..::دیـــــــــــــــــروزهایـمــ::..
http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/628/1882243/mahdi.jpg 
زندگے
سازِ دل استــ...
تو نوازنده این سازے
و بســ...
تواگر شاد زنے شاد شوے
گرچه باشے
چو قنارے به قفســ!
شاد بزنــ شاد شویــ...
و دراین شاد زدنــ شاد برقصـــ...

.:: وبلاگــــــ خاطراتـــــــ روزانـــــــه یه دختـــــــــر... ::.
.:: که عاشــــــــــــقــ زندگــــــــــیشه... ::.
.:: تازگیـــــــا دلـــــــــ از علاقــــه هاشــــــمــ کنــــــده... ::.
.:: هر اتفاقــــی که میفتــــــــه میگــــــــــــه... ::.
.:: خـــــــــــدایا...راضیمــــــــــ به رضـــــای تو... ::.




طبقه بندی: مدیــر دیــروزها،
برچسب ها: دیروزهایم،

تاریخ : سه شنبه 22 تیر 1395 | 08:30 ب.ظ | نویسنده : FatemeKyu | در پاســخـ وبلاگمــ
بقیه چیزای خوشمزه میخورنـ،منـ فقط حرص میخورمـ،
بقیه گپــ میزننـ،منـ فقط جوش میزنمـ،
بقیه خوش میگذروننـ،منـ...
همیشه گفتمـ و میگمـ و خواهمـ گفتــ؛
منتظرمـ بهترینـ دیــروز عمرمو بنویسمـ،
دیـــروز،بدترینـ دیـــروز عمرمـ بود انگار!
از بیخیالی بعضیا خیلی بدمـ میاد،بدمـ میاد از بچه هایی که وقتی نگاشونـ میکنمـ تنها چیزی که یادمـ میاد کثیفیه!
بدمـ میاد از بدترینـ آدمای دنیا،تنبل ترینا و کثیفــ ترینا و بیخیال ترینا!
آدمایی که انتظار بیخــودی دارنـ از حق خودمـ بگذرمـ و بدومـ دنبال بچه هاشونـ تا خودشونـ به خوش گذرونیشونـ برسنـ.
تمامـ دیروزمـ پر شد از تکرار اینـ کلماتــ ناراحتــ کننــده.
منـ خسیس نیستمـ،منـ فقط برا کسی کار میکنمـ که جبرانـ کنه،منـ بدهکار نیستمـ!
منـ غــرور خودمو دارمـ،آره اعترافــ میکنمـ که مغــرورمـ،غرور چیز بدی نیستــ،حداقل واسه دختر ساده ای مثـِـ منـ!
اگه غرور نداشته باشمـ درسته میخورنمـ!
خلاصه دیــروز بعضیا طوریــ رفتار کردنـ که روی سگمـ اومد بالا،
بدمـ میاد از خودمـ که،تهِ تهِ رویِ سگمـ خواهش کردنه... :(
دیــــروز نوشـــتــ1:
کاش یادمانـ بماند
با شکستنـ دلـ دیگـــرانـ
خوشبختــ تر نمی شویمـ
کاش بدانیمـ
اگر دلیلـ اشکــ کسی شویمـ
دیگر با او طرفــ نیستیمـ
با خـــدای او طرفیمـ...




طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،

تاریخ : سه شنبه 31 مرداد 1396 | 12:50 ب.ظ | نویسنده : FatemeKyu | نظرات
چه زیباستــ روزی که آسمونـ صبحشو فاطمه ساداتــ(هـ) رنگــ کنه،
فاطمه(عـ) با سوپرایز بانمکــش بیدارمـونـ کنه،
و تکــ تکــ لحظاتشو فاطمه ساداتــ(حـ) شیرینــ کنه،
مگه منـ غیـــر از دوستامـ کی رو دارمـ واسه اینـ شیطنتای شاعرانه؟!
دیدارمونـ ساده بود،
کمـ بود،
اما نمیدونی چقــــدر با دیدنشونـ انرژی گرفتمـ،
گرچه یکیمونـ کمـ بود،فاطمه زهـــرا...
همینـ دیدار کوچولو،
روز خوبی رو واسمـ ساختــ،
شاد بودیمـ،می خندیدیمـ،
رفتیمـ عروسییییییییییی!
و منـ چقدر شاد بودمـ وقتی تو تاکسی هفتــ نفره نشسته بودیمـ و لحظاتــ با صدای «اسرا» خواهرزاده ی پرحرفمـ سریع سپری شد؛
اسرا ، هر چی بلد بود خوند!
یه دختر 3 ساله چقدر میتونه چیز میز حفظ کنه؟؟؟؟؟؟؟

دیــــروز نوشـــتــ1:
تو همانـ «شقایق» معروفــ شعر خوبــ سهـــرابی،
تا تو هستی،زندگی باید کرد!
خنده هاتــ زندگی به آدمـ میدنـ،
تو اگه بخوای زندگیمو واستــ میدمـ...



