نمیدونمـ صبحا چیکار میکنمـ که فرداش میخوامـ دربارش بنویسمـ چیزی یادمـ نمیاد؟!
خیلی سریع میگذره،
خیلیمـ باارزشه...
اعصابمـ ریخته به همـ.
با اینکه خیلی اهل تلویزیونـ و فیلمـ و اینا نیستمـ،
و با اینکه اینـ روزا با دنبال نکردنـ اخبار 20:30 شبکه دو،
و اخبار 21:00 شبکه یکــ،
و اخبار 22:00 شبکه سه،
خیلی بهمـ خوش گذشته؛
اما خیلی زشته مادرمـ دو تا پسر داره و دو هفته اس هیییییییچکی براش تلویزیونشو درستــ نمیکنه.
حالا اگه اونا تلویزیونشونـ خرابــ بشه،
مگه خودشونو خونواده محترمشونـ میتوننـ یه روز بدونـ اونـ زندگی کننـ،
که توقع دارنـ ما عینـ خیالمونـ نباشه؟؟؟؟
منـ دارمـ به جای بعضیا از خجالتــ آبــ میشمـ.
دارمـ برای اولینـ بار آرزو میکنمـ ای کاش پسر بودمـ،
ای کاش میتونستمـ برا خودمـ برمـ بیرونـ،دنبال تعمیرکار بگردمـ،
بیارمـ خونه و بایستمـ بالا سرش تا کابل آنتن رو درستــ کنه.
اینجــا تو خونمونـ کلی وسایل خرابــ شده داریمـ که چندینـ ماه و بعضیاشونـ چندینـ ساله منتظر همتــ یه مردنـ تا درستشونـ کنه.
خدا هیچ خونه ای رو بی مرد نذاره و هیچ مادری رو محتاج پسراش نکنه  -_-
دیــــروز نوشـــتــ1:
وقتی چیزی مرا رنج میداد،
در مورد آنـ با هیچ کس حرفی نمیزدمـ،
خودمـ در موردش فکر میکردمـ،
به نتیجه میرسیدمـ
و به تنهایی عمل می کردمـ.
نه اینـ که واقعا احساس تنهایی بکنمـ،نه...
بلکه فکر میکردمـ انسانها در آخر،
باید خودشانـ،خودشانـ را نجاتــ بدهند.




طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسبــ ها: دیروزهایم،

تاریخــ : سه شنبه 24 مرداد 1396 | 04:21 ب.ظ | به قلمــ : fคtē๓ēh | نظرات