روز ششمـ مدرسه...
دیـــروز تولد بابا جونمممممـ!
اگه اینجــا بود،حتما براش یه چیز گرونـ قیمتــ می خریدمـ،
شاید یه ادکلنـ گرونـ، یا یه کتــ و شلوار شیکــ، یا...
اما حالا که نیستــ،
باید یه جوری براش یه هدیه خوبــ پیدا میکردمـ که با تمامـ هدیه های دنیا فرق داشتــ،
یه چیز منحصر به فرد...
گفتمـ بذار یه روز خوبــ باشمـ،
حواسمـ به خودمـ باشه،گناه نکنمـ،
مطمئنـ بودمـ اعمالـ صالحمـ به شکلـ چیزای خوبی به دستش میرسه،
یه حسی بهمـ میگفتـ:
حجابمـ به شکلـ یه لباس بهشتی از حریر به دستش میرسه،
نماز به موقع و با حضور قلبمـ به شکل یه تختــ از طلا،
کمکهامـ به دیگرانـ میشنـ یه دسته گل رز خییییییلی خوشبو،
اشکامـ میتوننـ یه چشمه ی جوشانـ جلوی قصرش بسازنـ...
چه هدیه ای شد امسالـ!!!
آخه بابامـ هر سالـ بهترینـ هدیه رو برا تولدمـ میده،
یه دعای خـــیر،
منـ احساسش میکنمـ!
دیــــروز نوشـــتــ1:
ای آسمــــــــانـ زیبا امشبــ دلمـ گرفته
از های و هوی دنیا امشبــ دلمـ گرفته
امشبــ خیالـ دارمـ تا صبحـ گریه کردنـ
شرمنــده امـ خدایا امشبــــ دلمـ گرفته




طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسبــ ها: دیروزهایم،

تاریخــ : سه شنبه 11 مهر 1396 | 03:32 ب.ظ | به قلمــ : fคtē๓ēh | نظرات