روز پانزدهمـ مدرسه...
حالـ مادرمـ تقریبا خوبــ شده،
اما درباره اینکه بالاخره روزی یه بار قرص فشار بخوره یا دو بار، هنوز اختلافــ نظر هستــ!
معلمای هر درس هر روز موقع پرسش، حتما باید اسمـ منو صدا کننـ.
اقتصاد ... عربی ... زبانـ ... فلسفه!
دیگه طاقتــ نیاوردمـ، وقتی خانمـ حکیمـ جوادی صدا زد: «فاطمه فلانـ...»
بلند شدمـ گفتمـ: «خانمممممـ! منـ درس خوندمـ اما بی انصافیه، معلما همش منو صدا میزننـ، هر زنگــ از منـ درس میپرسنـ، از اولـ سالـ تا حالا نشده خواهرمو صدا بزننـ، بگنـ "مریمـ فلانـ" !! همش فاطمه فاطمه فاطمه!!»
یه لبخنــد زد، درحالی که طبق معمولـ سرش کج بود و عمییییق نگاهمـ میکرد، اولینـ سوالـ رو ازمـ پرسید!
گفتمـ: «واقعا بابتــ پیگیریتونـ متشکرمـ»!!
کلاس ترکید!!!
سوالای سختی ازمـ پرسید، اما فکر میکنمـ به قدری خوبــ جوابــ دادمـ که بهمـ نمره کاملـ بده.
دیگه ببینیمـ خدا چی میخواد...
دغدغه ی اینـ روزامـ دیگه درس نیستــ،
از زندگی لذتــ بردنه،
اما انگار سهمـ منـ از ارتباطاتــ زندگی فقط خونواده ی سه نفره خودمه،
شاید لایق بیشتر نیستمـ، باید یاد بگیرمـ اولـ شکر اینـ نعمتـو به جا بیارمـ تا بعد شاید خدا بهمـ چیز دیگه ای داد...
دیــــروز نوشـــتــ1:
خــدایا
یا خیلی برگردونـ عقبــ
یا بزنـ بره جلو
اینجای زندگی خیلی دلمـ گرفته...



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسبــ ها: دیروزهایم،

تاریخــ : دوشنبه 24 مهر 1396 | 05:03 ب.ظ | به قلمــ : fคtē๓ēh | نظرات