روز شلوغی بود،
اما اونقــدرا همـ سختــ نبود.
فقط کافی بود تا ناراحتــ می شدمـ،
یا از سر و صداهای بچه ها کلافه می شدمـ،
برمـ تو اتاق، خودمو بندازمـ رو تختــ، چشامو چند دقیقه ببندمـ،
به اینـ میگنـ بیخیــــالی!
چقــدر دلمـ هوای «یه آشنا» کرده بود،
کسی که در نظر دیگرانـ برای منـ صِفره، اما در نظر خودمـ...
نه، باید فراموشش کنمـ...
مهمونا اطرافــ ساعتــ 18:15 پیداشونـ شد.
حسابـ از دستمونـ در رفته بود، خیلی دعوتــ کرده بودیمـ!
مونده بودیمـ چطوری کسایی که دعوتــ نشده بودنـ اومدنـ اما اونایی که دعوتــ شده بودنـ،نیومدنـ!
«چهره های آشنا» گاه و ناگاه به چشممـ میخورد،
اما غریبه همـ کمـ نبود!
در دستشویی مونـ تو اینـ هیر و ویری خود به خود از پشتــ قفلـ شده بود،
جالبــ اینجاستــ که تا قفلـ شد، همه یادشونـ اومد راستی، منـ نیاز به دستشویی دارمـ!!!
اما خداروشکر آخرش غذا کمـ نیومد، امامـ حسینـ(ع) همه چیو جفتـ و جور میکنه...
دیــــروز نوشـــتــ1:
تنهــــایی را
فقط در شلوغی میتوانـ حس کرد...



طبقه بندی: دیـــــــروزهایمــ،
برچسبــ ها: دیروزهایم،

تاریخــ : جمعه 19 آبان 1396 | 06:44 ب.ظ | به قلمــ : fคtē๓ēh | نظرات