روز هفتمـ مدرسه...
نمیدونمـ چرا سر کلاس عربی خوابمـ برد!!
معلممـو نمیدونمـ،
نهفمیـــد،
یا فهمید و به رو خودش نیاورد!!
هر چی باشه منـ شاگرد ممتاز کلاسمـ،حرمتمـ به جاستــ!!
دیـــروز،دفتر و کتابامو ریختمـ بیرونـ قفسه و مرتبشونـ کردمـ،
بعضیا رو همـ برای استفاده دستـ دومـ تر تمیز و جلد کردمـ.
تو هر دفترمـ،یه خاطره یا یه یادگاری از دوستــ صمیمی سابقمـ،فاطمه زهرا بود...
هر چیز کوچیکی منو یاد اونـ مینداختــ،صدای "مرو ای دوستــ" اصفهانی تو گوشمـ میپیچید.
چشامـ پر اشکــ شد،چطور شد که انقدر از همـ فاصله گرفتیمـ؟؟ نمیدونمـ!
اونـ دیگه حوصله نداره حتی چند دقیقه از ماه رو به منـ اختصاص بده،
اینـ همونیه که قبلا بدونـ همـ انگار نمیتونستیمـ زندگی کنیمـ،شاید فقط منـ!
ناراحتمـ،یادمـ میاد چند روز پیش بهش ایمیلـ دادمـ،خیلی ساده و بی مزاحمتــ...
جوابــ نداد،یادمه بهش دوباره ایمیلـ دادمـ که چرا جوابــ ندادی؟ گفتــ مگه منـ بیکارمـ؟!!!
یه حسی بهمـ میگه شاید منظور خاصی نداشته،اینـ قوه امیده که بهمـ میگه حرفــ فاطمه زهرا شوخی بوده؟!!
فقط یادمه اونـ لحظه یه چیز تو دلمـ شکستــ و یه چیزی تو گلومـ ترکید!
اعترافــ میکنمـ دلمـ برای دوستمـ، خییییییییلی تنگــ شده...
دیــــروز نوشـــتــ1:
دلـمـ برای تو که نه
ولی برای اونـ کسی که فکر میکردمـ تویی
تنگـــ شـــده!
یه روز دلتــ برامـ تنگــ میشه اینو بدونـ.



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسبــ ها: دیروزهایم،

تاریخــ : چهارشنبه 12 مهر 1396 | 03:25 ب.ظ | به قلمــ : fคtē๓ēh | نظرات