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،

تاریخ : دوشنبه 30 مرداد 1396 | 12:10 ب.ظ | نویسنده : FatemeKyu | نظرات
خواهرمـ: کیه؟
پشتــ آیفونـ: منمـ
خواهرمـ: کیه؟
پشتــ آیفونـ: باز کنـ منمـ
خواهرمـ: شما؟
پشتــ آیفونـ: بابا منمـ منـ!
خواهرمـ رو به ما: یه خانومیه میگه منمـ!
آخه ساعتــ ده شبــ سابقه نداشته مهمونـ بیاد خونمونـ!
نظرتونـ چیه درو باز نکنیمـ؟
اما مگه دستــ بردار بود؟ هر چقدر میگذشتــ بیشتر زنگـــ درو میزد.
مادرمـ چادرشو انداختــ رو سرش و با یه بسمـ الله درو باز کرد،
جیییییییییییییییییییییییییییییییغ!
عمه فخریه از کویتــ اومده،دوباره سوپرایززززززززززززز!
یه ساعتی میشد که داداش محمد کارش با آنتن تلویزیونـ تمومـ شده بود و رفته بود خونشونـ.
بهش زنگـــ زدمـ،بدونـ سلامـ گفتــ: «وااااااااااااای دوباره تلویزیونـ خرابــ شددددددد؟؟»
گفتمـ: «نه بابا یه خبر دیگه! عمه اومده.»
فکر میکنید باورش شد آیا؟؟؟؟؟
دیــــروز نوشـــتــ1:
کسی در آینــه نیستــ
و پنجـــره هنوز
پای بندِ بسته بودنـ استــ
باز همـ هر روز
آفتابــ را بر روی بند خشکــ می کنیمـ
و همچنانـ؛
به اینـ بودنـ،تمارض خواهیمـ کرد...




طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،

تاریخ : یکشنبه 29 مرداد 1396 | 06:28 ب.ظ | نویسنده : FatemeKyu | نظرات
نمیدونمـ چرا باید اینـ روزا،
موضوعـ اصلی دیـــروزهامـ،
داداشامـ باشنـ!!
دیشبــ دیگه به اینجامـ رسیده بود که داداش محمد زنگــ زد،
مادرمـ گفتــ که منـ اعصابمـ از دستــشونـ خرده و شاکیمـ که چرا تلویزیونـ رو درستــ نمیکننـ؟!
اونمـ اصرار میکرد،حتما باید باهامـ حرفــ بزنه.
منمـ ناخودآگاه زدمـ زیر گریه و رفتمـ تو اتاق.
بعد چند دقیقه راضی شدمـ باهاش حرفــ بزنمـ:
- فاطمهههه! زندگی مشکلاتــ داره!
- محمد! یعنی چی زندگی مشکلاتــ داره؟ خبــ اینـ تلویزیونو درستــ کنید دیگه!
- خبــ دو روز بدونـ تلویزیونـ زندگی کنـ!
- منـ اصلا ناراحتیمـ به خاطر ندیدنـ تلویزیونـ نیستــ،مامانـ شاهده منـ روزی دو ساعتمـ تلویزیونـ نمیبینمـ!
- پس چی؟
- منـ ، منـ ناراحتمـ که مامانـ بیشتر از دو هفته اس که داره به شما دوتا (داداشا) اصرار میکنه اینـ تلویزیونـو درستــ کنید.اما شما اصلا براتونـ اهمیتی نداره.چرا باید کار مامانـ چندینـ روز عقبــ بیفته وقتی شما رو داره؟
- باشه حالا ، فردا ببینمـ چیکار میتونمـ بکنمـ.فقط دیگه ناراحتــ نباش...
الهی منـ قربونتــ بشمـ داداشییییییییییییییی،
که انقدر بیشتر از اون یکی -که طبقه بالا نشسته و کل جمعه رو خونه بود یه سر به مامانش نزد- به فکر مایی.
دیــــروز نوشـــتــ1:
برادر که داشته باشی،
انگار دنیا پشتته،
باید حواستــ به کوچکترینــ کارتــ باشه
چونـ اونـ حواسش بهتــ هستــ
برادر یعنی شمردنــ تکــ تکــ اشکاتــ!!



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،

تاریخ : شنبه 28 مرداد 1396 | 12:49 ب.ظ | نویسنده : FatemeKyu | نظرات
«ای بابا ...
دوباره شبــ شد،
مجبورمـ برمـ تو رختخوابــ،
تا ببینمـ کی خوابمـ می بره ...
مثلـ قبلنا همـ نمیتونمـ خودمو بسپارمـ دستـ تخیلاتـ،
تا هرجا که دلشونـ میخواد منو ببرن ...
پس مجبورمـ عینـ بدبختــ بیچاره ها با امروزمـ خداحافظی کنمـ و بندازمش تو دیــروزهامـ،
اما منـ نمیخوامـ امروز انقدر زود تمومـ شه،
نمیخوامـ وبلاگــ دیروزهامـ انقدر زود پر شه،
مثل بچگیامـ از خوابیدنـ بدمـ میاد،
پس چیکار کنمـ؟»
مولا جانمـ...
چندینـ ماهه که شبا خوابمـ نمی بره،
انقدر گریه میکنمـ،
تا آخر با یاد شما و جدتــونـ حسین(ع) بخوابمـ!
قصد ندارید منو با یه نگاه کوچولو راضی نگه داریـد؟؟
منـ دیگه مثل بچگیامـ ناراحتیامو فراموش نمیکنمـ!
آرزوهامـ مثل بچه های دو ساله سستــ نیستن که هر روز عوض بشنـ!
منـ فقط عنایتــ شما رو میخوامـ...
دیــــروز نوشـــتــ1:
فانــی امـ ... آغـاز و پایـانی ندارمـ جز خودتــ
غیـر مقــدورمـ کـه امکــانی ندارمـ  جز خودتــ
سالــــــها محـتــاجـ نانــمـ از تـنــور خـــانه اتــ
از کسـی در سفــره امـ نانــی ندارمـ جز خودتــ
هر کسی که دلـ به او بستمـ دلمـ را زد شکستــ
با دلـ ویــــرانه خــواهـــانی ندارمـ جز خــودتــ




طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،

تاریخ : جمعه 27 مرداد 1396 | 06:42 ب.ظ | نویسنده : FatemeKyu | نظرات
- میگمـ...
کاش اینـ اعداد و ارقامـ که بالای پستای اینـ وبلاگـــ میانــ،
یه روزیــ با ذوق نوشته بشنـ...
کاش یه روز یه اتفاق خیلی خوبــ واسمـ بیفته،
که عجله داشته باشمـ واسه نوشتنش،
یعنی میشه یه روزی ، کسی که اینـ دیروزا رو می نویسه،
منـ نباشمــــ؟؟؟؟؟؟؟
- دیـــروز سعی کردمـ متفاوتــ باشمـ،
اونـ خواهر ترسوی خجالتی نباشمـ،
که تا داداشاشو میبینه،میزنه به چاکـــ!
راستــ و پوستــ کنده بهشونـ گفتمـ:
«تلویزیونو درستــ کنید»
«ویندوز لبــ تابمو عوض کنید،ویروس داره»
اونا همـ انگار راحتــیِ منو احساس کرده بودنـ،هی امر میدادنـ:
«بچه رو بیار» ، «بچه رو بذار» ، «بچه رو بگیر» ،
«دستاتو بشور بیا باهاتــ کار دارمـ» ، «شیرینیا رو بذار تو ظرفــ» ،
«انبردستــ بیار» ، «سیمـ چینــ بیار» ، «چاقو بیار» ،
«خودتــ ویندوزو عوض کنـ»!!!!!!!
نمیدونمـ چرا هر چقدرمـ داداشای بدی باشنـ،
بازمـ دوستشونـ دارمـ؟ واقعا چرا انقدر سادمـ؟!!!!
- و اینکــ داداش در نقش یه کدبانو،شیرینی درستــ کرده برامونـ!
دیــــروز نوشـــتــ1:
میخواهمـ دوستتــ نداشته باشمـ
اما نمیتوانمـ...!
و اینـ تنها جاییستــ
که خواستنــ
توانستنـ نیستــ



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،

تاریخ : پنجشنبه 26 مرداد 1396 | 01:55 ب.ظ | نویسنده : FatemeKyu | نظرات
چهارصدمینـ دیــــــروزمـ مبارکـــــ!
مطمئنی بعد 399 ، عدد 400 میاد؟؟؟؟؟؟
باورمـ نمیشه من چهارصد روز پیاپی خاطره نوشتمـ،
چقد زود گذشتــ،انگار همینـ یه هفته پیش بود یهو دلمـ خواستــ یه وبلاگــ بسازمـ خاطره بنویسمـ،
یه هفته پیش بود که تا به اینـ نتیجه رسیدمـ باید درباره خودمـ بیشتر بنویسمـ،
یه اسمی اومد تو ذهنمـ: دیـــــــــــــروزهامـ...!!
و یه آهنگــ از یه خواننده محبوبــ،به نامـ YESTERDAY ...
نه نه ... قرار شد فراموشش کنمـ،برگردیمـ به دیروزمـ.
خاله معصومه اینا سه روزی میشه از خرمشهر اومدنـ قمـ.
حالا همـ نوبتــ خواهربزرگمـ بود که یه شامـ دعوتشونـ کنه ، و اینـ اتفاق باورنکردنی دیروز انجامـ شد!
وقتی رفتیمـ خونش،
خیلی آشفته به نظر میرسید،خواهرمـ عادتــ نداره انقدر مهمونـ دعوتــ کنه!
واسه اینکه از استرسش کمـ کنمـ،قبول کردمـ که به مدتــ یه ساعتــ،
برمـ تو بالکنـ و کلی بادمجونـ سرخ کنمـ!
چه کار خفتــ باری!
منـ از بادمجونـ بدمـ میاااااااااااااااد،حالا باید لباس نوی قشنگمـ بوی بادمجونـ بگیره؟!
دخترخالمـ بهمـ گفتــ: سرخ کنـ عزیز :)
اما منـ به خودمـ میگمـ: کدبانو!
دیــــروز نوشـــتــ1:
به «فــــردا» بگویید نیاید،
منـ هنوز «دیـــــروزمـ» را زندگی نکرده امـ...
دیــــروز نوشـــتــ2:
زمانـ آدمـ ها را عوض نمی کند،
زمانـ حقیقتــ آدمـ ها را آشکار می کند!



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،

تاریخ : چهارشنبه 25 مرداد 1396 | 02:32 ب.ظ | نویسنده : FatemeKyu | نظرات
نمیدونمـ صبحا چیکار میکنمـ که فرداش میخوامـ دربارش بنویسمـ چیزی یادمـ نمیاد؟!
خیلی سریع میگذره،
خیلیمـ باارزشه...
اعصابمـ ریخته به همـ.
با اینکه خیلی اهل تلویزیونـ و فیلمـ و اینا نیستمـ،
و با اینکه اینـ روزا با دنبال نکردنـ اخبار 20:30 شبکه دو،
و اخبار 21:00 شبکه یکــ،
و اخبار 22:00 شبکه سه،
خیلی بهمـ خوش گذشته؛
اما خیلی زشته مادرمـ دو تا پسر داره و دو هفته اس هیییییییچکی براش تلویزیونشو درستــ نمیکنه.
حالا اگه اونا تلویزیونشونـ خرابــ بشه،
مگه خودشونو خونواده محترمشونـ میتوننـ یه روز بدونـ اونـ زندگی کننـ،
که توقع دارنـ ما عینـ خیالمونـ نباشه؟؟؟؟
منـ دارمـ به جای بعضیا از خجالتــ آبــ میشمـ.
دارمـ برای اولینـ بار آرزو میکنمـ ای کاش پسر بودمـ،
ای کاش میتونستمـ برا خودمـ برمـ بیرونـ،دنبال تعمیرکار بگردمـ،
بیارمـ خونه و بایستمـ بالا سرش تا کابل آنتن رو درستــ کنه.
اینجــا تو خونمونـ کلی وسایل خرابــ شده داریمـ که چندینـ ماه و بعضیاشونـ چندینـ ساله منتظر همتــ یه مردنـ تا درستشونـ کنه.
خدا هیچ خونه ای رو بی مرد نذاره و هیچ مادری رو محتاج پسراش نکنه  -_-
دیــــروز نوشـــتــ1:
وقتی چیزی مرا رنج میداد،
در مورد آنـ با هیچ کس حرفی نمیزدمـ،
خودمـ در موردش فکر میکردمـ،
به نتیجه میرسیدمـ
و به تنهایی عمل می کردمـ.
نه اینـ که واقعا احساس تنهایی بکنمـ،نه...
بلکه فکر میکردمـ انسانها در آخر،
باید خودشانـ،خودشانـ را نجاتــ بدهند.




طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،

تاریخ : سه شنبه 24 مرداد 1396 | 05:21 ب.ظ | نویسنده : FatemeKyu | نظرات
دیشبــ ، جبرانـ دیــروزمـ!
در واپسینـ ساعاتــ بیکاری و علافی
بالاخره خواهرمـ اومد و ما رو از اینـ وقتــ تلفــ کنیا نجاتــ داد.
رفتیمـ یه چند جا گشتیمـ،
مادرمـ بعد چند ماه انتظار ماهیتابه ای که دلش میخواستــ خرید!
بعدشمـ برگشتیمـ خونه و یه شامـ حاضری خوردیمـ.
ما خواهرا تا ساعتــ 3:30 شبــ بیدار موندیمـ و فیلمـ ترسناکــ دیدیمـ،
چونـ فیلمـ بدونـ سانسور بود،خواهرمـ هی میزد جلو،هی میزد جلو!
اسمش "توطئه آمیز" بود.
البته ناگفته نمونه اونـ اتفاق بامزه:
- سلام نفسامـ!
خونه رفتــ رو هوا:
-فاطمه سادااااااااااااااااااااااااااااااتــ!
نمیخوامـ بگمـ رسیدنـ پیامـ از دوستمـ فاطمه ساداتــ برامونـ عجیبه،
در عوض یه حسی به آدمـ میده که تهش میرسه به "ذوق مرگــ شدنـ" !
حتی مادرممـ با شنیدنـ نامـ اینـ دوستــ خوبمـ روحیه میگیره،
همه خونوادمـ میشناسنش،
هرچی باشه،
فاطمه ساداتــ.ح هرجا بره همونه!!!!!!!!
دیــــروز نوشـــتــ1:
تنفس شروع زندگیستــ
عشق قسمتی از زندگیستــ
اما دوستــ خوبــ قلبــ زندگیستــ . . .




طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،

تاریخ : دوشنبه 23 مرداد 1396 | 04:48 ب.ظ | نویسنده : FatemeKyu | نظرات
نه ، فایده ای نداره!
هر چقـــدر دنبال یه لباس خوبــ برای جشنـ تولد میگردمـ،
انگار بیشتــر نیاز به گشتنـ دارمـ!
دیگه کلافه شده بودمـ،تصمیمـ گرفته بودمـ مانتوی عادی خودمو بپوشمـ.
اما از طرفی مطمئنـ بودمـ دوستامـ شیکــ میپوشنـ،
یه دختر هیچ وقتــ نباید کمـ بیاره!
به زحمتــ لباسی که خواهر دوقلومـ پیشنهاد داده بودو پوشیدمـ و ساعتــ 17:15 راهی خونه فاطمه.ص شدیمـ.
«سنگــ ایلـ چوکــ هاهاپــ نیــدااااااااا»
«دوغومـ گونونـ موبارکــ اولسوون»
«هپی برثــ دی تو یووووووووووو»
«سنه حلوه یا جمییییییییییییییییییله»
«تولدتـــ مبارکککککککککککک»
به هر زبونی که بلد بودیمـ براش تولدتــ مبارکــ خوندیمـ!!
زینبــ بیچاره...
نمیخواستــ که بقیه بفهمنـ عروسی کرده،فقط اینو بهشونـ گفته بود که نامزده.
همه همـ اصـــــرار که ما رو برای عروسیتــ دعوتــ کنـ!
خوشحال بودمـ ه خودمونیمـ!
دیــــروز نوشـــتــ1:
تمایلـِ
    چرخشــِ
         چرخـِ
    چرخونــِ
زندگـــی،
مایل به تمایلاتتــ بچرخه
تولدتــ مبارکــا باشه رفییییییییییییق




طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،

تاریخ : یکشنبه 22 مرداد 1396 | 04:40 ب.ظ | نویسنده : FatemeKyu | نظرات
صبح که از خوابــ پا شدمـ،
مادرمـ گفتــ:
«امروز رفتمـ دعا ندبه،میخواستمـ بیدارتــ کنمـ دلمـ نیومد»
یهو یه بغض تو گلومـ احساس کردمـ،
داشتــ خفمـ میکرد.
و منـ نمیدونستمـ که اینـ بغض به خاطر دلسوزیــ مادر مهربونمه،
یا به خاطر یه دعای ندبه دیگه که تو یه صبحـ جمعه از دستــ داده بودمـ.
منـ دیـــــــروز خیلی بد بودمـ،
جوری که اینـ بدی رو خودمـ به وضوح احساس می کردمـ.
میگنـ اقرار به گناه،گناهه،
اما برای منـ اقرار به گناه،یه تلنگــر بزرگه به نفس بدذاتمـ.
نمیدونمـ چی شده که انقــدر از خودمـ شاکیمـ،
شایدمـ اینـ حق منـ نیستــ،
که اینطوری خطابش کنمـ.
وای خدا چی دارمـ میگمـ؟
دیــــروز نوشـــتــ1:
إِلَهِــی إِلَیکــ أَشْکو نَفْسـا بِالسُّوءِ أَمَّارَةً
وَ إِلَی الْخَطِیــئَةِ مُبَادِرَةً وَ بِمَعَاصِیکــ مُولَعَةً
وَ لِسَخَطِکــ مُتَعَرِّضَةً؛
خدایا از نفسی که فراوانـ به بدی فرمانـ می‌دهد به تو شکایتـ می‌کنمـ
همانــ نفسی که شتابنــده به سـوی خطا، و آزمنــد به انجامـ گناهانــ،
و در معرض خشمــ توستــ.            مناجاتــ الشاکینـ،امام سجاد(ع)




طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،

تاریخ : شنبه 21 مرداد 1396 | 09:51 ب.ظ | نویسنده : FatemeKyu | نظرات
گیاهامونـ در فراق منـ پژمرده شده بودنـ.
یوکا چند برگش زرد شده بود،
قاشقی چندینـ برگــ سیاه و افتاده بودنـ.
اول فکر کردیمـ به خاطر کمبود محبته،
اما بعد متوجه شدیمـ از آبــ زیاد گنــدیدنـ!
اگه بفهممـ کی بهشونـ آّبــ اضافی داده کچلش میکنمـ!!
تو اینـ چند روز اصلا تلویزیونـ ندیدیمـ و اینـ جز تو ایامـ امتحاناتــ واقعا چیز غیر عادییه.
خبــ دلیل داشتیمـ،
آنتن خر معلومـ نبود چشه،
فقط 10 تا کانال بیخــود داشتیمـ،
(البته به صدا سیما برنخوره!)
آخه شبکه العالمـ و ورزش و افق و آی فیلمـ به چه درد ما میخوره؟!!!!
اما انقده خوش گذشتـــ،
شبکه یکــ نبود،مادرمـ دیگه اخبار نمیگرفتــ خیلی خوبــ بود!!
دیــــروز نوشـــتــ1:
دستــ سرنوشتــ را باید بستــ او دزد آرزوهای منـ استــ
منـ از اقبالـ خود نالمـ،که دستی بی نمکــ دارمـ...




طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،

تاریخ : جمعه 20 مرداد 1396 | 05:26 ب.ظ | نویسنده : FatemeKyu | نظرات
دیــروز تولد برادرزادمـ علی!
دلمـ میخواستــ چشمامو ببندمـ و از اعماق وجود رو به تختمـ بگمـ:
«دنیـــا دیگــه مثــ تو نـــدارههههههههه!»
بالاخره بعد ده روز رو تختـ نرمـ و خوشگلمـ آرومـ گرفتمـ و حالا بیشتر قدرشو میدونمـ.
مادرمـ هفته پیش 2 گیگــ اینترنتــ ایرانسل گرفته بود غافل از اینکه مصرفــ طبیعی خودش به 100 مگــ همـ نمیرسه!
منـ و خواهردوقلومـ از خدا خواسته آستینامونو بالا زدیمـ،
و تا ساعتــ 23:59 شبــ که آخرینـ مهلتــ اینترنته بود،
سعی کردیمـ با دانلود چیزای مختلفــ تمومش کنیمـ!
چند تا اپلیکیشنـ
یه فیلمـ
یه کارتونـ
تفسیر صوتی آقای قرائتی سوره طه
اما مگه تمومـ میشد؟
سر انجامـ به همتــ ما دخترای گل مامانـ،
فقط 16 مگــ از اینـ نتــ پربرکتــ،
به فنا رفتــ.
یعنی ما رکورددار استفاده از نتــ در یکـــ روز،
با بیش از 1 گیگــ استفاده بودیمـ!
دیــــروز نوشـــتــ1:
ما را برای بیستــ و چهار ساعتــ،
زندگی در امروز طراحی کرده اند
و نه بیشتــــر...




طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،

تاریخ : پنجشنبه 19 مرداد 1396 | 03:21 ب.ظ | نویسنده : FatemeKyu | نظرات
منـ از بچگــی قطار دوستــ داشتمـ
دوستـ داشتمـ بشینمـ دمـ پنجره و منظره بیرونو از اول تا آخر ببینمـ.
اما نمیدونمـ اینـ  قطاره چرا اینطوریــ بود که تمامشو خوابــ بودمـ!؟
وقتی رسیدیمـ خونه،
انتظار داشتمـ با یه فضای خیلی تمیز و خلوتــ روبرو بشمـ،
و مقدماتــ واسه یه استراحتــ خوبــ فراهمـ باشه،
اما طبق معمول...
بیخیال...
خیلی سختـ بود اینکه تماااامـ خاطراتــ اینـ ده روز سفرمو تو وبلاگمـ وارد کنمـ
اما بعد چند ساعتــ،بالاخره تمومـ شد :)
خواهربزرگمـ یکی از دوقلوهاشو گذاشتــ پیش ما و رفتــ خونشونـ؛
«اســـرا» ، خواهرزاده ی سه ساله ی دوستـ داشتنیمـ،
حتی شبـ همـ پیش خاله جونش موند :))
بگذریمـ از روح ناآرامـ مادرش که اونور شهر برای اولینـ بار بدونـ بچش سر رو بالش میذاشتــ!
دیــــروز نوشـــتــ1:
یا که ناقص پس مده یا اینـ که کاملـ پس بگیــر
منـ دلـ آسانـ می دهمـ،باشد تو مشکل پس بگیر




طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،

تاریخ : چهارشنبه 18 مرداد 1396 | 05:12 ب.ظ | نویسنده : FatemeKyu | نظرات
مثل همیشه لحظه وداع برامـ خیلی سختــ بود
هنوز باورمـ نشده بود که اومدمـ حرمـ امامـ رضا(علیه السلامـ)
چه برسه به اینکه بخوامـ باور کنمـ که باید با خیلی چیزا خداحافظی کنمـ
با هتل آینه چی
با بستــ شیخ طوسی
با صحن جمهوری
با صحن غدیر
با ازدحامـ جمعیت زوار
با پنجره فولاد
با ضریحی که یه بارمـ دستمـ بهش نرسید
با اون حس قشنگــ رضوی بودن...
با دلی شکسته وداع رو خوندمـ و بعد نماز مغربـ و عشا با قطار راهی قمـ شدیمـ
اونـ شبــ خسوفــ رخ داد،
همـ تو آسمونـ ، همـ تو دلمـ...
دیــــروز نوشـــتــ1:
#روز_آخر_به_سر_رسید
#اتاق_۵۰۳

#من_خرس_میخوام
#تلاش_برای_تموم_کردن_بسته_اینترنت_مامان
دیــــروز نوشـــتــ2:
http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/628/1882243/10..jpg
http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/628/1882243/10...jpg
(عکاس تمامـ عکسای اینـ ده پستـ آخر: FatemeKyu)
(کپی با ذکر منبع ممنون)



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،

تاریخ : سه شنبه 17 مرداد 1396 | 05:39 ب.ظ | نویسنده : FatemeKyu | نظرات
خواهرمـ که خواستـ بره بازار،
ناخودآگاه من و خواهردوقلومـ باهاش رفتیمـ
بگذریمـ از اینکه کارمون درستـ بود یا نه،
خیلی عذاب وجدان گرفتمـ که چرا مادرمو تنها گذاشتمـ
البته چیز خاصی هم نخریدیمـ به خاطر همین افسوس میخوردمـ کاش الان با مادرمـ تو حرمـ نشسته بودمـ
شبـ،رفتیمـ پارکـ ملتــ.
همون اول از بلیتــ فروشی پرسیدیمـ که ترسناکترین بازیا چیه،و اون چهارپنج تا بازی برامون نوشتــ.
از همش دیدن کردیمـ و آخرسر حس کردیمــ «تاپ اسپین» از همه ترسناکتره.
چشمتون روزی بد نبینه،ما که تا قبلن کشتی صبا رو به زور سوار میشدیمـ،...دیگه بقیشو خودتون میدونین!!
حالا خوبه قبلش یه دور سورتمه رفتیمـ که آمادگی پیدا کنیمـ واسه ترس بیشتر!!

دیــــروز نوشـــتــ1:
#دستگاه_مشترک_مورد_نظر_خاموش_میباشد
#مامانم_گم_شده
#اسکناس_کره_ای
#خواهری
دیــــروز نوشـــتــ2:
http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/628/1882243/9..jpg
http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/628/1882243/9...jpg



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،

تاریخ : دوشنبه 16 مرداد 1396 | 05:33 ب.ظ | نویسنده : FatemeKyu | نظرات
مادرمـ هیچ وقتـ دلش نمیخواد تنهایی سفر کنه
به همین خاطر همیشه از یکی از خواهر برادرام میخواد که با ما همسفر شن
و البته که بیشتر اوقاتــ این خواهر بزرگمه که قبول میکنه
اما من تازه دیروز به این مزیتــ پی بردمــ،
که چقدرررر سفر با خواهرمــ و جوجه کوچولوهاش بامزه اس!
کاروان کوچیکمون ما رو به جاهای مختلفی برد،
طرقبه،چالیدره،شاندیز...
و من شده بودم عکاس همه!!
اونقدرا که ازش تعریفــ کرده بودن بهمـ خوش نگذشتــ،
اما تنها منفعتی که برام داشتــ،یکمــ مجال عکس گرفتن با دکور طبیعی می داد.
بعد گردش رفتیمــ حرمـ دوستمون مهدیه.مـ رو دیدیم که تولدش بود.
یه قرآن کوچولو با جلد آبی آسمونی براش خریدیمـ،
چونـ دوستـ داشتــ حفظ قرآنـ رو شروع کنه و اینـ قرآنـ کوچولو به درد مرور خیلی میخوره.
دیــــروز نوشـــتــ1:
#دختر_دختر_قند_عسل
#قرآن_رنگی_رنگی
#الاغها_نفهم_نیستند
#بستنی_قیفی_سه_تومنی
#رستوران_کوروش_پرسی_شصت_تومن
دیــــروز نوشـــتــ2:
http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/628/1882243/8..jpg
http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/628/1882243/8...jpg



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،

تاریخ : یکشنبه 15 مرداد 1396 | 05:29 ب.ظ | نویسنده : FatemeKyu | نظرات
من تشنه ی کتابــ بودمــ،
مادرمو راضی کردیمـ بعد چند ماه بریمـ کتابفروشی.
عهد کرده بودمـ تو حرمـ امامـ رضا(علیه السلامـ)،
 یه زیارتـ جامعه کبیره ایستاده بخونمـ
همینطور که میخوندمـ، معانی تمامـ کلماتـ رو تو ذهنمـ کنار هم می چیدمـ
تااازه به فضیلتـ زیاد امامانمـ(ع) پی بردمـ
چقدر دیر فهمیدمـ...
قسمتـ آخر زیارتـ نوشته اگه تو حرمـ امام علی(علیه السلام) هستیمـ،ادامه رو بخونیمـ
دلمـ نیومد نخونمش،رو به امامـ رضا(علیه السلامـ) گفتمـ:
«ببین امامـ رضا...من اینو جلوجلو میخونمـ،تو هم بهمـ زیارتـ نجفــ بده>
شبــ با مادر و خواهرمـ رفتیمـ نمایش(تئاتر)،
به نامـ «سلسله الذهبــ»
خیلی قشنگ بود...

