روز بیستـ و نهمـ مدرسه...
زنگــ زد، ازمونـ خواستــ درسامونو سریع بخونیمـ،
گفتــ قراره شبــ جایی بریمـ.
و دیشبــ چیزهایی برامـ اتفاقـ افتاد که اصلا فکرشو نکرده بودمـ.
یه جایی تو فلکه دستغیبــ،
کافی شاپــ «بارونـ»...
یه گوشه ی خوبــ، تو بالاترینـ طبقه.
یه شامـ خوشمزه،
چیپس و پنیــر سفارش دادیمـ و منتظر موندیمـ.
زمانی که طبق معمولـ سرمـ تو کتابــ بود و حسابی غرق درس بودمـ،
برادرمـ سه تا پاکتــ گذاشتــ جلو منـ و خواهر دوقلومـ.
انقدر هدیه ها شیکــ و استثنایی بودنـ که دیگه نمیدونستمـ خوابمـ یا بیدار، کمـ پیش میاد...
...
- «تولد، تولد، تولدتــ مبارکــــ»!
یه کیکــ کوچولو برای دورهمی 7 نفره مونـ.
با یه شمعِ... «هرچقدر فکر کردمـ چند سالتونـ بود،یادمـ نیومد. مجبور شدمـ شمع علامتــ سوالـ بخرمـ!»
یه دنیـــــــــــــا ممنونـ دادااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااش!
دیــــروز نوشـــتــ1:
هدیه هایی که دیروز از داداش محمد و دوستامـ گرفتمـ.
ممنونـ فاطمه، ممنونـ زینبــ...
http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/628/1882243/128.jpg



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسبــ ها: دیروزهایم،

تاریخــ : یکشنبه 14 آبان 1396 | 05:28 ب.ظ | به قلمــ : fคtē๓ēh | نظرات