روز بیستـ و ششمـ مدرسه...
هجـــومـ کتابــ و رمانـ به زندگی منـ!
هنوز کتابــ«یوما» رو تمومـ نکرده بودمـ،
یکی از دوستامـ بهمـ کتابــ«رنج مقدس» رو امانتــ داد.
زنگــ بعدش رفتمـ تو سالنـ مدرسه، از طرفــ مقرکتابــ داشتنـ کتابــ امانتــ میدادنـ،
که چشممـ افتاد به کتابــ«ادواردو» !!
و... کتابــ«ناقوس ها به صدا در می آیند»!
جلو خودمو گرفتمـ، فقط ادواردو رو گرفتمـ،
قیافمـ دیدنی بود اونـ روز،
یه زنگــ یوما میخوندمـ،
یه زنگــ رنج مقدس،
یه زنگــ ادواردو!
هر کدومـ 50 صفحه خوندمـ!
دیــــروز نوشـــتــ1:
منـ نمی توانمـ مثلـ شازده کوچولو
از کجنار فلسفه هایی که هر کس برای زندگی و کار و بارش می بافد،
چشمـ فرو بندمـ و بی خیالـ بگذرمـ...
قسمتی از رمانـ رنج مقدس



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسبــ ها: دیروزهایم،

تاریخــ : سه شنبه 9 آبان 1396 | 04:56 ب.ظ | به قلمــ : fคtē๓ēh | نظرات