دیــــروز نوشـــتــ1:
#خواهرم_نیست
#همه_چی_آرومه
#روزی_دوبار_حرم
#کتاب_خاطرات_یک_الاغ
#کتاب_سوگند_به_فرشتگان_در_صف
دیــــروز نوشـــتــ2:
http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/628/1882243/7...jpg
http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/628/1882243/7..jpg



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،

تاریخ : شنبه 14 مرداد 1396 | 05:24 ب.ظ | نویسنده : FatemeKyu | نظرات
اتاق خوبی بهمون نداده بودن،
سه نفر بودیمـ و اونـ دو تخته بود،
سقفش کوتاه بود چون بالا پشتـ بومـ بود،
یه طبقه بدونـ آسانسور باید میرفتیمـ بالا...
صبح اتاقمونو عوض کردن،بعد مستقر شدن رفتیمـ حرمـ.
چقدر حرمـ قشنگــ شده بود،آخه امشبــ شبــ میلاد بود
اما شلوغ ... شلوغ ...
بعدش تصمیمـ گرفتیمـ بریمـ الماس شرق،
چیز زیادی نخریدمـ با اینکه خواهر بزرگمـ ازمـ خواسته بود واقعا خساستــ رو بذارمـ کنار
اما در نظر خودمـ اسمش خساستـ نبود
صرفه جویی بود،
چرا وقتی به چیزی نیاز ندارمـ بخرمـ؟!!!

دیــــروز نوشـــتــ1:
#ببخشید_میشه_خاموشش_کنین؟!
#عطر_ماه_آبان
#امام_هشتم_تولدت_مبارک
#در_سوئیت_با_یه_لگد_باز_میشه
#فرش_حرم_سجده_میطلبد
دیــــروز نوشـــتــ2:
http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/628/1882243/6...jpg
http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/628/1882243/6..jpg



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،

تاریخ : جمعه 13 مرداد 1396 | 05:20 ب.ظ | نویسنده : FatemeKyu | نظرات
از امام رضا(علیه السلامـ) خواسته بودمـ بذاره اختتامیه رو باشمـ،
اما در هر حال قطار مادرمـ اینا ساعتــ ۸ صبح به نیشابور می رسید تا منو سوار کنه و به مشهد بریمـ.
راه فراری نبود...
اما چی میشه که امام رضا(علیه السلامـ) جواب گریه هامو میده و خبردار میشیمـ که قطار خرابـ شده و سه ساعتـ تاخیر داره؟!
میدونستمـ...
همیشه فقط توسل به امام رضا(علیه السلامـ) بوده که جواب داده،فکر میکنمـ باقی امامان با من قهرن...
چون تو قطار بودم که از نتیجه مسابقات خبردار شدمـ،
وبلاگی که اونو دستـ خدا و امام زمان(عج) سپرده بودمـ رتبه نیاورده بود،
اما داورا سعی کردن با کلمه ی «رتبه برگزیده» دهنمونو ببندن.
شاید حکمتی باشه...

دیــــروز نوشـــتــ1:
#خداحافظ_قم_من
#باز_اومدم_با_حال_زار
#بوسه_ی_گرم_مادرم
#هتل_نیست_که
#دوباره_اتاق_شماره_۵۰۱

#پشت_پنجره_حرم
دیــــروز نوشـــتــ2:
http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/628/1882243/5..jpg
http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/628/1882243/5...jpg



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،

تاریخ : پنجشنبه 12 مرداد 1396 | 05:03 ب.ظ | نویسنده : FatemeKyu | نظرات
اشکــ ... سکوتــ ... اشکــ ... فریاد
فریادی که از اعماق وجود زده میشد اما صداش به گوش هیچکی نمیرسید
نیازی همـ نبود که برسه،چون ما کسی رو داشتیمـ که کافی بود صداش بزنیمـ...
آرومتــر دخترمـ،سر امامتــ داد نزن،تو دلتمـ بگی میشنوه!
آره،بالاخره ما به زیارتــ حرمـ امامـ رضا(علیه السلام) رفتیمـ اما انگار زیارتـ آقای فردوسی برای عوامل مهمتر از زیارتــ امامـ رضا(علیه السلام) بود که به دلیل ضیق وقتـ حتی اجازه ندادن بریمـ تو زیارتـ کنیمـ!!
تمامـ روز پر ناراحتی های نگفتنی بود
اما من همرو به امام رضامـ گفتمـ نه کس دیگه.
یه حسی بهم میگفتــ گوش میده،اینو از پنجره فولاد استوارش فهمیدمـ.

دیــــروز نوشـــتــ1:
#فردا_رفتنی_هستیم
#صدای_هق_هق_دختری_که_زیارت_نکرد
#ناهار_مهمون_امام_رضا(ع)
#دو_ساعت_رفت_چهار_ساعت_برگشت

دیــــروز نوشـــتــ2:
http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/628/1882243/4..jpg
http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/628/1882243/4...jpg



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،

تاریخ : چهارشنبه 11 مرداد 1396 | 04:57 ب.ظ | نویسنده : FatemeKyu | نظرات
بگو
بگو از ثانیه ثانیه ی استرس های دیروز
بگو از تنهایی هایی که منجر به گمـ شدنـ تو اردوگاه چند هزار هکتاری میشد
بگو از جلسه آخر کلاس وبلاگنویسی
بگو از صدای شمارش آقای شاهسواری سرپرستــ بچه های قم،
دو ... چهار ... شیش ... هشتــ ... ده
و صدای شمارش خانم یعقوبیان،سرگروه بچه های قمـ،
یکــ ... دو ... سه ... چهار ... پنج ... شیش ... هفتــ ... هشتــ ... نه ... ده
بگو از آرامگاه عطار و خیام که چندین براتــ جالبــ نبود
اما گذشتــ ... یه روز دیگه از این سفر،
از این زندگی ... گذشتــ
بماند اون حرفای نگفتنی،
که جاشون فقط توی خیال آدمه

