شاید در نظر شما خیلی بیخود باشه،
خیلی همـ کسلـ آور...
اما برای منـ یکی از بهترینـ ساعاتــ عمرمـ بود،
زمانی که فقط منـ بودمـ و "او" و خــدا.
میخوامـ از یه تجربه جدید بگمـ،
از اونـ دقیقه ای که تصمیمـ گرفتمـ برای اولینـ بار به طور جدی باهاش صحبتــ کنمـ،
چه لحظه طلاییه وقتی معشوقتــ به حرفاتــ گوش میکنه،
و تو از اینـ نعمتــ غرق اشکــ میشی!
جملاتتــ با به هق هق افتادنتــ تیکه تیکه میشنـ،
انقــدر دلتــ از همه چی پره که براش میگی و میگی و میگی،
که حسابــ زمانـ از دستتــ میره،
نمیفهمی اطرافتــ چی میگذره،
تو فقط اونو میبینی،
به اینـ فکری که نکنه صبحـ بیدار شی و بفهمی همه چی خوابــ بوده!
یا از اونـ بدتر...
همه چی یادتــ بره!!
دیــــروز نوشـــتــ1:
گفتمـ دلـ رحیمــتـ کی عزمـ صلــحـ دارد؟
گفتا مگــوی با کــس تا وقــتـ آنـ در آیــد
گفتمـ زمانـ عشرتــ دیدی که چونـ سرآمد
گفتا خموش حافظ ، کاینـ قصه همـ سرآید

دیــــروز نوشـــتــ2:
شبــ را خبـــری نیستــ مگر آهِ دلـِ ما
تا کی ز فراقش به خفا زار بگرییـمـ؟



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسبــ ها: دیروزهایم،

تاریخــ : دوشنبه 27 شهریور 1396 | 05:37 ب.ظ | به قلمــ : fคtē๓ēh | نظرات