند ثانیه نگه داریمـ تا کلا خاموش بشه.
به خاطر همینـ، به باطری فشار اومده، گاهی اوقاتــ ده دقیقه ای شارژ میشه ده دقیقه ای شارژش تمومـ میشه!
به قولـ خواهر بزرگمـ:
چقدر بده داداشای آدمـ مهندس کامپیوتر باشنـ برنـ کامپیوتر اینـ و اونو درستـ کننـ، وقتــ نمیکننـ یه نگاه به لبـ تابــ خواهرشونـ بندازنـ!
تقصیر خودممـ هستــ که هروقتــ میخوامـ برمـ از داداش محمد بخوامـ درستش کنه، از خجالتــ و استرس بیخیالـ میشمـ...
دیــــروز نوشـــتــ1:
با شفقتــ و مهربانـ باش
مثلـ خورشیــــــــــــــــید
«جمله روز»



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسبــ ها: دیروزهایم،

تاریخ : چهارشنبه 13 دی 1396 | 11:21 ق.ظ | به قلمــ : fคtē๓ēh | نظرات
تعداد کلـ صفحاتــ : 28 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...
بقیه صفحه ها رو همـ ببینـ دیگهههه!
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب راندن
  • وب اکس‌میکس
  • وب آی آر ملودی
  • وب فردا فروم