دیــــروز نوشـــتــ1:
#چرا_ست_بنفش
#دست_مریزاد_آقای_فیلمبردار
#سرپرست_نباید_انقدر_بامزه_باشه_آقایون
#پنجره_بستس

دیــــروز نوشـــتــ2:
http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/628/1882243/3..jpg
http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/628/1882243/3...jpg



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،

تاریخ : سه شنبه 10 مرداد 1396 | 04:54 ب.ظ | نویسنده : FatemeKyu | نظرات
منظره بیرون از پنجره کنار تختمـ واقعا تماشایی بود،
این شد که بیدار موندن و شنیدن آوای زیبای «انشالله» رو به خوابـ بعد نماز ترجیح دادمـ.
هوا خنکــ بود ، چقدر جای مادرمــ خالی بود...
ما واقعا درکــ نمی کردیمــ چرا باید به جای اینکه ازمونـ امتحانـ وبلاگنویسی بگیرنـ،
یه کلاس گذاشتنـ تا مفصل بهمونـ وبلاگنویسی یاد بدنـ؟!!
آقای مشهدی محمد ، استاد ما بود.ضوابط به خصوصی داشتــ.
تو کلاسش،هرکی هرکاری دلش میخواستــ انجامــ میـــداد.
میگفتـ سعی کنید وسط حرفمـ بپرید،واسه بیرونـ رفتنـ اجازه نگیرید،
اگه خسته شدید بهم بگید،هرکی خوابش میاد بره آبجوش بگیره بهش نسکافه میدمـ.
چقدر فرهنگــ اینجاییا با ما فرق داره
شاید اگه اون فیلمبردار جوون جلوی همشهریامـ و خونوادمـ منو «دوست عزیزم» صدا میکرد،
خیلی جالبــ نبود،اما اینجا همه چی عادی بود،فقط من متعجبــ بودم،آیا من واقعا عقبــ مونده امــ؟؟؟
دیــــروز نوشـــتــ1:
#کفشم_تنگههههه
#هندزفریم_آهنگا_رو_بیکلام_پخش_میکنه
#تنها_وبلاگی_که_نقد_نشد
#اعتماد_به_نفس_یا_سقف
دیــــروز نوشـــتــ2:
http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/628/1882243/2..jpg
http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/628/1882243/2...jpg



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،

تاریخ : دوشنبه 9 مرداد 1396 | 04:49 ب.ظ | نویسنده : FatemeKyu | نظرات
وااااای بالاخره موقعش فرا رسید!!
همه گونه اتفاقی افتاد
از اول رسیدنمون به آموزش پرورش در حالی که هیییییچ خبری نبود،
تا غریبی...
از همه ی استانها،با همه جور عقــاید اومده بودنـ
حجابــ،غریبــ ... حیا،غریبــ ...نماز،غریبــ ...
تیکه انداختن به چادر دخترای قمی بهترین سرگرمیشون بود.
آیا این واقعا مسابقات کشوری فرهنگی هنری بود؟!!! یا...
من که برامــ عادی شده،من یه معارفی ام،همیشه فحش میخورمــ!!
اما انگار آبــ نیشابور هم با من غریبی میکرد،...

دیــــروز نوشـــتــ1:
#صبحونه_با_طعم_ماهرزین
#یه_تخت_طبقه_دوم_کنار_پنجره_سهم_من
#دوش_گرفتن_با_آب_پایین_صفر_درجه
#اردبیلیا_تیکه_مینداختن_گمیا_چگد_گشنگن!

دیــــروز نوشـــتــ2:
http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/628/1882243/1..jpg
http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/628/1882243/1...jpg



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،

تاریخ : یکشنبه 8 مرداد 1396 | 04:40 ب.ظ | نویسنده : FatemeKyu | نظرات
دیروز تولد خواهرزاده های دوقلومـ سارا و اسرا
«دیگه روز آخره
فقط چند ساعتــ وقتــ داری خودتو برای سفر به نیشابور
و البته مشهد
و البته مسابقه کشوری وبلاگنویسی آماده کنی»
صدای عقلمــ بود
«به نظرتــ اونجا چه اتفاقاتی منتظر رخ دادنن؟»
بازم قوه خیالمـ بهمـ دستور داد!!
«بیخیال بابا،
روز آخری رو تو خونتــ خوش باش،اصلا فکر فردا نباش!»
و این بود که حرفــ ، حرفــ  قلبمـ شد...
دیــــروز نوشـــتــ1:
اگر کسی را دیدید که از کوچکترینـ چیزها لذتــ می برد،
کمتر سختــ می گیرد،
می بخشــد و می خنــدد،
می خنداند ... و با خودش در یکــ صلح درونی استــ،
او نه بی مشکل استــ نه دیوانه!
او طوفانـ های هولناکی را در زندگی پشتــ سر گذاشته،
و قدر آنچه امروز دارد را می داند،
او یاد گرفته استــ که لحظه به لحظه ی زندگی را
در آغوش بگیــــرد...




طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسب ها: دیروزهایم،

تاریخ : شنبه 7 مرداد 1396 | 04:33 ب.ظ | نویسنده : FatemeKyu | نظرات

تعداد کل صفحات : 17 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...



  • paper | وب خبرهای جدید در راه است | وب دور بـــیکس
  • وب مقاله های دوستان | وب فجر