مهمونـ داشتیمـ،
پسرداییامـ «سیدرضا» و «سیدصادق» به همراه خونواده!
نمیدونمـ چرا امروز دلمـ نمیخواد درباره دیـــروزمـ بنویسمـ،
انگار بیشتر دلمـ میخواد درباره آینـــدمـ بنویسمـ،
آینــده ای که معلومـ نیستــ چطوری میشه!
یه جا یه نظرسنجی گذاشته بود از چی میترسید؟
پدر و مادر ... تاریکی ... امتحاناتــ ... ارتفاع ... آینده ...
خبــ مشخصه...
جوابــ منـ آینــده بود...
کاش میدونستمـ لااقلـ قراره چند سالـ عمر کنمـ،
آیا اصلا به رویاهامـ و آرزوهامـ میرسمـ؟
بقیه مسخرمـ میکننـ.
دلمـ میخواد داد بزنمـ:
«منـ دیوونه نیستمـ!
منـ فقط میترسمـ 0% از آرزوهامـ برآورده بشنـ!»
شما درباره آینده تونـ کنجکاو نیستیــد؟؟؟
دیــــروز نوشـــتــ1:
همه دلخــوشیمـ همینه اینـ روزا
که خیالتــ تو رو یادمـ بیـــــــاره
بعـد تو حتی آینــــــده واسه منــ
دیگـــه جذابیــتــــــــی رو نداره



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسبــ ها: دیروزهایم،

تاریخــ : دوشنبه 13 شهریور 1396 | 03:37 ب.ظ | به قلمــ : fคtē๓ēh | نظرات