روزمونـ آرومـ بود که یهو بهمونـ خبر دادنـ خونواده اونـ مرحومه میخوانـ با یه اتوبوس برنـ "قبرستانـ بقیع قمـ".
جایی که پدرممـ اونجا خوابیـــده بود...
مثل برق پریدیمـ و آماده شدیمـ که باهاشونـ بریمـ.
قبر مرحومه خیلی با قبر بابامـ فاصله داشتــ،مادرمـ قطعا نمیذاشتــ تنهــا برمـ،
خیلی ناراحتــ بودمـ که نمیتونمـ برمـ پیشش،تا اینکه بالاخره مادرمو راضی کردمـ بریمـ.
با لبــ تشنه، زیر آفتابــ داغ قمـ، درحالی که روزه بودمـ،
با پدرمـ صحبتــ میکردمـ و نمـ نمـ اشکـــا مجال خوندنـ دوباره اسمـ بابامـ رو سنگــ قبر رو ازمـ میگرفتنـ،
چند بار تا حالا اونـ نوشته هارو ... تاریخـ وفاتــ بابامو ... ختمـ کردمـ؟ نمیدونمـ...
انگار هر بار که میخونمـ، برامـ تازه انـ...
-اونـ روز،
چیزای استثنایی دوباره تکـــرار شدنـ،
با شدتــ بیشتـــر ، اما...
دیگه برای منـ استثنایی نبودنـ،
دیگه تمومـ شد ؛ دیگه از اینـ چیزا نمی ترسمـ...!!
دیــــروز نوشـــتــ1:
دلمـ گرفته پدر،برایمـ بهـــار بفرستید
ز شهــر کودکی امـ یادگــار بفرستیــد
دلمـ گرفته پدر! روزگـار با منـ نیستــ
دعای خیـــر و صـدای دوتار بفرستید
اگر چه زحمتتانـ می شود ولی اینـ بار
برای فــرزند خــود "قــرار" بفرستید
غمــــ از ستاره تهــی کرد آسمانمـ را
کمی ستـــاره دنباله دار بفرستیــــــــد



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسبــ ها: دیروزهایم،

تاریخــ : جمعه 10 شهریور 1396 | 07:22 ب.ظ | به قلمــ : fคtē๓ēh | نظرات