چهارصدمینـ دیــــــروزمـ مبارکـــــ!
مطمئنی بعد 399 ، عدد 400 میاد؟؟؟؟؟؟
باورمـ نمیشه من چهارصد روز پیاپی خاطره نوشتمـ،
چقد زود گذشتــ،انگار همینـ یه هفته پیش بود یهو دلمـ خواستــ یه وبلاگــ بسازمـ خاطره بنویسمـ،
یه هفته پیش بود که تا به اینـ نتیجه رسیدمـ باید درباره خودمـ بیشتر بنویسمـ،
یه اسمی اومد تو ذهنمـ: دیـــــــــــــروزهامـ...!!
و یه آهنگــ از یه خواننده محبوبــ،به نامـ YESTERDAY ...
نه نه ... قرار شد فراموشش کنمـ،برگردیمـ به دیروزمـ.
خاله معصومه اینا سه روزی میشه از خرمشهر اومدنـ قمـ.
حالا همـ نوبتــ خواهربزرگمـ بود که یه شامـ دعوتشونـ کنه ، و اینـ اتفاق باورنکردنی دیروز انجامـ شد!
وقتی رفتیمـ خونش،
خیلی آشفته به نظر میرسید،خواهرمـ عادتــ نداره انقدر مهمونـ دعوتــ کنه!
واسه اینکه از استرسش کمـ کنمـ،قبول کردمـ که به مدتــ یه ساعتــ،
برمـ تو بالکنـ و کلی بادمجونـ سرخ کنمـ!
چه کار خفتــ باری!
منـ از بادمجونـ بدمـ میاااااااااااااااد،حالا باید لباس نوی قشنگمـ بوی بادمجونـ بگیره؟!
دخترخالمـ بهمـ گفتــ: سرخ کنـ عزیز :)
اما منـ به خودمـ میگمـ: کدبانو!
دیــــروز نوشـــتــ1:
به «فــــردا» بگویید نیاید،
منـ هنوز «دیـــــروزمـ» را زندگی نکرده امـ...
دیــــروز نوشـــتــ2:
زمانـ آدمـ ها را عوض نمی کند،
زمانـ حقیقتــ آدمـ ها را آشکار می کند!



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسبــ ها: دیروزهایم،

تاریخــ : چهارشنبه 25 مرداد 1396 | 01:32 ب.ظ | به قلمــ : fคtē๓ēh | نظرات